تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: *متنهائی که بایدخواند*
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
من از عقرب نمیترسم ولی از نیش میترسم ,


از آن گرگی که میپوشد لباس میش میترسم ,


از آن جشنی که اعضا تنم دارند خوشحالم؛

ولی از اختلاف عقل و دل با ریش میترسم .


هراسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیست؛

من از سوزاندن اندیشه در آتیش میترسم .


تنم آزاد اما اعتقادم سست بنیاد است ؛

من از شلاق افکار تهی بر خویش میترسم .


کلام آخر ای شعر یک جمله و دیگر هیچ ...

که هم از نیش و میش و ریش و هم از خویش میترسم !
در مقابل خوبى، خوبى است

[تصویر: 91665611793133994955.gif]

به يك جوان عابد بنى اسرائيل در خواب خبر دادند خدا
در نصف عمر، تو را غنى و نصف ديگر فقيرت مى نمايد
و انتخاب اينكه اول فقر باشد يا غنا به عهده خودت است.

در عالم خواب گفت:
مرا زنى است و بايد با او مشورت كنم
((اينكه گفته اند با زن مشورت نكنيد، مشورت با زنانى است
كه عقلشان ضعيف و اهل شهوتند، نه زنان صالحه كه
در عقل كم از مردان نيستند)) وقتى بيدار شد با زن صالحه اش مشورت كرد.

زن صالحه گفت:
بهتر است نصف اول عمرت غنى شوى. مرد گفت: آخر عمر
ضعيف مى شوم. گفت: اينطور بهتر است.
او هم قبول كرد. از فردا غنى شد.


زن گفت:
خدا از آن طرف مال مى دهد تو از اين طرف در راه خدا انفاق كن.
كم كه نمى شود هيچ، بلكه هرچه بدهى باز مى آيد، چون وعده داده اند.

خلاصه، نصفه اول عمرش تمام شد، تاريخى رسيد كه
بايستى از آن تاريخ فقير شود، ولى ديدند
همانطور غنى است و مال مى آيد.

عرض كرد:
خدايا چطور شد كه فقير نشدم.

در عالم رؤ يا به او گفتند:
چون در راه ما انفاق كردى، ما بقيه عمرت
را هم غنى و ثروتمند قرار داديم.

يعنى در مقابل خوبى، خوبى و در مقابل بدى، بدى است.

[تصویر: 91665611793133994955.gif]
مناظره با جناب خر
این شعر در واقع طعنه تلخی است به آدمیتاین روزهای آدمیزاد:

روزی به رهی مرا گذر بود خوابیده به ره جناب خر بود
ازخرتو نگوکه چون گهربود چون صاحب دانش و هنر بود گفتم که جناب[تصویر: C:\Users\LENOVO\AppData\Local\Temp\msoht...age002.gif]درچه حالی فرمود که وضع باشد عالی گفتم که بیاخری رهاکن آدم شووبعداز این صفا کن گفتا که برومرا رهاکن زخم تن خویش را دوا کن خر صاحب عقل وهوش باشد دور از عمل وحوش باشد نه ظلم به دیگری نمودیم نه اهل ریا و مکر بودیم دیدی تو خری کشد خری را؟ یا آنکه برد زتن سری را؟ دیدی توخری که کم فروشد؟ یا بهر فریب خلق کوشد؟ دیدی توخری که رشوه خواراست؟ یا برخر دیگری سوار است؟ دیدی تو خری شکسته پیمان؟ یا آنکه ز دیگری برد نام؟ یا آنکه خری ز روی تزویر خرهای دیگر کشد به زنجیر؟ هرگز تو شنیده ای که یک خر؟ بازورو فریب گشته سرور؟ خر دور ز قیل قال باشد ناروزدنش محال باشد خر معدن معرفت کمال است غیر از خریت زخر محال است تزویر و ریا و مکر وحیله منسوخ شده است در طویله دیدم سخنش همه متین است فرمایش او همه یقین است بنشستم و آرزو نمودم بر خالق خویش رو نمودم ای کاش که قانون خریت جاری بشود به آدمیت

سروده ی:مقدس نژاد [تصویر: C:\Users\LENOVO\AppData\Local\Temp\msoht...age004.gif]
مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد

او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد

مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟» او میگوید «شن»

مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت میکند ، ولی پس

از بازرسی فراوان ،
واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد
بنابراین به او اجازه عبور میدهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود.

یک روز آن مامور در شهر او را میبیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید : من

هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟

قاچاقچی میگوید : دوچرخه!




نکته : بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل میکند
ﻣﻌﻠﻤﯽ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ‌ﺁﻣﻮﺯﺵ ﮔﻔﺖ: ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺖ ﺧﺎﮎ ﻧﯿﺎﻭﺭﯼ، ﻧﻤﺮﻩ‌ﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ‌ﺩﻫﻢ!

ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ! ﺍﮔﺮ ﺧﺎﮎ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﺮﻩ‌ﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﻣﯽ‌ﺩﻫﯽ؟

ﮔﻔﺖ:ﺑﻠﻪ.

ﺩﺍﻧﺶ‌ﺁﻣﻮﺯ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻣﺸﺘﯽ ﺧﺎﮎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻌﻠﻢ ﺁﻭﺭﺩ.

ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ: ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎ ﺍﺯ ﮐﺠﺎﺳﺖ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﯼ؟!

ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﮔﺎﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺁﻭﺭﺩﻡ! ﻭ ﻫﻤﺎﻥ‌ﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩﯼ، ﺑﻬﺸﺖ ﺯﯾﺮ

ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ.

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﺮﯾﺴﺖ ﻭ ﻧﻤﺮﻩ‌ﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ.
زمستانی سرد بود و کلاغ غذایی نداشت تا جوجه‌هایش را سیر کند؛ گوشت بدنش را می‌کند و می‌داد به جوجه‌ها تا بخورند.

زمستان تمام شد و کلاغ مرد! اما جوجه‌ها نجات پیدا کردند و گفتند:

«آخی خوب شد راحت شدیم از غذای تکراری
کتاب کیمیای محبت:
جوانی را دربرزخ دیدم که می گفت:
{" نمی دانید اینجا چه خبر است! هنگامی که اینجا بیایید، خواهید فهمید هر نَفَسی که به غیر یاد خدا کشیده اید، به زیان شما تمام شده است"}
"امام روح الله ره" در کتاب چهل حدیث،ص52 فرمودند :

سگِ در خانه، آشنایان صاحب خانه را دنبال نکند.

شیطان نمی گذارد کسی که آشنایی باصاحب خانه ندارد،وارد خانه شود.

پس اگر انسانی با صاحب در ارتباط است،می تواند از او بخواهد که شرِسگِ خانه اش را از او کم کند و از صاحب خانه بخواهد که صدای آن سگ را بخواباند.


روزي مردي خدمت عالمی رسيد و گفت: همسر من نماز نمي‌خواند. چه كار كنم؟

عالم گفت: درباره فضيلت‌هاي نماز برايش بگو، بگو كه چقدر نماز بر روح انسان تاثير مثبت دارد.

مرد گفت: گفته‌ام، خيلي هم زياد، ولي بي‌فايده است.

عالم گفت: وعده‌ خدا را در مورد بهشت و نعمت‌هاي آن برايش بازگو كن. بگو كه در صورت خواندن نماز واقعي چه چيزهايي در بهشت در اختيار او خواهد بود.

مرد گفت: گفته‌ام! خيلي هم اغراق كرده‌ام. ولي بي‌فايده است.

عالم گفت: از هول و وحشت جهنم و سختي‌هايي كه در صورت نخواندن نماز به او وارد مي‌شود، برايش بگو.

مرد گفت: گفته‌ام، خيلي هم زياد، ولي باز هم بي‌فايده است!

عالم متفکرانه گفت: پس حرف حسابش چيست؟

مرد پاسخ داد: هيچي! مي‌گه تو بخون تا منم بخونم!!
به نام خدا
میگن یکی از کشیک های بزرگ مسیحیت
هنگام مرگش وصیت میکنه روی سنگ قبرش بنویسند که« روزگاری وقتی که کودکی بودم آروز داشتم دنیا رو اصلاح کنم
وقتی به نوجوانی رسیدم دیدم دنیا خیلی بزرگه
اگه همون قاره خودمو اصلاح کنم خیلیه.بعد که به جوانی رسیدم دیدم یه قاره خیلی بزرگه و از عهده اش بر نمیام اگه همون کشورمو اصلاح کنم خیلیه.
بعدا که به دوره میانسالی رسیدم دیدم کشورم خیلی بزرگه همون شهرمو اصلاح کنم بهتره .وقتی پیر شدم دیدم یه شهر هم خیلی بزرگه اگه خانواده خودمو اصلاح کنم بهترین کاره.الان که دارم از دنیا میرم به این نتیجه رسیدم اگه همون اول خودمو اصلاح میکردم همه دنیا اصلاح میشد...
آدرس های مرجع