تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: *متنهائی که بایدخواند*
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
۴

۸+۸

۱۶+۱۶

حال خیلی سریع عددی بین ۵ تا ۱۲ انتخاب کنید.انتخاب کردید؟حالا برید پایین.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.عدد انتخابی شما ۷ بود؟این آزمایش توسط یکی از محققان برجسته در زمینه مطالعات ذهنی در امریکا، پرفسور “مک کین” انجام شد در این آزمایش با طرح ۴ سوال اول ذهن شما شرطی شده و در هنگام انتخاب عددی بین ۱۲ تا ۵ ابتدا ذهن این دو عدد راجمع می کند یعنی ۱۷ ولی ۱۷ بین دو عدد۱۲ تا ۵ نیست. ذهن اتوماتیک به عدد ۷ می رسد که از ۵ هم بزرگتر است.

این آزمایش انقلاب بزرگی در آزمایشات رفتاری ذهن نسبت به آموخته های ما از دوران کودکی و اجتماع و آنچیزی که شبانه روز از طریق رسانه ها به ما میرسد ایجاد کرده است. طبق نتیجه تحقیقات مردم وقتی ذهنشان شرطی شد از انتخاب یا تفکر در جهت دیگر می ترسند و در دراز مدت استقلال فکری هر کس مسائل پیرامونش می شود نه تفکرات واقعی خودش
بسم الله الرحمن الرحیم


یک شب مردی خواب عجیبی دید. او خواب دید که نزدیک فرشته ها شده و به کارهای آن ها نگاه می کند.
هنگام ورود دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند و تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند, باز می کنند و آن ها داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسید: " شما دارید چه کار می کنید؟"
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد, گفت: "اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم."
مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته ی بزرگ دیگری از فرشته ها را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می کنند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: "شماها چه کار می کنید؟"
یکی از فرشتگان با عجله گفت: "اینجا بخش ارسال است. ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم."
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. مرد با تعجب پرسید: "شما اینجا چه کار می کنید؟ چرا بیکارید؟"
فرشته جواب داد: "اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده, باید جواب بفرستند؛ ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب می دهند."
مرد پرسید: "مردم چطور می توانند جواب بفرستند؟"
فرشته گفت: "بسیار ساده است؛ فقط خدا را شکر کنند."

الحمدلله رب العالمین
(۱۳/اردیبهشت/۹۱ ۱:۰۷)علمدار133 نوشته است: [ -> ]
۴

۸+۸

۱۶+۱۶

حال خیلی سریع عددی بین ۵ تا ۱۲ انتخاب کنید.انتخاب کردید؟حالا برید پایین.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.عدد انتخابی شما ۷ بود؟این آزمایش توسط یکی از محققان برجسته در زمینه مطالعات ذهنی در امریکا، پرفسور “مک کین” انجام شد در این آزمایش با طرح ۴ سوال اول ذهن شما شرطی شده و در هنگام انتخاب عددی بین ۱۲ تا ۵ ابتدا ذهن این دو عدد راجمع می کند یعنی ۱۷ ولی ۱۷ بین دو عدد۱۲ تا ۵ نیست. ذهن اتوماتیک به عدد ۷ می رسد که از ۵ هم بزرگتر است.

این آزمایش انقلاب بزرگی در آزمایشات رفتاری ذهن نسبت به آموخته های ما از دوران کودکی و اجتماع و آنچیزی که شبانه روز از طریق رسانه ها به ما میرسد ایجاد کرده است. طبق نتیجه تحقیقات مردم وقتی ذهنشان شرطی شد از انتخاب یا تفکر در جهت دیگر می ترسند و در دراز مدت استقلال فکری هر کس مسائل پیرامونش می شود نه تفکرات واقعی خودش


آره جالبه!من قبلا هم يه بار يه جاي ديگه اين مطلبو خونده بودم و اون موقع هم عدد هفت به ذهنم اومد!
انتقاد هم مانند باران ، باید آنقدر نرم باشد، تا بدون خراب کردن ریشه های آن فرد موجب رشد او شود....


تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم.محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا . . .

همیشه اون تغییری باش که میخوای توی دنیا ببینی.

تازه میفهمم بازی های کودکی حکمت داشت زوووووووو.....تمرین روزهای نفس گیرزندگی بود

آموختهام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم میتوانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

دستم بوی گل میداد . مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند...اما هیچ کس فکر نکرد که شاید... یک گل کاشته باشم...!

این آینده ,کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرامِ دیدارش کردم؟

از همه اندوهگین تر شخصی است كه از همه بیشتر می خندد!

مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند،در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند !
پس اونا چی؟ !!
از کارتون توی یک اداره مدرن راضی نیستین؟

[تصویر: 01.jpg]

پس این چی؟

[تصویر: 02.jpg]



هنوز هم از گرسنگی مینالید؟

[تصویر: 03.jpg]

پس این چی...؟؟؟؟؟؟؟؟

[تصویر: 04.jpg]



از خواب توی تخت خواب سفتتون خسته شدین....؟؟؟؟؟

[تصویر: 05.jpg]
پس این چی....؟؟؟؟؟

[تصویر: 06.jpg]



از پیاده روی های روزانه تون خسته شدین....؟؟؟؟؟؟

[تصویر: 07.jpg]

پس این چی....؟؟؟؟؟؟

[تصویر: 08.jpg]



هنوز قدر محبت و مراقبت های والدینتون رو نمیدونین.....؟

......................................................................

[/font]


پس این چی....؟؟؟؟؟؟

[تصویر: 10.jpg]



راحتی و آسایش باعث میشه وقت مطالعه خوابتون ببره.....؟

[تصویر: 11.jpg]

پس این چی....؟؟؟؟؟؟

[تصویر: 12.jpg]




آیا آرامش و لذت یک حمام گرم رو دارین و باز هم از زندگی مینالین.....؟؟؟؟

.........................................................................


[font=Tahoma]
پس اینا چی.....؟؟؟؟؟؟

[تصویر: 14.jpg]



هنوز هم از اینکه دستاتون وقتی ظرفای خودتون رو میشورین آسیب ببینه نگران هستین...؟؟؟؟

[تصویر: 15.jpg]

پس دستای کوچیک این چی....؟؟؟؟؟؟


[تصویر: 16.jpg]



Louis Vuitton کافی نیست؟ مارک های جدید تر میخواین؟

[تصویر: 17.jpg]

پس این چی.....؟؟؟؟؟؟

[تصویر: 18.jpg]



از بازی های تکراری خسته شدین......؟؟؟؟؟؟

[تصویر: 19.jpg]

پس این چی....؟؟؟؟؟؟

[تصویر: 20.jpg]



و.....کار دیگه ای برای انجام دادن ندارین؟؟؟!!!!

[تصویر: 21.jpg]


پس اینا چی.....؟؟؟؟؟؟؟؟


[تصویر: 22.jpg]



همیشه به یاد داشته باش:
وقتی از وضعیت زندگیت شکایت میکنی،مردمانی هستن که برای داشتن زندگی مثل زندگی تو و بودن به جای تو هرکاری حاضرن بکنن....
همچنین وقتی از وضع غذات شکایت میکنی، انسان هایی هستن که از نداشتن تکه نانی میمیرند....
پس....


از آنچه هستی شادمان باش....



و به خاطر آنچه داری شکرگذار..............

[/b]F
دوستان خوب ، پادشاهان بی تاج و تختی هستند که بر دل حکومت می کنند...
پادشاهان سلام !
سلام سلام سلام

عیدتون مبارک

انشالله سایه مادراتون همیشه بالا سرتون باشه

چند داستان آموزنده در مورد مادر براتون اینجا قرار میدم امیدوارم خوشتون بیاد


[تصویر: 27b95cac4c27.jpg]

مادر
وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!

وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی!

وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد.
تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی!

وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد.
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!

وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری.
تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی!

وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی!

وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی و توپ خريد.
تو هم، با پرت کردن توپ به پنجره همسايه کناری، ازش تشکر کردی!

وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خريد.
تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!

وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازش تشکر کردی!

وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.
تو هم، ازش تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی !

وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه!

وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره!

وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری!

وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !

وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگيره(ابراز محبت کنه).
تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه
!)

وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت ياد داد که چطوری ماشينش رو برونی(رانندگی ياد داد).
تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی!

وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود.
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی!

وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدی!

وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوابگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی
!!)

وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره!!

وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!

وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنی!

وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن!

وقتی که 24 ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگی و صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفاً!!

وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گريه می کرد بهت گفت که: دلم خيلی برات تنگ می شه.
تو هم ازش تشکر کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی!

وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردی، ''همه چيز ديگه تغيير کرده!''

وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنه.
تو هم با گفتن''من الان خيلی گرفتارم'' ازش تشکرکردی!!

وقتی که 50 ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!

و سپس، يک روز، اون، به آرامی از دنيا ميره. و تمام کارهايی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد!
اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی
...و، اگه زنده نيست، محبت های بی دريغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داری!!!!!

تقدیم به همه مادرهاي عزيز

فــــرشته‌اي به نام مــــــادر

او آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد : مي گويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد : ميان تعداد بسياري از فرشتگان من يكي را براي تو در نظر گرفتم او از تو نگهداري خواهد كرد.

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه ميخواهد برود يا نه ! او گفت : اما اينجا در بهشت من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي من كافي هستند.

خداوند لبخند زد : فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و بيش از پيش شاد خواهي بود.

كودك ادامه داد : چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نميدانم؟

خداوند او را نوازش كرد و گفت : فرشتهُ تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.

كودك با ناراحتي گفت : وقتي ميخواهم با شما صحبت كنم چه كنم؟

اما خدا هم براي اين سوال پاسخي داشت : فرشته ات دستهايت را كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد خواهد داد كه تو چگونه با دعا با من راز و نياز كني.

كودك سرش را برگرداند و پرسيد : شنيده ام انسانهاي بدي هم در زمين زندگي ميكنند. چه كسي از من محافظت ميكند؟

خداوند با تبسم ادامه داد : فرشته ات از تو مواظبت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

كودك با نگراني ادامه داد : اما من به اين دليل كه ديگر نميتوانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات درباره من با تو صحبت خواهد كرد و راه بازگشت نزد من را به تو خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه نزد تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك ميدانست كه بزودي بايد سفرش را آغاز كند!

پس به آرامي يك سوال ديگر هم از خدا پرسيد : خدايا ! اگر جز به رفتن من چاره اي ديگر نيست لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.

خداوند شانه او را نوازش داد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهميتي ندارد. اما به راحتي ميتواني آن را مــــــادر صدا كني ... مــــــادر ...

چشم مادر
مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود!
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم‌ها و بچه مدرسه ای‌ها غذا می‌پخت.
یک روز اومده بود دم در مدرسه که منو به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه؟
روز بعد یکی از همکلاسی‌ها منو مسخره کرد و گفت مامان تو فقط یک چشم داره! فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد…
بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو بخندونی و خوشحال کنی چرا نمیمیری؟
اون هیچ جوابی نداد….
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم!

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم، اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی…
از زندگی، بچه‌ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من.. اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه‌هاشو..
وقتی ایستاده بود دم در بچه‌ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی خبر! سرش داد زدم: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه‌ها رو بترسونی؟ گم شو از اینجا! همین حالا! اون به آرامی‌جواب داد: اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم و بعد فوراً رفت و از نظر ناپدید شد.

یک روز یک دعوتنامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم.
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی‌خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی. همسایه‌ها گفتن که اون مرده! اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که بدن به من:

ای عزیزترین پسرم،
من همیشه به فکر تو بوده ام..
منو ببخش که به خونت اومدم و بچه‌ها تو ترسوندم!
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا.. ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم!
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم!
آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی به عنوان یک مادر نمییتونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم؛
بنابراین مال خودم رو دادم به تو.. برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه..
با همه عشق و علاقه من به تو،
مادرت

عشق مادر
پسر کوچکی از مادرش خواست که برای شرکت در نخستین جلسه خانه و مدرسه ابتدایی به مدرسه اش بیاید. مادر در میان دلهره و نگرانی پسر پذیرفت. این نخستین بار بود که همکلاسها و معلم پسر بچه مادرش را می دیدند و پسر بچه از وضع ظاهر مادر احساس شرمندگی می کرد.
با آنکه مادر آن پسر زن زیبایی بود، یک اثر سوختگی تقریباً همه قسمت راست صورت او را فرا گرفته بود.
پسر بچه هرگز نمی خواست درباره دلیل و چگونگی پدید آمدن آن اثر زخم بر روی صورت از او سوال کند . در طی برگزاری جلسه، مردم با وجود دیدن اثر سوختگی، تحت تأثیر مهربانی و زیبایی باطنی مادر قرار گرفتند. اما پسر بچه همچنان شرمنده بود و خود را از همه پنهان می کرد. با وجود این، او شاهد گفت و گویی آهسته میان مادر و معلمش بود و سخنان آن دو را شنید.
معلم پرسید: « دلیل وجود اثر زخم بر روی صورت شما چیست؟ »
مادر پاسخ داد: « وقتی پسرم کوچکتر بود، اتاقش آتش گرفت. همه با وحشت در حال فرار بودند؛ زیرا آتش هر لحظه مهار ناپذیر تر می شد. من به درون اتاق رفتم و در حالی که به سوی تختخواب پسرم می دویدم، ناگهان تیرک سقف اتاق را دیدم که در حال افتادن بود. خود را بر روی پسرم انداختم و سعی کردم او را از اصابت تیر محافظت کنم. در آن لحظه خوشبختانه آتشنشانها وارد شدند و هر دوی ما را نجات دادند.»
پس از آن مادر دستی بر جای سوختگی صورتش کشید و گفت: « این جای زخم برای همیشه در صورتم می ماند؛ اما تا به امروز از آنچه انجام داده ام پشیمان نیستم.»
در این لحظه پسر بچه، در حالی که اشک از چشمانش جاری بود، دوان دوان به سوی مادر آمد و او را در آغوش گرفت و در آن لحظه فدارکاری بزرگی را که مادر برایش انجام داده بود، با تمام وجود احساس کرد. او سراسر روز دستهای مادر را محکم در دستهایش فشرد.

شاخه گلی برای مادر

مردی مقابل گل فروشی ايستاد ، او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود .
وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟...
دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ،
دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!
مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست ، طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬
دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.
شکسپير می گويد : به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری ، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
خدا در قرآن می فرمایند : " لا یمسه الا المطهرون " جز پاکان نمی توانند به ان دست بزنند .

در همه حال وضو اختیار کنید تا در جمع پاکیزگان به شمار آیید
همه ما میدانیم که لمس حروف قرآن و اسماءالله در صورتی که وضو نداشته باشیم حرام می باشد . با توجه به این مطلب ما روزانه شاهد درج اسماالله در رسانه های کتبی هستیم و چه بسا به دلیل حجم گسترده این رسانه رفتار مناسبی با این اسما صورت نگیرد .
البته درج این اسما و آیات قرآن به دلیل تحقیقات در جامعه اسلام ضروری بوده و رسانه های کتبی روزانه به وفور از این اسما استفاده می کنند .

به عنوان مثال روزنامه جام جم
ما در این روزنامه روزانه شاهد درج اسما اللهی با عناوینی نظیر " آیت الله , حزب الله و . . . و در صورت پژوهش قرآنی این روزنامه به درج آیات قرآن می پردازد .

مشکل اساسی در این رابطه وجود دارد
به دلیل حجم زیاد اطلاعات متنی روزنامه ها و نداشتن وقت کافی برای بررسی همه اطلاعات یک روزنامه مسلما امکان درج اسماالله به صورت پراکنده وجود دارد . چنانچه از وجود چنین اسمایی غافل باشیم تکلیف چیست ؟
برای رفع این مشکل روزنامه ها و مجلات می توانند جدولی را در صفحه ابتدایی یا انتهایی روزنامه قرار داده و مخاطب را از وجود این اسما در صفحات گوناگون مطلع سازند
بدین ترتیب که
"واژه های متبرکه این چاپ امروز به ترتیب در صفحه 5 عنوان تیتری که اسما دران قرار دارد , صفحه 12 عنوان تیتری که اسما دران قرار دارد , صفحه 16 عنوان تیتری که اسما دران قرار دارد "

لازم است که رسانه های کتبی نظیر روزنامه ها و مجلات را از وجود چنین مسئله ای آگاه سازیم.

برای تو که می خواهی بهترین باشی


[تصویر: 01.jpg]

[تصویر: 02.jpg]

پرسیدم..... ،
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
وبدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار وترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .


پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..


داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست
دو چيز را هميشه فراموش كن:
خوبي كه به كسي مي كني
بدي كه كسي به تو مي كند


دنيا دو روز است:
يك با تو و يك روز عليه تو
روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند.

به چشمانت بياموز كه هر كسي ارزش نگاه ندارد
به دستانت بياموز كه هر گلي ارزش چيدن ندارد
به دلت بياموز كه هر عشقي ارزش پرورش ندارد

در دنيا فقط 3 نفر هستند كه بدون هيچ چشمداشت و منتي و فقط به خاطر خودت خواسته هايت را بر طرف ميكنند، پدر و مادرت و نفر سومي كه خودت پيدايش ميكني، مواظب باش كه از دستش ندهي و بدان كه تو هم براي او نفر سوم خواهي بود.

چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده ميكني؟ مانند تيري زهرآلود يا آفتابي جهانتاب، زندگي گير يا زندگي بخش؟

بدان كه قلبت كوچك است پس نميتواني تقسيمش كني، هرگاه خواستي آنرا ببخشي با تمام وجودت ببخش كه كوچكيش جبران شود.

هيچگاه عشق را با محبت، دلسوزي، ترحم و دوست داشتن يكي ندان، همه اينها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.






************************************
برای خندیدن وقت بگذارید ... زیرا موسیقی قلب شماست

برای گریه کردن وقت بگذارید ... زیرا نشانه یک قلب بزرگ است.

برای خواندن وقت بگذارید ... زیرا منبع کسب دانش است.

برای رؤیا پردازی وقت بگذارید ... زیرا سرچشمه شادی است.

برای فکر کردن وقت بگذارید ... زیرا کلید موفقیت است.

برای بازی کردن وقت بگذارید ... زیرا یاد آور شادابی دوران کودکی است.

برای گوش کردن وقت بگذارید ... زیرا نیروی هوش است.

برای زندگی کردن وقت بگذارید ... زیرا زمان به سرعت می گذرد و هرگز باز نمی گردد.

ماموریت ما در زندگی « بدون مشکل زیستن » نیست ، « با انگیزه زیستن » است.

تنها به شادی در بهشت نیندیشید به خود بگویید رمز و راز خلقت هر چه باشد ،



هدف امروز من درست زیستن در اینجا و اکنون است
این یک دلنوشته ست...
به نام پروردگار حق و باطل
مینویسم تا همه بخوانند...
اینجا سرزمین من است...ایران من!
خاک اجدادی ام...
ملتی دارد که با هر باد به سویی میروند(!)
شاهینی دارد که مشت اعتراضش توهین به مقدسات نوامیسش است!!!
پسری که ادعای غیرت خفه اش کرد و خود نان بی غیرتی اش را میخورد!!!
شاهین نجفی سرزمینم ایران،
برای تو کلاغ صفت مینویسم که من منتظر را به سخره گرفته ای...!
برای تو مینویسم که تمام تکیه گاه هایم بازیچه ی دهان نجست شده است...!!
حتی آوردن اسمت کفاره دارد کرکس!!!!
شنیده ای برای سرت جایزه گذاشته اند؟؟!!
خبر داری علیهت بلند شده اند؟؟!!
کار بزرگی کردی پسر...اعتقاد تحریک کردی!!!کار سختی ست...!!
به اماممان توهین کردی...!!
از تو خورده نمیگیرم...نان مفت و حمایت کرکس صفت هایی مانند خودت هارت کرده!!
بتاز...
که دیگر فرصت چنین کارهایی را نداری!!!
شهرتت پایان یافت...
تو هم به خاطره و سپس به فراموشی سپرده میشوی...!!
گفتم فراموشی! نه تو هرگز فراموش نمیشوی!!!
تو باید سمبل آدم های بی اراده بمانی!!!
کار بزرگی کردی...
مشت گره کردی و عزیز خدارا نشانه رفتی!!!
تو باید اربا" اربا شوی...تو باید خفه شوی...یکی باید یاشد که تورا خفه کند...زیادی حرف میزنی!!!!
اصلا ببینم شاهینک!از روز ازل چه کسی مهر سکوت را از لبانت چید؟؟؟
چه کسی گفت حق اعتراض داری؟؟
تو تنها بچه کلاغی...و فقط باید پی صابون بدوی...قار قار کردن حق تو نیست!!!
تو قانون اعتراض نمیدانی!که به خدایی خدا مخاطب اعتراض های مثلا سیاسی تو امام مظلوم من نیست...که این اعتراض نیست!که این هتک حرمت است...که در جنگل هم اینگونه هتاکی نمیکنند بر حریم هم...که تو حتی قانون جنگل هم نمیدانی نامرد!
نامرد هم از اینکه صفت تو شد شرم کرد...!!!!!
وای بر تو!
وای بر صدایت!
وای بر لقمه ای که تو خوردی!!!
به امید ظهور...
مریم میزانی
پ.نSad!) کنایه ای به قسمتی از متن آهنگ کرکس!
پ.ن:مینویسم که شب تار سحر میگردد/یک نفر مانده از این قوم که برمیگردد
الهم عجل لولیک الفرج...آمین یا رب العالمین...به حق امیرالمومنین(علیه السلام)...
آدرس های مرجع