تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: *متنهائی که بایدخواند*
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
نکته ای لطیف در باره سلطان ادب و وفا .۩
از ادب این خاندان جلیل رسالت و نجابت این "عبد صالح" خداوند:
نقل شده است که روزی سائلی از حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام درخواستی نمود و آن وجود مبارک، سه دینار به وی اهدا نمود.
سائل مجددأ به طمع بالاتر نزد حضرت امام حسین علیه السلام که در همان نزدیکی تشریف داشتند رفت و درخواست کمک نمود.
ایشان از سائل پرسیدند: " برادرم چقدر به تو کمک کرد؟"
سائل: برای اینکه شنیده بودآنهادرکارخیرازهم پیشی میگیرند گفت سه درهم. آنگاه وجود نازنین امام حسین ع ، دو درهم!! به وی اعطا نمودند.
سائل بازهم به طمع بیشتر و بالاتر نزد قمر بنی هاشم حضرت عباس علیه السلام که ایشان نیز در همان صحنه حاضر بودند رفت و درخواست نمود. ایشان نیز عینا پرسیدند: " برادرانم هرکدام چقدر به تو اعطاء نمودند؟"
سائل: سه و دو درهم.
آنگاه حضرت اباالفضل دست مبارک در جیب فرو برده و یک !!! درهم به وی عطا نمودند.
سائل که از این رفتار شاکی شده بود خطاب به حضرت عباس ع گفت: من شنیده بودم که شما خاندان کرم هستید و گمان می کردم در امر خیر از هم پیشی می گیرید؟
وجود نازنین حضرت اباالفضل ع پاسخ دادند: " ای مرد ما خاندان رسالت ایم و در دامان ادب تربیت شده ایم و شایسته ما نیست که بر امام و مقتدا و والاتر از خود پیشی بگیریم".
به نام او
تو را اي چشم يادت هست مي گفتم
ببين آيات پاك مهربان را، شقايق را تماشا كن
نظر بر آسمان افكن
نگفتم من نگاهت مهربان باشد
گره از ابروان بسته ات وا كن
تو را اي گوش يادت هست ، مي گفتم صداي آه مي آيد
نگفتم سكوت مردمان را هم شنيدن رسم زيبايي ست
نگفتم ناله هاي نيمه شب ها ، با مناجات سحر پيوند خواهد خورد ، سرود عاشقي از عرش مي آيد
تو را اي لب نگفتم من سلامي كن
به لبخندي ، گره از ابروان بسته اي وا كن
نگفتم بوسه ايي بر دستان خسته ايي بنشان
نگفتم در هياهوي هجوم كينه ، خود را بسته دار، اي لب
زبان سرخ ، گفتم من ، كلام مهرباني بر تو بس زيباست
نگفتم جان تو ، جان سر سبزم
نگفتم با تو پيمان الستي با خدا بستم
نگفتم وا‍ژه دشنام را ديگر به دور افكن
تو با هر يك سلام و هر دعايي تطهير خواهي شد
نگفتم اي رگ گردن ، خدايم را سلامي ده
تو را گردن ، نگفتم زير بار حرف ناحق ، خم مشو هرگز
تو را اي شانه من گفتم ، كه بايد تكيه گاهي بر سري با گريه هاي نيمه شب باشي .
تو را گفتم قدم هاي يتيمي بر تو يعني شيعه عاشق ، نگفتم بار مردم را پذيرا باش ،
خدايي دست مردم را تو حرمت نه ، كه كار قفل و زنجير و قفس كاري خدايي نيست
تو را اي دل نگفتم مهربان باش ؟ ببخشا رحم كن با مردمان ، زين پس مدارا كن . امانت دار پاكي باش ، نگفتم دل شكستن كار خوبي نيست .
نگفتم من ، كه دلگيري رسوم رهروان راه پاكي نيست ، تو يادت هست مي گفتم ، عزيزم آسماني باش.
تو را اي عشق ، من گفتم خدايي شو ، تو بند اين زمين از پاي خود وا كن . پريدن تا خدا انديشه ات باشد .
تو را اي سينه من گفتم ، نگفتم ذكر لب ها ميرود تا عرش . تو را گفتم كه در تنگي گشايش هاي بسيار است .
نگفتم در دل هر رنج و سختي راحتي پيداست . تو فارغ گر شدي از غم ، هزاران شكر او را بر زبان اور .
تو را اي پاي خوبم من نو را گفتم ، قدم در راه خوبي نه . تو را گفتم كه راه بي خدا آغاز پايان است .
تو را اي نفس يادت هست مي گفتم ، رضايت را مهيا كن كه راضي مي شوي از او ، و راضي مي شود از تو .
نگفتم من تو را اي جان ، از اين پس لايق تقديم جانان شو .
تو را اي من ، ببينم خوب يادت هست مي گفتم ،كه عالم محضر پاك خداونديست و عصيان تا به كي ، وقتي كه مي بيند تو را آن خالق بينا
نگفتم من تو را ، اي من ، قسم بر روز روشن ، بساط اين منيت را به دور افكن...
كنون اي روح زيبا ، يادگار و راهنماي خالقم ، در من بيا و اين من سرگشته را درياب .
تو زيبا كن مرا بي من ، به چشم و گوش و دست و قلب من رنگ خدايي زن
خليفه بودنش را ياد من آور . دل و انديشه و كردار من ، زين پس خدايي كن ..
می گویند بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است:
کودك كه بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اینك كه در آستانه مرگ هستم می فهمم كه اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم ، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم....


روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استادپرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
شاگردپاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "
پیرهندواز شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه .
رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاداینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "
پیرهندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب ."
پرسیدم.....
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
[/font]
با كمی مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .
پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست
دو چيز را هميشه فراموش كن:
خوبي كه به كسي مي كني
بدي كه كسي به تو مي كند
هميشه به ياد داشته باش:
در مجلسي وارد شدي زبانت را نگه دار
در سفره اي نشستي شكمت را نگه دار
در خانه اي وارد شدي چشمانت را نگه دار
در نماز ايستادي دلت را نگه دار
دنيا دو روز است:
يك با تو و يك روز عليه تو
روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند.
به چشمانت بياموز كه هر كسي ارزش نگاه ندارد
به دستانت بياموز كه هر گلي ارزش چيدن ندارد
به دلت بياموز كه هر عشقي ارزش پرورش ندارد
دو چيز را از هم جدا كن:
عشق و هوس
چون اولي مقدس است و دومي شيطاني، اولي تو را به پاكي مي برد و دومي به پليدي.
در دنيا فقط 3 نفر هستند كه بدون هيچ چشمداشت و منتي و فقط به خاطر خودت خواسته هايت را بر طرف ميكنند،
پدر و مادرت و نفر سومي كه خودت پيدايش ميكني،
مواظب باش كه از دستش ندهي و بدان كه تو هم براي او نفر سوم خواهي بود.
چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده ميكني؟
مانند تيري زهرآلود يا آفتابي جهانتاب، زندگي گير يا زندگي بخش؟
بدان كه قلبت كوچك است پس نميتواني تقسيمش كني،
هرگاه خواستي آنرا ببخشي با تمام وجودت ببخش كه كوچكيش جبران شود.
هيچگاه عشق را با محبت، دلسوزي، ترحم و دوست داشتن يكي ندان،
همه اينها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.
هميشه با خدا درد دل كن نه با خلق خدا
و فقط به او توكل كن،
آنگاه مي بيني كه چگونه قبل از اينكه خودت دست به كار شوي ، كارها به خوبي پيش مي روند.
از خدا خواستن عزت است، اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حكمت است.
[font=B Nazanin]از خلق خدا خواستن خفت است، اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است
این متنو یه جایی خوندم گفتم شاید برای شما هم جالب باشه:
با سلام به کلیه دوستان

متن زیر بر گرفته از تاریخ ایران است و غیر قابل انکار
اما نکته مهم: انسانهای بزرگ متعلق به کشور و یا مکان خاصی نیستند بلکه متعلق به کسانی و یا جایی هستند که با تفکر آنها همراه میشوند.


دکتر ساموئل مارتین جردن (به انگلیسی: Samuel M. Jordan ) از سال ۱۸۹۹ تا سال ۱۹۴۰
ریاست کالج آمریکایی تهران (دبیرستان البرز) را به عهده داشت. او بانی و سازنده دبیرستان البرز و مدرسه دخترانه آمریکایی تهران است.


جردن در سال
۱۸۷۱ میلادی در نزدیکی شهر یورک در پنسیلوانیا بدنیا آمد. پس از تحصیل در دبستان و دبیرستان در سال ۱۸۹۵ میلادی از کالج لافایت درجه B.A (لیسانس) گرفت.
در سال ۱۸۹۸ درجه استادی علوم الهی (ام.ا) از دانشگاه پرینستون را دریافت کرد. در سال ۱۹۱۶ کالج لافایت او را با درجه D.D (دکتر در حکمت و فلسفه) شناخت و در سال ۱۹۳۵
میلادی از کالج واشنگتن و جفرسون بدرجهٔ دکترای حقوق نائل شد.

دکتر جردن در سال
۱۸۹۸ میلادی (۱۲۷۸ خورشیدی) به ایران آمد و یک سال بعد ریاست مدرسه را به عهده گرفت .

در سال ۱۹۱۳ میلادی (۱۲۹۲ خورشیدی) با راه‌اندازی کلاس‌های باقیمانده دوره دوازده ساله دبیرستان تکمیل گردید.

در سال ۱۹۱۸ میلادی (۱۲۹۷ خورشیدی) اولین ساختمان شبانه‌روزی که در آن زمان، مک کورمیک‌ هال (Maccormick Hall ) نامیده می‌شد و یک ساختمان دیگر پایان یافت.

به پاس خدمات فرهنگی وی در کالج البرز، دو مدال و نشان به او عطا کرد:

دکتر جردن، در سال ۱۳۱۹ هجری خورشیدی از ایران رفت.

دکتر جردن پس از بازگشت به آمریکا، در سال
۱۳۲۳ هجری خورشیدی، دوباره به ایران آمد و مورد استقبال شاگردان و مریدانش قرار گرفت.
او ایران را وطن دوم خود می ‌نامید و همواره از آن به نیکی یاد می‌کرد. وی در سال ۱۳۳۳ هجری خورشیدی، در ۸۱ سالگى در آمريكا در گذشت.

در سال
۱۳۲۶
هجری خورشیدی، مراسمی به یاد او و برای بزرگداشت او در تالار دبیرستان البرز برگزار شد
و نیم تنه سنگی وی را که استاد ابوالحسن صدیقی تراشیده بود،
در کنار در ورودی آن نصب کردند. این پیکره بعدا به کتابخانه دانشگاه صنعتی امیرکبیر منتقل گردید.


بزرگراه آفریقا در شمال تهران، در زمان رژیم گذشته، به یادبود وی خیابان جردن نام گرفته بود، نامی که هنوز هم بطور غیر رسمی کاربرد دارد.


کتابی به نام "روش دکتر جردن" به قلم شکرالله ناصر در دیماه
۱۳۲۳ در تهران منتشر شده که در آن به شیوه کار وی و اداره دبیرستان پرداخته است.

از خاطرات و کلمات دکتر جردن

"من میلیونر هستم زیرا هزارها فرزند دارم که هر کدام برای من، برای ایران و برای دنیا میلیونها ارزش دارند."

"بچه‏ها مملكت شما سابقهٔ درخشانى داشته است. بازگشت به آن روزگار درخشش بستگى به همت و شجاعت و كوشش شما دارد.

اميدوارم حرف من در گوش و قلب شما باشد و براى ملت و كشورتان مفيد واقع شويد."

برای دروغ ده شاهی کفاره تعیین کرده بود.

اگر در جیب کسی سیگار پیدا میشد یک تومان جریمه داشت.

اگر از دانش‏آموزى سئوالى مى‏كرد و او بلد نبود، ميگفت: "كلّه به ‏كار، كدو كنار."

میگفت " سیگار لوله بی مصرفی است که یک سر آن آتش و سر دیگر آن احمقی است!"

لوطى‏ را در معنايى منفى ـ در مايهٔ الواط ـ به ‏كار مى‏برد و مى‏گفت: "غيرت، همت، زحمت، كار، كوشش: اينها به آدم‏آباد مى‏رسد. سستى، بى‏حالى، كارنكردن، بارى‏ به ‏هرجهت بودن به لوطى‏آباد مى‏رسد."
فقير به دنبال شادي ثروتمند و ثروتمند به دنبال آرامش زندگي فقير است ،
كودك به دنبال آزادي بزرگتر و بزرگتر به دنبال سادگي كودك است ،
پير به دنبال قدرت جوان و جوان در پي تجربه سالمند است،
آنان كه رفته اند در آرزوي بازگشت و آنان كه مانده اند در روياي رفتن....
خدايا !
كدامين پل در كجاي دنيا شكسته است كه هيچكس به مقصد خود نمي رسد !؟
مژده ای که روز بروز آشکارتر می گردد!
مباحث روز امروز اختصاص به يك سئوال ساده اما بسيار مهم دارد!
آغاز و استمرار بيداري اسلامي و تظاهرات مردمي در ايران
[تصویر: 100866999993.jpg]
[تصویر: 19_851125_L600.jpg]
علي رغم تلاش همه جانبه ، سركوب و نقشه هاي رنگارنگ استبداد و استكبار
[تصویر: images?q=tbn:ANd9GcSAI7Oj8vJZvHBiR1KazpQ...1kMpMqZWsw]
به نتيجه نشست و شاه رفت
[تصویر: images?q=tbn:ANd9GcR77f8d2G-1x0THfRs5b5z...Rzx2Oh1z-b]
و امام اين مردم به پا خواسته كه سالها در تبعيد بود به ميان آنها بازگشت :
[تصویر: 104-1.5_T.jpg]
و چه استقبال باشكوهي بود از امام امت ، استقبال ميليونها قلب عاشق
[تصویر: dc9cldlxbtv9hj11fl6.jpg]
حال سئوال مهم اين است :
آيا آغاز و استمرار عجيب بيداري اسلامي و تظاهرات مردمي در حال حاضر در خاورميانه
[تصویر: a043.jpg]
و سقوط پي در پي ديكتاتورها
[تصویر: 3_8911181346_L600.jpg]
علي رغم خواست دشمنان براي مهار و كنترل اين خيزشها
[تصویر: 108339_235.jpg]
خواهد توانست زمينه بازگشت و ظهور امام غائب(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را فراهم آورده
و اين بشارتهاي زيبا را در جهان طنين انداز كند؟
و چه جشن بزرگي خواهد شد ان شاالله ، جشن استقبال از منجي عالم بشريت
داستانی از ناپلئون

به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد .

گروهی از قزاق های روس، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند . ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : خواهش می کنم جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم ؟

پوست فروش پاسخ داد عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید و ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلا فاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند : او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد . علی رغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از آنجا رفتند. مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند .

پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟

ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : با چه جراتی از من یعنی اپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی؟

محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید. خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم .

سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار دادند . مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد . سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : آماده ….. هدف …..

با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت، احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد. سکوتی طولانی و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد… ناگهان چشم بند او باز شد. او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست.

سپس ناپلئون به آرامی گفت : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم؟




جملاتی از ناپلئون


- در دنیا فقط از یک چیز باید ترسید و آن خود ترس است .

- اولین شرط توفیق شهامت و بی باکی است .

- نایاب ترین چیزها در جهان دوست صمیمی است .

- دردها و رنج ها فکر انسان را قوی می سازد

- کسانی که روح نامید دارند مقصرترین مردم هستند.

- کسی که می ترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد.

- یک روز زندگی پر غوغا و در شهرت و افتخار بهتر از صد سال گمنامی است.

- پیروزی یعنی خواستن .

- عشق گوهری است گرانبها ، اگر با عفت توام باشد.

- عفت در زن مانند شجاعت است در مرد ، من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نانجیب


- فداکاری در راه وطن از همه فضایل باارزشتر است.

بنام خدا

ازخدا خواستم تا دردهایم را التیام بخشد.
خداوند پاسخ گفت:
مخلوق خوب من! هر دردی را درمانی است واین توهستی که باید درمان دردهایت را بجویی!

ازخدا خواستم تا جسم فرزند ناتوانم را توانایی بخشد.
خداوند پاسخ گفت:
آفریده ی من! آنچه که باید تکامل یابد روح اوست، جسمش تنها قالب گذراست.

ازخدا خواستم تا به من صبر عنایت کند.
خداوند پاسخ گفت:
بنده ی قدرتمند من! صبر حاصل سختی ست، عطا شدنی نیست بلکه آموختنی ست.

از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد.
خداوند پاسخ گفت:
نازنینم! من به تو موهبت بسیار بخشیدم، شاد بودن با خود توست.

ازخدا خواستم تا رنجم را کاستی بخشد.
خدا وند پاسخم گفت:
مخلوق صبورم! بهای رنج تو دوری از دنیا و نزدیکی به من است.

ازخدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد.
خداوند پاسخ گفت:
پرورش روح تو باتو، اما آراستن آن بامن.

ازخدا خواستم تا از لذایذ دنیا سرشارم سازد.
خداوند پاسخ گفت:
من به تو زندگی بخشیدم، بهره مندی از آن باتو.

ازخدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیاموزد.
خدا وند پاسخ گفت: اشرف مخلوقات من بالأخره دریافتی که ازمن چه بخواهی.
بخاطر داشته باش که در مسیر عشق ورزیدن به من، به مقصد دوست داشتن دیگران خواهی رسید.
یا فتاح
کاشکی گاهی وقتا خدا از پشت اون ابرها میومد بیرون و گوشم رو محکم می گرفت و داد میزد که آهای بگیر بشین سر جات اینقده غر نزن. همینه که هست!
بعد یک چشمک میزد و آروم تو گوشم می گفت همه چی درست میشه.......
التماس دعا
آدرس های مرجع