تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: *متنهائی که بایدخواند*
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
[تصویر: habs.jpg]
اسیرم کرده اند.
پیشترها جنگی بود .
دشمن رویارویی بود ، تیر وتفنگی بود ،
اسیر می شدند آدم ها ،
اسارت آن شکلی همه چیزش معلوم است .
هستند جنایتکارانی که بی اینکه جنگی باشد ،
آدم را اسیر بگیرند .اسمش اسیر گرفتن نیست .
آدم ربایی است .اسارتهای دیگر هم هست ،
که نه تاریخ آغازش پیداست ،نه نام آنکه اسیرت گرفته است
در خانه ام نشسته ام ، اما نه آزاد ،که اسیر که گروگان ،
اسیر وامی یا مالی یا کسی از نزدیکان
یا آرزوهای بی بنیاد ، یا آدمهای کج ، یا عشقهای موقتی
اسیری اسیری است .
چه فرقی می کند کی اسیرت کرده باشد وچرا ؟
تو همانی که میتوانی ، میتوانی صدا بزنی ،
بعد بگویی حالا دیگر اسیر نیستی ، برو
و من بعد از شنیدنش مثل اسب زین کرده
و افسار در دشت های باز و زیر رگبار بهار ،
حس کنم اسیر نبودنم را
[تصویر: lhmzm90jkng1d2erqrkk.jpg]
خدایا....
دریافته ام کسی که میگوید: برایم دعاکن از روی عادت نمیگوید، کم آورده است ...
دخل وخرجش دیگرباهم نمیخواند...
صبرش تمام شده است ...
ولی دردهایش هنوز باقی مانده است...!!!
مهربانم...
کاش میدانستی چقدر دردناک است ،شنیدن جمله "برایم دعاکن"
خدایا کمکش کن هنوزهم به معجزه کرامتت ایمان دارد!
یارب ... کمکش کن

﴿ يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ
لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ ﴾

زيرك

در محاورات عاميانه، گاه دو نفر، شخصي را به زيركي مي¬ستايند:

- فلاني زرنگ است؛ در حساب و كتاب مو را از ماست مي¬كشد.

- كسي نمي¬تواند كلاه سرش بگذارد...

- هر كاري بخواهد مي¬كند؛ ا‌ما دم به تله نمي¬دهد ...

از منظرِ بعضي از انسان¬ها، زيرك كسي است كه خوب فكرش را كار مي¬اندازد تا سود مادي بيشتري كسب كند؛ اما آيا ملاك زيركي در نزد خدا نيز اين چنين است؟ ببينيم پيامبر گرامي اسلام صلي¬الله¬عليه¬وآله

چه كسي را زيرك مي¬دانند:

« زيرك ترين زيركان، كسي است كه خودش را حساب¬رسي كند و اعمالش براي بعد از مرگ باشد ( نه دنيا).»

زيرك كسي است كه قدر ِلحظه لحظه¬ي عمرش را بداند و عمر را در جهت منفعت ِاخروي صرف¬كند.

خداوند مي¬فرمايد: ﴿ يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ ﴾ :

﴿ اي كساني كه ايمان آورده¬ايد، تقواي خدا پيشه كنيد و هر يك از شما بايد در اعمالش نيك نظر كند كه چه توشه¬اي براي آخرت پيش مي¬فرستد. ﴾

قرآن را بايد جدي گرفت؛ در آياتِ آن بايد تأمل كرد؛

نبايد مثل كتاب¬هاي ديگر با آن برخورد كرد؛ كتابي هم¬چون همه¬ي كتاب¬ها و نوشته¬اي مانند همه¬ي نوشته¬ها؛ بلكه آيات اين كتاب نوراني بايد چراغ زندگي عملي ما باشد.

اكنون به دقت در كلمات ِامير¬مؤمنان عليه¬السلام بنگريم؛ باشد كه نورانيت اين كلمات، تحولي در زندگي ما ايجاد كند و چگونگي محاسبه نفس را بياموزيم:

«(انسان) آن¬گاه كه صبح را به شب رساند، خودش را مورد خطاب قرار دهد كه:

اي نفس! اين روز بر تو گذشت و هرگز به تو باز نمي¬گردد

و خداوند از تو درباره¬ي آن مي¬پرسد كه چگونه آن را گذراندي و چه عملي در آن انجام دادي؟

آيا به خداوند مؤمن بودي؟ آيا حمد او به جا آوردي؟

آيا حق برادر مؤمني ادا نمودي؟

آيا از او رفع گرفتاري كردي؟ آيا در غياب او، حقوق وي را در مورد خانواده و فرزندانش رعايت نمودي؟

آيا در مورد باز ماندگان او پس از مرگ، احترامش را نگه داشتي؟

آيا مسلماني را ياري رساندي؟ چه كاري برايش انجام دادي؟»

چه عجيب و زيبا، مولايمان لحظه لحظه¬ي عمر را به چالش مي¬كشند و افسار نفس سركش را چه ماهرانه به دستمان مي¬دهند!

اما افسوس! «چه بسيار است كلمات ِعبرت آميز و چه اندك¬اند عبرت گيرندگان!»

آيا ممكن است كه نگارنده¬ي اين سطور خود، اين كلمات ِامير¬مؤمنان عليه¬السلام را سرلوحه¬ي زندگيش قرار -دهد؟

آيا مي¬شود كه در پايان ِروز، پيش از خواب رفتن ِديدگان، ديدگانِ قلبم را بگشايم و اعمالم را موشكافي كنم و آن¬گاه خود در مورد خودم حكم كنم؟

در اين آشفته بازار كه بسياري در پي عيب¬جويي از يك¬ديگرند، آيا پيش آمده سر به گريبان فرو برم و عيوب خود را بيابم؟

مي¬شود كه اين بار، برقِ كلامِ حضرت امير عليه¬السلام چنان بگيرد و تكان¬ام دهد كه يك باره مرا به وادي زيركان كه نه، به سراي زيرك¬ترين زيركان بيفكند؟ همان¬ها كه از لحظه لحظه¬ي عمرشان، منفعت بسيار مي¬برند؟

... و امشب، شبي ديگر است. مصمم شده¬ام براي لحظاتي هم كه شده نفسم را به دادگاه بكشانم:

اي نفس! امروز بر تو گذشت؛ در اين پنجاه و چهار هزار ثانيه، چند ثانيه پرنده¬ي دلت به كوي يارِ غايب از نظر پرواز كرد؟

اي نفس! اي قفسِ دل! تا كي اسيرِ آب و دانه¬ام كرد¬ه¬اي؟

مگر نشنيده¬اي داستانِ شوق را، داستان مهر را، محبت را، آشفتگي را، دل¬دادگي را، دل¬سپردگي را؟! مگر نديده-اي دل¬دادگي فرزند مهزيار را كه نوزده سفر با پاي پياده، روي به كوي موعودِ عالميان كرد¬ و به شوق ديدار و وصل ِآن امامِ جانان در راه كعبه قدم زد و از خار مغيلان نهراسيد كه:

در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم سرزنش¬ها گر كند خار مغيلان، غم مخور

و سر¬انجام در سفر بيستم به خواسته¬ي خود رسيد. او فرستاده¬ي امام زمان عليه¬السلام را ديد كه از او پرسيد:

دنبال چه مي¬گردي؟

- امام محجوب و پنهان از مردمِ دنيا را مي خواهم.

فرستاده گفت: نه، او محجوب و در پس پرده از شما نيست؛ بلكه پرده¬هاي او اعمال بد شماست...

وآن¬گاه كه فرزند مهزيار به وصال ِامام رسيد، آن حضرت به او فرمودند:

« اي فرزند مهزيار! شب و روز در انتظارِ آمدنت بوديم؛ چه چيز آمدنت را اين قدر به تأخير انداخت؟»

عرض كرد: آقاي من! تا اين لحظه كسي را نيافته بودم كه مرا به محل شما راهنمايي كند.

امام فرمودند:« كسي را نيافته بودي كه راهنمايي¬ات كند؟ (نه چنين نيست؛ بلكه عامل دوري آن بود كه) شما به دنبال مال اندوزي رفته بوديد و بر مؤمنان ناتوان فخر مي¬فروختيد و پيوندهاي خويشاوندي ميان ِخودتان را گسسته بوديد؛ پس ديگر چه عذري داريد؟»

اكنون و در پايان اين روز و در اين دادگاه حساب¬رسي،

اي نفس! من تو را محكوم مي¬كنم كه بر خود ظلم¬كردي.

ثانيه¬ها، دقيقه¬ها، روزها و سال¬ها را در پي سرابِ دنيا از كف دادي؛

اما هيچ مأيوس نشو كه خوب مولايي داري؛

او همين حالا شاهد و نظاره¬گر توست!

هيچ غم¬مخور كه راه توبه باز است و امام ِ تو از پدر و مادرت مهربان¬تر و توبه پذيرتر است.

حتي نياز به سفر جسماني نيست! از همين جا و همين حالا مرغِ دل را به سوي امام زمان پرواز ده! از همين جا توبه كن! بگو: باز مي¬گردم؛ بگو: تغيير مي¬كنم؛ بگو: جبران مي¬كنم.

و اميدوار باش به بزرگواري و بخشايندگي آن امام ِمهربان؛

چنان كه در پايانِ داستانِ فرزندِ مهزيار، اين بزرگواري بس هويداست:

فرزند مهزيار پس از پشيماني خطاب به امام زمان عليه¬السلام عرض كرد:

توبه، توبه، عذر مي خواهم؛ ببخشيد؛ ناديده بگيريد.

و آن مولاي توبه پذير فرمودند:

« اي پسر مهزيار! اگر اين گونه نبود كه بعضي از شما براي بعضي ديگراستغفار مي¬كنيد، تمام كساني كه بر روي زمين هستند نابود مي¬شدند، به جز خواص شيعه؛ همان¬ها كه گفتارشان با كردارشان هماهنگ است.»

از خدا مي¬خواهيم پرنده¬ي جانمان را به هواي كوي يار؛ هم¬چون مرغِ دلِ فرزندِ مهزيار به حركت آورد:

طيرانِ مرغ ديدي؟ تو ز پاي بندِ شهوت به در آي تاببيني، طيران آدميت
ﺑﺎ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻴﺮﻙ ﺗﻮﻱ ﺻﻒ ﺧﺮﻳﺪ ﺑﻠﻴﻂ ﻳﻪ ﺯﻥﻭﺷﻮﻫﺮ ﺑﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﺑﭽﺸﻮﻥ ﺟﻠﻮﻱ ﻣﺎ ﺑﻮﺩﻧﺪﻛﻪ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺷﻌﺒﺪﻩ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﺑﺒﯿﻨﻨﺪ، ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ …ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺑﺎﺟﻪ ﺑﻠﯿﻂ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ، ﻣﺘﺼﺪﯼ ﺑﺎﺟﻪ، ﻗﯿﻤﺖﺑﻠﯿﻂ ﻫﺎ ﺭﺍﺑﻬﺸﻮﻥ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ .
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺭﻧﮓ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺮﺩ ﺗﻐﯿﯿﺮﮐﺮﺩ ﻭ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﭘﻮﻝ ﮐﺎﻓﯽﻧﺪﺍﺷﺖ . ﻭ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ ﭼﻪ ﺑﮑﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻋﻼﻗﻪﭘﺸﺖ ﺍﻭ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﭼﻪ ﺑﮕﻮﯾﺪ .
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺪﺭﻡ ﺩﺳﺖ ﺩﺭﺟﯿﺒﺶ ﺑﺮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ده ﺩﻻﺭﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦﺍﻧﺪﺍﺧﺖ . ﺳﭙﺲ ﺧﻢ ﺷﺪ ﻭ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﺷﺎﻧﻪ ﻣﺮﺩﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺁﻗﺎ، ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺍﺯ ﺟﯿﺐ ﺷﻤﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩ ! ﻣﺮﺩ ﮐﻪﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺑﻬﺖ ﺯﺩﻩ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﻧﮕﺎﻩﻣﻴﻜﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ ﺁﻗﺎ .ﻣﺮﺩ ﺷﺮﯾﻔﯽ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﯿﺶ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﻧﺸﻮﺩ، ﮐﻤﮏ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺷﺎﻥ ﺩﺍﺧﻞ ﺳﯿﺮﮎﺷﺪﻧﺪ، ﻣﻦ ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺻﻒ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﯾﻢ ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺧﺎﻧﻪﺑﺮﮔﺸﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﭘﺪﺭﯼ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﮐﺮﺩﻡﺁﻥ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺳﯿﺮﮐﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﻤﺮﻡ رﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ .
ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺑﻤﻴﺮﻳﻢ... .
ﭼﺎﺭﻟﯽ ﭼﺎﭘﻠﯿﻦ

یکی از خادم های امام رضا (علیه السلام) :
دختــر بچـه شفا گرفتــه بـود ازش سوال کردم
چه ديــدي و چه شنيـدي ؟
دختــرک بـا آرامشي خاص گفت هيچ .
فقط پــدرم را خبـر کنيــد !
پـــدرش را آوردنـــد .
گفت :
بابا ، امـام رضـا بهم گفت : بـه بابات بــگو بـه خواهرم چيــزي نگه !
پــدر بـه خادم گفت : دخيل کـه بستم
بـه امـام رضــا گفتـم : مي خواي دختــرمو شفا نـدي شفا نــده .
اما بــرگردم قـم بــه خواهرت گلايــه ميكنم . . .



[تصویر: thumb_HM-2013597565671083431398797754.5122.jpg]
خداوند برنامه زیبایی برای زندگی شما دارد ، نگذارید که شیطان آن را زشت کند.
نمیدونم دل ما خوش بود یا قدیما بیشتر خوش میگذشت؛
نمیدونم سلامتی بیشتر بود یا ما مریض نبودیم؛
نمیدونم ما بی نیاز بودیم یا توقع ها پایین بود؛
نمیدونم همه چی داشتیم یا چشم و هم چشمی نداشتیم ؛
نمیدونم چی داشتیم چی نداشتیم ؛
اما میدونم پاییز در راه ِ
اندکی از مهر پیداست
حتی در این دوران بی مهری
باز هم پاییز زیباست
مهرتان افزون
فی*ل*تر چند سایت مستهجن
کاهش نرخ مرغ ماشینی
کاور آلبوم جدید ابی
سالروز عروج آوینی

انتقادی نبود و نیست جناب
مشکل از میخ های اسلام است
شکر، خوابیده شر استکبار
شهر ما مدتی ست آرام است

[b]ساقی شربت شهادت جنگ
با دو بطری (آب جو) برگشت
پیرو ارزشی خط امام
راست رفت و (میانه رو) برگشت

توی کاباره رای آوردند
گرچه شلوارشان پلنگی بود
رفع حصر سران جنبش زرد
((پت و مت کارتون قشنگی بود))

کوفه بود و (صدای آمریکا)
کوفه بود و امیر بیدارش
(من و تو) با دکلته می رقصید
وسط بغض (أینَ عَمّارش)

گریه کردیم پشت هر خنده
جشن ما با عزا تداخل داشت
آخرش مثل سگ پشیمان شد
هرکه با گرگ ها تعامل داشت

بررسی مذاکرات ژنو
توی یک تاکسی اسقاطی
خسته ام مثل مادر دو شهید
پشت یک عمر چرخ خیاطی..

خودم کامل قبول ندارمشا ، ولی عجب شعری بود.....
[تصویر: 1259877_600.jpg]
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ،
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا،
پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ،
جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد،
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند...
پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند،
پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به خدا قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود!!





این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت
بر در میکده‌ای ، با دف و نی ، ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی SmileWink
آدرس های مرجع