تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: *متنهائی که بایدخواند*
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
حماسه ای که درتاریخ ماندگارشد.
شانزدهم دی ماه 1359 در تاریخ دفاع مقدس جاودانه مانده است، چرا که در این روز حماسه‌ای توسط گروهی از دانشجویان و پاسداران و ارتشیان آفریده شد که هیچ گاه از ذهن تاریخ محو نخواهد شد؛ حماسه‌ای بزرگ و مظلومانه؛ حماسه شهدای هویزه.

به گزارش «تابناک»، در آذر ماه 1359، پس از شكست بیش از دو گردان از نیروهای عراقی در جنوب سوسنگرد به وسیله سربازان اسلام، یك گروهان از برادران سپاه اهواز برای محافظت و پدافند شهر هویزه، از سوسنگرد به آن شهر فرستاده شدند. افراد این گروهان، پس از رسیدن به منطقه و استقرار، عهده‌دار حفاظت از جنوب تا جنوب غربی شهر هویزه شدند.

نیروهای عراقی در این منطقه متشكل از واحدهای تانك از نوع «تی ـ 62»، «تی ـ 55»، موشك‌‌های زمین به زمین و امكانات نظامی پیشرفته و بیش از شش هزار نفر پیاده بودند، ولی همین نیروهای اندك مدافع شهر، از كمترین امكانات دفاعی هم بی‌بهره بودند.
[تصویر: 130863_690.jpg]
دشمن در آغاز هجوم سراسری خود، ظرف 48 ساعت از محور هویزه تا كرخه پیشروی كرده و در امتداد آن مستقر شده بود، به گونه‌ای كه فاصله آن‌‌ها تا هویزه نزدیک 10 كیلومتر بود.

تاكتیك دشمن این بود، كه با تصرف سوسنگرد، هویزه خود به خود سقوط می‌كند.

در چنین شرایطی پنجاه تا شصت نفر از برادران سپاه برای جلوگیری از پیشروی دشمن، مسئولیت مین‌گذاری جاده‌‌ها را به عهده گرفتند، زیرا این جاده‌‌ها و راه‌‌های عبور، برای دشمن به مانند رگ‌‌های حیاتی برای ادامه تجاوز به شمار می‌رود.
دو هفته پیش از آن كه عملیات مدافعان اسلام علیه نیروهای عراقی در این منطقه انجام گیرد، بنی صدر دستور تخلیه هویزه را از برادران بسیج و پاسدار صادر و دستور داد كه در سوسنگرد مستقر شوند.
البته این دستور بنی صدر، با مخالفت جدی شهید سید محمد حسین علم‌الهدی و دیگر برادران روبه‌رو شد. پس از آن كه علم‌الهدی با حضرت آیت الله خامنه‌ای تماس گرفت، دستور بنی صدر لغو شد و برادران پاسدار در هویزه باقی ماندند.

یك هفته بعد، تصمیم بر آن شد كه از محور هویزه و سوسنگرد حمله انجام گیرد. این عملیات را می‌توان نقطه عطف عملیات منظم برادران ارتش و سپاه دانست. بار دیگر بنی صدر، شعار جدایی ارتش از سپاه را سر داد و گفت: سپاه نباید در این عملیات شركت كند. برادران بسیجی و سپاه كه در منطقه بوده و بیشتر آنها به منطقه آشنایی داشتند، این ترفند بنی صدر را ضربه شدیدی بر پیكر عملیات می‌دانستند.

بار دیگر، این مسأله با تلاش برادر علم‌الهدی و تماس‌‌های پی‌درپی ایشان با مسئولان در تهران، حل و قرار شد كه سپاه به عنوان پیاده ارتش در عملیات شركت كند.

پانزدهم دی 1359، روز آغاز عملیات بود. برای این عملیات دو تیپ از لشكر 16 زرهی قزوین و یك تیپ از لشكر 92 زرهی اهواز در نظر گرفته شده بود، كه دو گردان از نیروهای سپاه و عده‌ای هم از نیروهای جنگ‌‌های نامنظم (شهید چمران) نیروهای ارتش را یاری می‌دادند؛ از جمله هدف‌‌های این عملیات، پاكسازی شمال و جنوب كرخه كور از وجود نیروهای متجاوز ارتش عراق و آزاد سازی پادگان حمید و منطقه جفیر بود.

نتایج عملیات در این روز موفقیت آمیز بود، اما هنوز عقبه‌‌های اصلی دشمن در پادگان حمید و سه راهی جفیر آسیب ندیده بود. رزمندگان اسلام، پس از تصرف مرزهای كرخه و حاج بدر، قصد پیشروی به سوی پادگان حمید را داشتند، ولی بنا به دلایلی، مانند نرسیدن مهمات، قرار بر این شد كه ادامه عملیات در شانزدهم دی ماه انجام شود.

شانزدهم دی 1359، برادران سپاه در جلوی تانك‌‌های ارتش مستقر شده و منتظر دریافت رمز حمله بودند، كه رفت و آمد تانك‌‌های دشمن زیاد شد و پس از آن، هواپیماهای دشمن برای بمباران ظاهر شدند.

از سوی دیگر، نیروهای اسلام زیر آتش توپخانه، كاتیوشا و خمپاره قرار گرفتند. با شناخت دقیقی كه عراقی‌‌ها از منطقه داشتند، موجب شهادت عده‌ای از رزمندگان اسلام شد. لشكر 9 مكانیزه ارتش عراق، عملیات انجام داده بود و چون نیروهای خودی انتظار این حمله را نداشتند، فرماندهی دستور عقب نشینی به طول 500 متر را به صورت تاكتیكی صادر كرد. این دستور باعث شد كه تانك‌‌ها عقب‌نشینی كنند و عراقی‌‌ها با این تصور كه نیروهای اسلام شكست خورده و فرار كرده‌اند، وارد منطقه شدند.
[تصویر: 130864_897.jpg]
در این ضد حمله سنگین دشمن كه نیروهای ایرانی مجبور به عقب نشینی شدند، بیش از یكصد تن از برادران پاسدار، جهاد و دانشجویان پیرو خط امام از جمله حسین علم‌الهدی مفقودالاثر و شهید شدند. در پی این حادثه نیروهای دشمن در تاریخ 18 دی 1359، هویزه را اشغال كردند و پس از آن فرمانده نیروهای عراقی (خلیل الدوری) دستور داد تعدادی از مردم بی گناه، را دست بسته در یك گودال قرار داده و به شهادت برسانند و سپس عراقی‌‌ها تمام شهر را با دینامیت و بلدوزر نابود كردند. بدین ترتیب 1800 واحد مسكونی و تجاری و سه مسجد و دو حسینیه و شهر به تپه‌ای خاك مبدل شد.

حاج عبدالحسین کرامت از همرزمان شهدای هویزه و مسئول فرهنگی بنیاد شهید شهر سوسنگرد درباره شهدای هویزه می‌گوید:

نزدیک ساعت ۹ صبح بود به همراه شماری از دوستان کنار مسجد جامع شهر هویزه نشسته بودیم. شهر در انتظار لحظه‌‌های سختی بود، روز پیش دشمن پس از پشت سر گذاشتن شهر بستان به طرف سوسنگرد آمده بود. مدافعان شهر با تفنگ‌‌های قدیمی «ام یک» نمی‌توانستند در جلوی آن همه تجهیزات پیشرفته مقاومت کنند و چون مسیر سوسنگر به اهواز بسته شده بود، به اجبار به شهر هویزه آمده بودیم. هر کس برای خود تحلیلی می‌کرد و سرانجام همه به ‌این نتیجه می‌رسیدند که به زودی دشمن شکست سختی خواهد خورد.

مشغول صحبت با بچه‌‌ها بودیم که یک تویوتای سبز رنگ عراقی وارد بازار شد. روبه‌روی مسجد که رسیدند، دیدیم از بچه‌‌های خودمان، یکی با افتخار دستش را بالا گرفت و فریاد زد: هویزه را فتح کردیم؛ هویزه از دیرینه‌‌ترین شهرهای دشت آزادگان و شاید خوزستان است؛ سرزمینی آباد و سرسبز که از جنوب به شهرهای خرمشهر و بصره منتهی می‌شود و هورالهویزه.

منطقه عملیاتی بدر و خیبر نیز جزو این منطقه بود؛ این نخستین پیروزی رزمندگان اسلام بود که منجر به فرار و عقب‌نشینی دشمن شد.

در تاریخ دفاع مقدس فتح هویزه حماسه‌ای زرین بود و به حماسه شهیده دوازده ساله هویزه «سهام خیام» معروف شد. سهام در کنار جوانان رزمنده شهر که به دشمنان حمله کردند با سنگ به مزدوران بعثی حمله و معصومانه با گلوله‌ای، خون سرخش زمین هویزه را رنگین کرد.

بهتر است از آن پیرزن دلاور هم یادی کنم؛ پیرزنی که احشام خود را تا نزدیک دشمن می‌برد و در بازگشت، اطلاعات را به رزمندگان اسلام می‌داد، ولی پس از مدتی دشمن او را شناسایی کرد و در جلوی دیدگان همسر پیرش، آن چنان وحشیانه او را به شهادت رساند که ‌این حقیر از بازگو کردن آن معذورم.

شهید حامد جرفی، بخشدار شهر هویزه بود که چند روز پیش از عملیات نصر که به کربلای هویزه معروف شد، در سخت‌ترین شرایط و در لحظاتی که شاید هر کس به گونه‌ای در فکر ترک منطقه بود، پشت میز کارش در بخشداری هویزه به شهادت رسید و به جرأت می‌توان گفت که نخستین شهید سیاسی دولت جمهوری اسلامی ایران در دفاع مقدس است.
[تصویر: 130862_813.jpg]
خلاصه پس از گذشت پنجاه روز از نخستین حمله و شکست دشمن، منطقه هویزه دوباره به میدان تاخت و تاز مزدوران مبدل شد و در پی آن، حماسه ۲۵ آبان سوسنگرد پیش آمد که بیان خاطرات آن بماند برای فرصتی دیگر.

پس از آزادی شهر سوسنگرد در ۲۵ آبان ۵۹ رزمندگان و دلاوران از همه نقاط ایران وارد سوسنگرد شدند؛ از جمله دانشجویان عزیز پیرو خط امام، یکی از این دانشجوها، جوانی لاغر اندام بود به نام محمدفاضل، که بعدها با یاران همراهش به گروه اخلاص معروف شدند.
نخستین کاری که محمد کرد، آن بود که دستور داد، همه گلوهایی را که توسط دشمن شلیک شده‌، ولی منفجر نشده‌اند، از خانه‌‌ها و شهرها جمع‌آوری کنیم و بدین ترتیب، نخستین واحد تخریب در شهر راه اندازی شد.

آن روز از محمد فاضل پرسیدم: بچه کجا هستی؟ گفت: دیار سربداران! سبزوار. بچه‌‌های دیگری هم از سبزوار آمده بودند و از همراهان او بودند. شهید مجید کریمی، شهید سید مصطفی مختاری، شهید مجید مهدوی، شهید حسن فتاحی و … و بچه‌‌هایی که متأسفانه نامشان همچون بسیاری از موارد دیگر، از یادم رفته‌اند.

از آن طرف در شهر هویزه‌شهید علم‌الهدی به همراه دیگر همرزمان خود و برخی از جوانان دیگر، سپاه هویزه را تشکیل داده بودند و به علت کارشکنی‌‌های متعددی که رئیس جمهور وقت در مسیر حضور بسیجیان و نیروهای مردمی می‌کرد، آن گونه که باید نمی توانستند در مناطق عملیاتی مانور دهند.

پس از گذشت دو ماه از شکست و محاصره سوسنگرد، شنیده شد که قرار است عملیات گسترده‌ای در منطقه عمومی هویزه صورت گیرد و هدف نهایی آن، فتح خرمشهر است.

در این میان، مخالفت‌‌های بنی صدر با حضور نیروهای بسیج و سپاه و دیگر رزمندگان مردمی شدت گرفته بود و او اجازه حضور را به رزمندگان در عملیات را نمی‌داد. پس از پیگیری‌‌های فراوان شهید علم‌الهدی، مقرر شد که در حد یک گردان در کنار برادران ارتشی وارد عملیات شوند و به‌ این ترتیب، گروه اخلاص هم وارد شهر هویزه شدند.

عراق آنچه نیرو داشت، در منطقه پیاده کرد و با همه امکانات به هویزه حمله کرد، خیلی از بچه‌‌ها شهید شدند و پس از آن صدام در آن محل حاضر شد و با تانک‌‌های خود بر پیکر عطرآگین شهدا شادمانی کردند، و این گونه شد که واقعه کربلا در عصر ما تکرار گشت تا این که شهر هویزه در عملیات بیت المقدس آزاد شد؛ شهری که مزار شهیدانش زبانزد خاص و عام است؛ شهری که دشمن، آن را به ویرانه‌ای مبدل کرد که هیچ اثری از آن به جای نماند و هویزه، شهر شهید لقب گرفت.

مختصری از تاریخچه شهر هویزه

شهر هویزه در 10 كیلومتری جنوب غربی سوسنگرد، مركز یكی از بخش‌‌های دشت آزادگان است. دشمن در آغاز جنگ با اشغال شمال و شرق هویزه، عملا آن را محاصره كرد. در عملیات هویزه در 15/10/59 رزمندگان از این منطقه نفوذ كردند و به محل استقرار دشمن در جنوب كرخه كور هجوم بردند و هشتصد نیروی عراقی را اسیر كردند كه‌ این میزان تا آن روز جنگ بی سابقه بود؛ اما با آغاز پاتك‌‌های دشمن، نیروهای خط مقدم عملیات كه گروهی از پاسداران هویزه، حمیدیه و اهواز و گروهی از دانشجویان پیرو خط امام بودند، در محاصره قرار گرفتند و شماری از آنان، از جمله شهید سید محمد علی حکیم به شهادت رسیدند.

در عملیات بیت‌المقدس (اردیبهشت 61) منطقه هویزه آزاد و پیكر عزیر این شهدا در مكانی كه امروز به عنوان یادمان شهدای هویزه میزبان زایرین است، كشف شد.

پس از حماسه آزادسازی هویزه در هجده ماه بعد، پیکرهای مطهر شهدای ‏عملیات نصر (دانشجویان پیرو خط امام) در محل کشف و در همان محل به خاک سپرده ‏شد.‏

جهادگران جهاد سازندگی در سال 1365 در کنار قبور شهدا، حرم این ‏دلیرمردان را بنا نهادند و اکنون حرم شهیدان مظلوم هویزه، همه ساله میلیون‌‌ها زایر ‏سرزمین نور را به ویژه از اقشار دانشجو و دانش‌آموز به سوی خود می‌کشاند و هر سال ‏در سالروز حماسه‌ این شهیدان با حضور دانشجویان سراسر کشور، یادواره شهدای دانشجو ‏برگزار می‌شود.‏

زیباترین تعبیر درباره این مکان را دانشجویی اینچنین به یادگار نوشته که ‏حرم شهیدان مظلوم هویزه، بزرگترین دانشگاه انسان سازی است. در این دانشگاه، مردان ‏خدا در کلاس‌‌های ایثار حسینی آسمانی شدند.

مراسم بزرگداشت شهدای مظلوم هویزه:

امسال هم همانند سال‌های گذشته، مراسم با شکوهی در شانزدهم دی‌ ماه، سال‌ روز شهادت حسین علم‌الهدی و جمعی از دانشجویان و همزمان با سالروز شهادت شهدای هویزه، مراسمی در یادمان شهدا برگزار می‌شود.

پنجشنبه (پانزدهم دی ‌ماه) مراسم با غبار روبی و عطرافشانی مزار شهدا و قرائت دعای کمیل آغاز می‌شود و صبح جمعه (شانزدهم دی‌ ماه) مراسم دعای ندبه در یادمان شهدا برگزار و به صورت زنده و مستقیم از رسانه سراسری پخش می‌شود.
دختر فداکار
{حتماوقت بزارین واین داستان قشنگ روبخونین}


همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟


فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:


باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.


بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟


دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.


ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟


نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.


و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.


در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن

عصبانی بودم.


وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.


همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.


تقاضای او همین بود.


همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.



گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟


سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟


آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟


حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.


مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟


آوا، آرزوی تو برآورده میشه.


آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .


صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.


در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.


چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.


خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا

فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.



اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.



نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن

مسخره ش کنن .


آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم

نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .


آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.


سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟


خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.
... اما انسان تا كامل نشود در نخواهد يافت كه دهر ، بر همين شيوه كه مي چرخد احسن است .
چشم عقل خطابين است كه مي پرسد : اتجعل فيها من يفسد فيها و يفسك الدما..
اما چشم دل خطا پوش است . نه اينكه خطايي باشد و او نبيند .. نه ! مي بيند كه خطايي نيست و هر چه هست وجهي ست كه بي حجاب حق را مي نمايد...
شهيد آويني
یه معلم داشتم حرف خیلی جالبی زد.
میگفت ما ایرانی ها یه تمدن فوق العاده داریم بعد یه دین کامل هم اضافه شد.
اما نمیدونم چرا عقب مانده شدیم
به نام خدا
امام حسين خطاب به مردم كوفه مي‏فرمايد : « الا و ان الدعي ابن الدعي »

مردم ! آن زنازاده پسر زنازاده ، آن امير و فرمانده

"شما « قد ركز بين اثنتين بين السله و الذله »

مي‏دانيد به‏ من چه پيشنهاد مي‏كند ؟ مي‏گويد حسين ! يا بايد خوار و ذليل من شوي و يا شمشير . به اميرتان بگوئيد كه حسين مي‏گويد :
« هيهات منا الذله »
بسم الرب الحسین
السلام علی اسیر الکربات و قتیل العبرات
سلام علیکم

*1.از الاغ درس بگيريم*

* کشاورزي الاغ پيري داشت که يک روز
اتفاقي به درون يک چاه بدون آب افتاد.
کشاورز هر چه سعي کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد.
براي اينکه حيوان بيچاره زياد زجر نکشد،
کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بميرد و زياد زجر نکشد.
مردم با سطل روي سر الاغ هر بار خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش را مي تکاند وزير پايش ميريخت و وقتي خاک زير پايش بالا مي آمد سعي مي کرد روي خاک ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينکه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.*

*نکته:*
*مشکلات، مانند تلي از خاک بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم:
اول: اينکه اجازه بدهيم مشکلات ما را زنده به گور کنند.
دوم: اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.*

*2. قدرت انديشه**

* پيرمردي تنها در يکی از روستاهای آمريکا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش بود که مي توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
"پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد . من مي دانم که اگر تو اينجا
بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.
دوستدار تو پدر".
طولی نکشيد که پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".
ساعت 4 صبح فردا 12 مأمور اف.بي.آی و افسران پليس محلي در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که مي توانستم از زندان برايت انجام بدهم".*

*نکته:*
*در دنيا هيچ بن بستي نيست. يا راهي‌ خواهيم يافت و يا راهي‌ خواهيم ساخت*

*3. قبل از انجام هر کار راهکارهاي متفاوت را بررسي کنيم***

*ميگويند در کشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق
کرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود.
وي پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يک راهب مقدس و شناخته شده مي بيند.
وي به راهب مراجعه ميکند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد کرد که مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نکند. پس از بازگشت از نزد راهب، او به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشکه هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي کند.همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميکند.
پس از مدتي رنگ ماشين، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و ترکيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسکين مي يابد.
مدتي بعد مرد ميليونر براي تشکر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز که با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود که بايد لباسش را عوض کرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن کند. او نيز چنين کرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسکين يافته؟ مرد ثروتمند نيز تشکر کرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود که تاکنون داشته". مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعکس اين ارزانترين نسخه اي بوده که تاکنون تجويز کرده ام.
براي مداواي چشم دردتان، تنها کافي بود عينکي با شيشه سبز خريداري کنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.
براي اين کار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي، بلکه با تغيير ديدگاه و يا نگرشت ميتواني دنيا را به کام خود درآوري.*

*نکته:*
* اول ديدگاه و نگرشت را تغییر ده ، سپس به دنبال تغيير دنيا باش.*


*4. در بيشتر موارد راه حل ساده تري نيز وجود دارد****

*در يك شركت بزرگ ژاپني كه توليد وسايل آرايشي را برعهده داشت، يك مورد تحقيقاتي به ياد ماندني اتفاق افتاد : شكايتي از سوي يكي مشتريان به كمپاني رسيد. او اظهار داشته بود كه هنگام خريد يك بسته صابون متوجه شده بود كه آن قوطي خالي است.
بلافاصله با تاكيد و پيگيريهاي مديريت ارشد كارخانه اين مشكل بررسي، و دستور صادر شد كه خط بسته بندي اصلاح گردد و قسمت فني و مهندسي نيز تدابير لازمه را جهت پيشگيري از تكرار چنين مسئله اي اتخاذ نمايد.
مهندسين نيز دست به كار شده و راه حل پيشنهادي خود را چنين ارائه دادند: پايش ( مونيتورينگ) خط بسته بندي با اشعه ايكس.
بزودي سيستم مذكور خريداري شده و با تلاش شبانه روزي گروه مهندسين،‌ دستگاه توليد اشعه ايكس و مانيتورهائي با رزوليشن بالا نصب شده و خط مزبور تجهيز گرديد. سپس دو نفر اپراتور نيز جهت كنترل دائمي پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند تا از عبور احتمالي قوطيهاي خالي جلوگيري نمايند.
نكته جالب توجه در اين بود كه درست همزمان با اين ماجرا، مشكلي مشابه نيز در يكي از كارگاههاي كوچك توليدي پيش آمده بود اما آنجا يك كارمند معمولي و غيرمتخصص آنرا به شيوه اي بسيار ساده تر و كم خرجتر حل كرد: تعبيه يك دستگاه پنكه در مسير خط بسته بندي تا قوطي خالي را باد از خط توليد دور کند!!!*

*نکته:*
*معمولا در بسياري از موارد راههاي ساده تري نيز براي حل هر مسئله و يا مشکلي وجود دارد. هميشه به دنبال ساده ترين و منطقی ترین راه حلها باشيد.*

الّلهم انّی اَشهُدکَ اَنّی ولیٌ لِمن والاهُ و عدوٌ لِمن عاداهُ
موفق باشید و خدایی.
یا رحمن
چقدر قشنگ به تصویر کشیدید دیروز ما رو با امروز بچه ها
چی میشد میتونستیم بچه هامونو مثل نسل شهدامون تربیت کنیمHuh
بنام مهربانترین...


میگویی تنهایی...
خواهی شنید:
هرکجا باشید پروردگارتان باشماست. (سوره ی حدید. آیه ی4)



میگویی این مسأله را نمیتوانم حل کنم
میفرماید:
به من توکل کن که توکل کننده گان را دوست دارم. (آل عمران. آیه ی159)


میگویی امکان ندارد
میفرماید:
آنچه برای مردم محال است، برای پروردگارتان ممکن است. (انجیل لوقا. 27:18)


میگویی گمراه شده ام
میفرماید:
راه را به تو نشان خواهم داد. (مزمور حضرت داوود 8:3)
پروردگارت راهبر ویاور توست. (سوره ی فرقان. آیه ی31)



میگویی شاکی ام، به من ستم کرده اند
میشنوی:
خداوند شنوای ستم دیدگان و درکمین ستمکاران است. (نهج البلاغه. نامه ی53)



میگویی لایق بخشیده شدن نیستم
میفرماید:
بندگان من از رحمت خدا نومید مشوید.
بدانید پروردگارتان همه ی گناهان را می آمرزد که او آمرزنده ی مهربان است. (زمر. آیه ی53)


میگویی میترسم
میفرماید:
نترس، زیرا من با تو هستم. (عهد عتیق. اشعیا نبی 10:41)


میگویی خدایا برایم هدایتی بفرست
میفرماید:
من روشنایی آسمانها و زمین هستم... (نور. آیه ی35)
بنام ستار معاصی عاصیان
هشدار

در صورتی که در فرودگاه خانم یا آقایی آمد و از شما خواهش کرد تا ساک یا کیف او را در بارهای خود قرار دهید، به این دلیل که او ظرفیت بارش تکمیل شده،به هیچ وجه چنین درخواستی را قبول نکنید که ممکن است ناخواسته قاچاقچی مواد مخدر شوید و در فرودگاه مقصد دستگیر شده و به اعدام محکوم شوید!


هم اکنون ایرانیان زیادی در کشورهای عربی، مالزی و اندونزی در صف اعدام قرار دارند فقط به خاطر اینکه مثلا یک نفر به آنها گفته میشه چمدان من را هم شما ببرید؟! من ظرفیت بارهام تکمیل شده! و بدین ترتیب فرد ساده لوح گول می خورد قربانی مواد مخدر می شود. و به این سادگی قاچاقچیان چمدانهای خودشان را با نام دیگران رد و بدل می کنند تا از گزند دستگیر شدن در امان بمانند! در فرودگاه ها همیشه مراقب این موارد باشید و سریع گول احساسات را نخورید که برای شما گران تمام می شود! نه گفتن به خواسته های شوم دیگران را از هم اکنون یاد بگیرید! آنچه در این میان بیشتر جلب توجه می‌کند این است که قاچاقچیان برای اجرای نقشه‌های خود حتی حاضرند افراد بی‌گناهی را قربانی کنند. برخی از آنها با حضور در فرودگاه‌های مورد نظرشان و شناسایی مسافرانی که قصد عزیمت به کشورهایی نظیر کشورهای حاشیه خلیج فارس یا جنوب شرق آسیا را دارند، با این بهانه که بارشان سنگین‌تر از حد مجاز است، از طعمه‌شان که بار کمتری دارد، می‌خواهند یکی از ساک‌های آنها را برایشان به آن سوی گیت حمل کند. حال آنکه قاچاقچیان از قبل در داخل این ساک که معمولا ساکی کوچک یا حتی کیف لپ‌تاپ است، محموله مواد مخدر را جاسازی کرده‌اند و اگر در هنگام بازرسی، محموله کشف نشد، پس از گذر از گیت امنیتی ساک را از طعمه‌شان پس می‌گیرند و اگر هم محموله کشف شد، آن وقت این مسافر از همه جا بی‌خبر است که به‌عنوان قاچاقچی دستگیر خواهد شد.


برخی قاچاقچیان نیز بعد از شناسایی مسافران، با این بهانه که فردی در فرودگاه کشور مقصد منتظر بسته ارسالی آنهاست، از مسافران می‌خواهند که در ازای دریافت مبلغی نسبت به انتقال بسته آنها اقدام کنند. حال آنکه از قبل در بسته مورد نظر مواد ‌مخدر جاسازی کرده‌اند و با این شگرد قصد انتقال محموله خود را دارند. بنابراین به مسافران توصیه می‌شود به هیچ عنوان بار و محموله اضافی از افراد ناشناس دریافت نکنند، چرا که درصورت دستگیر شدن در کشورهای مقصد، مجازات سختی - حتی اعدام- در انتظار آنها خواهد بود و این در حالی است که برای این افراد، از دست پلیس، وزارت امورخارجه و دولت ایران هیچ کاری ساخته نیست؛ چرا که از آنها مواد‌ مخدر کشف شده و باید طبق مقررات کشور مورد نظر با این افراد برخورد شود.

چرا دعاهاى ما مستجاب نمى شود؟


اميرالمؤ منين على عليه السلام روز جمعه در كوفه سخنرانى زيبايى كرد، در پايان سخنرانى فرمود:
اى مردم !هفت مصیبت بزرگ است كه بايد از آنها به خدا پناه ببريم :
1- عالمى كه بلغزد.
2- عابدى كه از عبادت خسته گردد.
3- مؤ منى كه فقير شود.
4- امينى كه خيانت كند.
5- توانگرى كه به فقر درافتد.
6- عزيزى كه خوار گردد.
7- فقيرى كه بيمار شود.
در اين وقت مردى برخواست ، عرض كرد:
يا اميرالمؤ منين ! خداوند در قرآن مى فرمايد: ((ادعونى استجب لكم )):

مرا بخوانيد، دعا كنيد، تا دعايتان را مستجاب كنم .
امادعاى ما مستجاب نمى شود؟
حضرت فرمود: علتش آن است كه دلهاى شما در هشت مورد
يك: اين كه خدا را شناختيد، ولى حقش را آن طور كه بر شما واجب بود بجا نياورديد، از اين رو آن شناخت به درد شما نخورد.
دو: به پيغمبر خدا ايمان آوريد ولى با دستورات او مخالفت كرديد و شريعت او را از بين برديد! پس نتيجه ايمان شما چه شد؟
سه: قرآن را خوانديد ولى به آن عمل نكرديد و گفتيد:
قرآن را به گوش و دل مى پذيريم اما به آن به مخالفت برخواستيد.
چهار: گفتيد ما از آتش جهنم مى ترسيم در عين حال با گناهان و معاصى به سوى جهنم مى رويد.
پنج: گفتيد به بهشت علاقه منديم اما در تمام حالات كارهايى انجام مى دهيد كه شما را از بهشت دور مى سازد. پس علاقه و شوق شما نسبت به بهشت كجاست ؟
شش: نعمت خدا را خورديد، ولى سپاسگزارى نكرديد.
هفت: خداوند شما را به دشمنى با شيطان دستور داد و فرمود: ((ان شيطان لكم عدو فاتخذوه عدوا)): شيطان دشمن شماست ، پس ‍ شما او را دشمن بداريد! به زبان با او دشمنى كرديد ولى در عمل به دوستى با او برخاستيد.
هشت: عيبهاى مردم را در برابر ديدگانتان قرار داديد و از عيوب خود بى خبر مانديد (ناديده گرفتيد) و در نتيجه كسى را سرزنش مى كنيد كه خود به سرزنش سزاوارتر از او هستيد.
با اين وضع چه دعايى از شما مستجاب مى شود؟ در صورتى كه شما درهاى دعا و راه هاى آن را بسته ايد پس از خدا بترسيد و عملهايتان را اصلاح كنيد و امر به معروف كنيد و نهى از منكر نماييد تا خداوند دعاهايتان را مستجاب كند

منبع: داستانهاى بحارالانوار جلد 4،محمود ناصرى
آدرس های مرجع