شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
ممنون،واقعا درد جامعه ی ما همینه.
اگر هر کسی در هر کجای این مملکت هر کاری که میکنه رو به نحو احسن انجام بده،باور کنید ما هیچ نیاز و وابستگی به هیچ جا نداریم.
این متن خیلی زیبا بود آقای رضا....
درود بر شما......
البته این ضرب المثل مفهوم وسیع تری هم دارد....

بسم الله
سلام
ضمن تشکر از متن زیبایی که قرار داده اید.
این موضوع به زودی با موضوع زیر ادغام خواهد شد :
مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود...
- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتماً. چه سوال؟
- بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد : این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی میپرسی؟
- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرید؟
- اگر باید بدانی می گویم. ۲۰ دلار.
- پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: میشود لطفا ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خرید اسباب بازی از من بگیری، سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.
پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد.
بعد از حدود یک ساعت مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی خشن رفتار کرده است...
شاید واقعا او به ۱۰ دلار برای خرید چیزی نیاز داشته است.
بخصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش پول درخواست کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خواب هستی پسرم؟
- نه پدر بیدارم.
- من فکر کردم با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این هم ۱۰ دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست خندید و فریاد زد : متشکرم بابا
بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله بیرون آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت : با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پول کردی ؟
بعد به پدرش گفت : برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من ۲۰ دلار دارم. آیا میتوانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم…
از خدا زیاد بخواهید ...
♡
سفره خداوند خیلی بزرگ است.
پیرزن نابینایی جلوی حضرت موسی (علیه السلام) را گرفت، گفت: دعا کن خدا چشمانم را برگرداند،
حضرت قبول کرد و... چشمانش بینا شد.
پیرزن گفت: دعا کن جمالم را هم برگرداند،
حضرت موسی (علیه السلام) یک توقفی کرد و با خود گفت: چشمانش را خدا داد، دیگر جمال و...
[وحی آمد که "موسی چرا فکر می کنی، مگر از تو می خواهد؟
امام صادق علیه السلام فرمودند :
خداوند به داود پیامبر وحى کرد: اى داود! هرگاه از بنده مؤمن گناهى سر زند، سپس توبه کند، او را مى آمرزم و آن گناه را از یاد فرشتگانى که بر او نگهبانند می برم، و گناهش را به کار نیک تبدیل مى کنم و از هیچ کس پروا ندارم، چرا که من مهربان ترین مهربانانم.
(ثواب الأعمال و عقاب الأعمال/ ص130)
+++++++++++++++++++++++++++++++
مرحوم سید بن طاووس به پسرش میگوید:
ای پسر عزیز من اگر میخواهی از شر این سگ گزنده (شیطان) محفوظ باشی
باید در دو قلعه متحصن شوی، اول ایمان به پروردگار و بعد، توکل به او.
┘◄ آیتالله حقشناس(رحمة الله علیه)
+++++++++++++++++++++++++++++++
هیچ کودکی نگران وعده بعدی غذایش نیست؛
زیرا به مهربانی مادرش ایمان دارد؛
ای کاش من هم مثل او به خدایم ایمان داشتم …
┘◄ آیت الله بهجت (رحمة الله علیه)
+++++++++++++++++++++++++++++++
هر کدام از شماها
یک نسخه قرآن در جیب بغلتان داشته باشید؛
اگر در جایی منتظر کاری می ایستید
و فراغتی پیدا می کنید
– یک دقیقه، دو دقیقه، پنج دقیقه، نیم ساعت –
قرآن را باز کنید
و به تلاوت آن مشغول شوید،
تا با این کتاب انس پیدا کنید.
【✿】
روز قیامت روزی هست که غبطه ی یک لحظه ذکر خدا رو میخوریم که کاش کاش کاش تو اون یه لحظه که حرف بی ربط و بی فایده می زدیم ... کاش یاد خدا می کردیم ....
حَتّى اذا جاءَ احَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ ربِّ ارْجِعُونِ لَعَلّى اعْمَلُ صالِحا فیما تَرَكْتُ كَلا ...
┘◄ سوره مومنون - 98-100
تا زمانى كه مرگ یكى از آنها فرا رسد مى گــوید: خـــدای من مـــــرا بــــاز گـــردان، شاید در آنچه از خود باقى گذارده ام عمل صالحى انجام دهم. [به او مى گویند:] هــرگــز.
【✿】
【«الفرصة تمرّ مرّ السّحاب»】
فرصت ها همچــون ابــــر بهـــاری می گـــذرند.
┘◄ حضرت على علیه السلام
آدمها
گاهی در زندگیت میمانند ؛
و گاهی در خاطره ات …
آنها که در زندگی ات میمانند همسفرت میشوند ؛
آنها که در خاطرت میمانند کوله پشتی تمام تجربیاتت برای سفر تو …
لبخند بزن به تلخ ترین تجربیاتت ؛
به هر چه بود ، هر چه گذشت ،
آدمها می آیند
و این آمدن باید رخ بدهد
تا تو بدانی
آمدن را همه بلدند
این ماندن است
که هنر میخواهد …
.