کلام شهدا
و شما خواهران حجاب خود را حفظ كنيد كه حجاب شما سلاح شماست.
شهيد اسماعيل اسكندری
خاطرات شهدا
وقتی احسان می خواست به جبهه برود، پدرش که سخت بیمار بود، به او گفت:« پسرم! برای چه می خواهی به جبهه بروی؟ من جبهه تو هستم، پیش من بمان تا وقتی که حالم خوب شود. آن وقت برو.» احسان گفت:«پدر من که چیزی نیستم، تو خدا را داری.»…با این حرف رضایت پدر را جلب کرد و به جبهه رفت. شهید احسان آطاهریان
منبع:سایت صبح
کلام شهداهمه ما مكلفیم و وظیفه داریم با وجود همه نارساییها بنا به فرمان رهبری، جنگ را به همین شدت و با منتهای قدرت ادامه بدهیم زیرا ما بنا بر احساس وظیفه شرعی میجنگیم نه به قصد پیروزی تنها.
سردار شهید حاج حسین خرازی
خاطرات شهدا
راه مدرسهاش دور بود. همکلاسيهايش با ماشين ميرفتند. آن موقع، روزي دوازده ریال پول توجيبي به او ميداديم تا بتواند هم خودش را اداره کند و هم به مدرسه برود. با اين که پول کمي بود اما اين بچه، هيچ وقت شکايتي نداشت. مدتي که گذشت، متوجه شديم که اسدالله، زودتر از ساعت هميشگي از خانه بيرون ميرود و تا مدرسه، پيادهروي ميکند. علت کارش را متوجه نشديم تا اين که يک روز خواهر کوچکش مريض شد. پول کافي براي دوا و درمانش در خانه نبود. وقتي اسدالله متوجه اين موضوع شد، رفت و مقداري پول آورد و گفت:«اينها را براي روزي مثل امروز پسانداز کرده بودم.» طفلکي پياده مدرسه ميرفت تا همان دوازده ريال را هم پسانداز کند! شهيد اسدالله کشميري
منبع:سایت صبح
کلام شهداتوصيه ام به سردمداران اين است که به خدا توکل کنند و قاطعيت و سازش ناپذيري را از امام ِ مردم بياموزند و شعار نه شرقي و نه غربي را که خواست و حق مردم است و علت موجده اين انقلاب بوده فراموش نکنند.
شهید سيد اسدالله لاجوردي
خاطرات شهدا
مصری ها در اهواز سیرک زده بودند. شده بود پاتوق آدم های بی بند و بار و فاسد . هدفشان منحرف کردن بچه های مردم بود . کسی به فکر نبود اون موقع حسین چهارده سالش بود که چند نفر از دوستای مثل خودش رو جمع کرد، رفتند شبانه چادر سیرک رو آتش زدند و بساط مصری ها رو جمع کردند سالها بود مسیر دور زدن دسته های عزاداری از میدانی بود که وسط آن مجسمه شاه نصب شده بود. سالی که مسولیت هیئت با حسین بود گفت:مسیر حرکت باید عوض بشه علتش را که پرسیدند گفت: ما نمی خواهیم دسته های عزاداری امام حسین (علیه السلام) دور مجسمه شاه بگردند! از همان سال مسیر عوض شدو مامورهای ساواک دربه در دنبالش بودند. وقتی گرفتنش خشکشون زده بود؛ باورشان نمی شد کار یک بچه سیزده - چهارده ساله باشه شهید سید حسین علم الهدی
منبع:ماهنامه امتداد شماره 3 و 4 ص 23
(۷/بهمن/۸۹ ۱۵:۵۹)parisan نوشته است: [ -> ]آقای حسنی میگفتن یک عالمه شهید هنوز در کانال کمیل (در فکه)هستن که هنوز اونجا موندن و نمیشه برشون گردوند.
چون کانال هنوز پاکسازی نشده.
جالبه بدونید اکثر شهدای فکه لب تشنه شهید شدند..
راه رفتن و نفس کشیدن در هوای داغ فکه خیلی سخته چه برسه به اینکه در جنگ هم باشی...والبته لب تشنه!
این جمله ها دل اونایی که عزیزانشون رو در فکه جا گذاشتن بدجور می لرزونه ....
عزیزترین عزیزِ بی نشانِ من هم هنوز در فکه است او نیز گمنامی را به همه چیز ترجیح داد .
برای شادی روح شهدای گمنام منطقه عملیاتی فکه صلوات
کلام شهداآنچه را خداوند تقدیر می کند کسی قادر به آن نخواهد بود خداوند دقیقه و ثانیهای مرگ کسی را به تأخیر نمی اندازد پس چه بهتر که انسان زندگی اش را در مسیر طاعت الهی و در جهت کسب رضایت خداوند قرار دهد وهمواره بیاد او باشد.
سرلشکر شهید محمدحسن طوسی
خاطرات شهدا
امشب شب عاشورا است. روضه خوندید، گریه کردید. امشب منو نماینده ی حسین زمان خودتون بدونید. حسین زمان شما سرباز بسیجی می خواد. دیگه کاری با شما ندارم و برای شما دعا می کنم. از منبر پایین آمد. سکوت سنگینی به مسجد خیمه زد. صدای زمزمه ی زن ها از پشت پرده ها بلند شد. -چرا مردها ساکت اند؟ یک نفر از جمعیت بلند شد و فریاد زد: « جنگ جنگ تا پیروزی ! » سکوت شکست. همه ی جمعیت با او همراهی کردند. شب عاشورا بود. صبح عاشورا دو برابر ظرفیت برای اعزام آمده بودند.
منبع:سایت صبح
کلام شهدامن بسیار به سپاه بدهکارم هرچه دارم از بسیج و سپاه است همواره در تبلیغ برای این دو نهاد بکوشید.
شهید پاسدار، مهندس محمد عاشوری
خاطرات شهدا
پس از شهادت او بچه ها دفتر خاطراتش را از کوله پشتی اش بیرون آوردند، در آن نوشته بود: «خدایا مرا مثل علی اصغر امام حسین (علیه السلام) بپذیر.» شهیدجعفر حجازی
منبع:سایت صبح
کلام شهداچون كام جانم تشنه لقاي حضرت حق است كه با شراب وصل سيراب ميشود پس ميروم تا نماز خون بخوانم در درياي عشق شنا كنم.
شهید احسان قاسم پور
خاطرات شهدا
دلم راضی نمیشد برود. گفتم : «اگر بروی شیرم را حلالت نمی کنم.» گفت : «قبول! یعنی راضی هستی من توی خیابان تصادف کنم و بمیرم ولی در جبهه شهید نشوم؟! اصلا اگر نگذاری بروم شکایتت را پیش حضرت زینب (سلام الله علیها) میکنم. مگر خون من از خون علی اکبر و علی اصغر امام حسین رنگین تر است؟» می دانستم حریفش نمیشوم. گفتم : «برو ، خدا به همراهت...» شهید محمد رضا شمس الدین
منبع:فهمیده های کلاس - روایت هایی کوتاه از زندگی دانش آموزان شهید
بسم الله
یه نوجوان ۱۶ساله بود از محله های پایین شهر تهران.
چون بابانداشت خیلی بدتربیت شده بود.
خودش می گفت: گناهی نشد که من انجام ندم.
تا اینکه یه نوار روضه حضرت زهرا (سلام الله علیها) زیر و رویش کرد.بلند شد اومد جبهه
یه روز به فرمانده مون گفت:من از بچگی حرم امام رضا (علیه السلام ) نرفتم.
می ترسم شهید بشم و حرم آقا رو نبینم.
یک ۴۸ساعته به من مرخصی بدین برم حرم امام رضا (علیه السلام) زیارت کنم و برگردم …
اجازه گرفت و رفت مشهد.دو ساعت توی حرم زیارت کرد و برگشت جبهه.
توی وصیت نامه اش نوشته بود:در راه برگشت از حرم امام رضا (علیه السلام) ، توی ماشین خواب حضرت رو دیدم.آقا بهم فرمود:
حمید! اگر همینطور ادامه بدهی خودم میام می برمت…
یه قبری برای خودش اطراف پادگان کنده بود.
نیمه شبا تا سحر می خوابید داخل قبرگریه می کرد و می گفت:
یا امام رضا (علیه السلام) منتظر وعده ام..آقا جان چشم به راهم نذار…
توی وصیتنامه ساعت شهادت،روزشهادت و مکان شهادتش رو هم نوشته بود.
شهید که شد،دیدیم حرفاش درست بوده.
دقیقاتوی روز،ساعت و مکانی شهیـد شدکه تووصیت نامه اش نوشته بود
خاطره ای ازشهید حمید محمودی
![[تصویر: 7fb25d3ec7c85a98422063af7b898b18-425]](http://static5.cloob.com//public/user_data/gen_thumb/n-15-01-10/14/7fb25d3ec7c85a98422063af7b898b18-425)
کلام شهداتوشه بردارید که پرواز نزدیک است و در آیات خداوند بسیار تامل کنید تا خداوند در بهای رحمت و حکمت و سعادت را برای شمایان باز نماید و زندگی حقیقی را بدست آورید و مواظب باشید که عوامل غفلت شما را از پرورش دهنده و صاحب اطمینان دور نکند.
شهید علی درویش
خاطرات شهدا
بهرام علاقه ی عجیبی به انفاق داشت. بعد از شهادتش متوجه شدیم او در ساعت های فراغت خود در باغ های اطراف کرج، کار می کرده است. و با پول آن کتاب های مذهبی برای کودکان مناطق محروم می خریده است. شهید بهرام علی اجلالی
منبع:سایت صبح
کلام شهدابدانيد اسلام منهاي روحانيت اسلام نيست و اين سد دشمن شکن را نگذاريد بشکند.
شهید حجت الاسلام مصطفی ردانی پور
خاطرات شهدا
سالهایی که نماینده مجلس بود ، گاهی عبایش را کنار پیاده رو جلو ساختمان مجلس پهن می کرد و همان جا به درخواست مراجعین رسیدگی می کرد . یک روز یکی از مسئولین حراست مجلس به محافظانش گفت: « به حاج آقا بگویید صورت خوبی ندارد کنار پیاده رو بنشیند» . موضوع را به گوش حاج آقا رساندیم ، گفت: « اگر آنها نگران آمد و شد مردم هستند جایمان را عوض می کنیم ، اما اگر نگرانند که مردم بد عادت شوند که در اشتباه اند . بگو مسئولان باید در کوچه و خیابان ها راه بیفتند و به وظایفشان عمل کنند » .حجت الاسلام سيد علي اكبر ابوترابي
منبع:برگرفته از كتاب "به لطافت باران "، بيژن كياني