تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: *متنهائی که بایدخواند*
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
بسم الله الرحمن الرحیم


یک مثال ساده!

یک لیوان آب رو در نظر بگیرید. وقتی مقداری از آب لیوان خالی میشه، بلافاصله جای آن رو هوا پر میکنه.

یعنی شما نمی تونید مقداری از آب لیوان رو خالی کنید و درست همان اندازه هوا به جای اون وارد لیوان نشه.

در قلب هم به همان اندازه که توجه به خدا باشه توجه به دنیا نیست و به همان اندازه که توجه به دنیا باشه توجه به خدا نیست.
بسم الله الرحمن الرحیم



عرض سلام و احترام ..


(۱/خرداد/۹۲ ۲۳:۴۸)حدیث آرزومندی نوشته است: [ -> ]یک مثال ساده!

یک لیوان آب رو در نظر بگیرید. وقتی مقداری از آب لیوان خالی میشه، بلافاصله جای آن رو هوا پر میکنه.

یعنی شما نمی تونید مقداری از آب لیوان رو خالی کنید و درست همان اندازه هوا به جای اون وارد لیوان نشه.

در قلب هم به همان اندازه که توجه به خدا باشه توجه به دنیا نیست و به همان اندازه که توجه به دنیا باشه توجه به خدا نیست.


دلی که از عشق‏های دیگر پر است و هزار رنج دارد، از عشق خدا سرشار نمی‏شود. کوزه به اندازه‏ای که از هوا خالی شده از آب پر می‏شود.
مغرور نباش که در کنار فراتی و در میان آب.
کوزه‏ی واژگون در میان آب، از آب خالی است. هوایش مانع سرشاری و لبریزی است. باید از هوا خالی شود که آن وقت پر می‏شود.


آیت الله علی صفایی حائری
يكي از اساتيد دانشگاه خاطره جالبي را كه مربوط به سالها پيش بود نقل ميكرد:

"چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ايالات متحده شده بودم،
سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين

شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد.

دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مينشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟

گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود.

پرسيدم فيليپ رو ميشناسي؟

كاترينا گفت آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو ميشينه!

گفتم نميدونم كيو ميگي!

گفت همون پسر خوش تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكنه!

گفتم نميدونم منظورت كيه؟

گفت همون پسري كه كيف وكفشش هميشه ست هست باهم!

بازم نفهميدم منظورش كي بود!

اونجا بود كه كاترينا تون صداشو يكم پايين آورد و گفت فيليپ ديگه، همون پسر مهربوني

كه روي ويلچير ميشينه...

اين بار دقيقا فهميدم كيو ميگه ولي به طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر،

آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگي هاي منفي و نقص ها چشم

پوشي كنه...

چقدر خوبه مثبت ديدن...

يك لحظه خودمو جاي كاترينا گذاشتم ، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدن و فيليپو

ميشناختم، چي ميگفتم؟

حتما سريع ميگفتم همون معلوله ديگه!!

وقتي نگاه كاترينا رو با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم...

شما چي فكر ميكنيد؟

چقد عالي ميشه اگه ويژگي هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص هاشون چشم پوشي كنيم.
در تربیت بچه ها باید میانه روی کرد نه سفت ونه شل
تربیت پچه مانند نگهداری اب در دست است
در دست بسته یا کاملا باز نمی توان اب را نگه داشت
دست باید کمی بسته و کمی باز باشد.
به امید روزی که همه خبرهای

جهان این باشد:


((مهدی فاطمه آمد))


روزگاری شهر ما ویران نبود

دین فروشی اینقدر ارزان نبود

صحبت از موسیقی عرفان نبود

هیچ صوتی بهتر از قران نبود

دختران را بی حجابی ننگ بود

رنگ چادر بهتراز هر رنگ بود

دختر حجب وحیــــــا قرتی نبود

خانه فرهنگ کنســـــــــرتی نبود

مرجعیت مظـــــهر تکــــریم بود

حــــکم اورا عالمی تســـــلیم بود

یک سخن بود وهزاران مشــتری

آنهم از لوث قــــرائت هــــا بری

هدیه بر رقــــاصه ها واجب نبود

قدر عالم کمــــتر از مطرب نبود

زه که در ســـــال سیــــاه دوهزار

کار فرهنـــگی شده پخــــــش نوار

ذهن صــــــاف نوجوانان محـــــل

پرشده از فیــــــلمهای مبتـــــــذل

آدمــــیت کو؟دگر آدم کــــی است

آدم قـــــرن تمــــدن برفـــی است

پشت پا بر دین زدن آزادگی است

حرف حق گفتن عقب افتادگی است

آخر ای پرده نشــــــین فاطـــــــمه

تو برس بر داد دین فاطـــــــــــمه

بی تو منکر ها همه معروف شد

کینه ها در سینه ها معطوف شد

در به روی فتــنه جویان باز شد

دشمـــــنی با دین تو آغـــاز شد

بی تو دلهامان به جان آمد بیـــا

کاردها بر استخوان آمد بیــــــا

چقدر بی انصافی است .

بعد از اینکه تصادف کرد و دو نفر از بستگانش کشته شدند و

دو نفر زخمی شدند ، می گوید خدا خیلی رحم کرد

ببینم ، پنجاه سال که تصادف نکردی و همه سالم بودید

خدا رحم نکرده بود و حالا رحم کرد ؟

سال ها سلامتی و اعضای کامل و سالمت را پای خدا ننوشتی

ولی وقتی مریض شدی و مدت ها درد کشیدی و

بهتر شدی می گویی خدا سلامتی داد ؟

آیا فقط در همین یک مورد خدا رحم کرد و تا به حال

رحم نکرده بود ؟ تا وقتی سلامت و آسایش و آرامش

نصیب ساخته بود ، چرا رحمت الهی را نمی دیدی و

همین که خطر آمد ، دیدی ؟؟؟

بزرگی خدا نگذاشت او را ببینی و پای او بنویسی

* مرحوم حاج اسماعیل دولابی *
[تصویر: ScareCrow-5-7-88-at.jpg]

[b]از مترسکی سوال کردم : آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای ؟

پاسخم داد :در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است

پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی!

من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

گفت : تو اشتباه می کنی!
زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد

مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!

به انسان بودنت شک کن


به انسان بودنت شک کن اگر مستضعفی دیدی
ولی از نان امروزت به او چیزی نبخشیدی


به انسان بودنت شک کن اگر چادر به سر داری
ولی از زیر آن چادر به یک دیوانه خندیدی ...


به انسان بودنت شک کن اگر قاری قرآنی
ولی در درک آیاتش دچار شک و تردیدی


به انسان بودنت شک کن اگر گفتی خدا ترسی
ولی از ترس اموالت تمام شب نخوابیدی


به انسان بودنت شک کن اگر هر ساله در حجی
ولی از حال همنوعت سوالی هم نپرسیدی


به انسان بودنت شک کن اگر مرگ مرا دیدی
ولی قدر سری سوزن ز جای خود نجنبیدی
بسم رب الشهدا و الصدیقین



تب دارم!
خسته ام!
خیلی دلم پره!...خیلی!(شاید باور نکنید که بغضم گرفته)
تو سری خوردم
دیشب پریشبها هوس کردم که نماز مغرب و عشا رو کنار مزار شهدای "گمنام" بخونم
بعد از نماز شروع کردم به دعا ....از اون دعا های عجیب و غریب!... بعد شروع کردم به ادعا....که خدا جون... ما اینطور و ما اونطور! خدا جون داریم عاشقت میشیم!...دستاتو باز کن که دارم میام تو بغلت...دیگه جز تو به هیچی فکر نمیکنم!
حرف زیاد زدم....فاتحه خوندم و دعایی بجون و احوال دوستان کردیم
ایستادم و سلام دادم...سوار ماشین شدم...حرکت کردم بسمت خونه....
توی راه در فکر بودم ....یه چیزایی رو دیدم...یه چیزایی رو ندیدم....یه کسایی رو دیدم...یه کسایی رو ندیدم...
پیاده شدم... اتفاقاتی افتاد...عصبانی نشدم...
شدید شد...هر کسی رد میشد میخندید...هر کسی رد میشد متلک میگفت...فقط هم من هدف نوک پیکان شدم
باز هم شدید تر...کم کم داشت با آبروم بازی میشد....بی گناه ...شایدم بخاطر...
برای لحظاتی حس کردم که در وطنم " بیوتن"م!
فکرم رفت بسویی...کرورها فکر صواب و نا صواب...حواله ای کنم در وجه بی معرفتها و نامردمان!در مقام انتقام!
ضرر مالی و روحی...شایدم مقداری هم جسمی دیدم!
سوار شدم
راه افتادم...
فکرم مشغول بود...به هیچ چیز جز این داستان فکر نمیکردم...تا روز بعدش...

مغرب...دم افطار...یه صدایی از اسمون اومد:
"علیرضا!"
گفتم:بله! کی هستی؟!
گفت: "انا ربک!"
سفره دلم رو باز کردم...
گفت :"دیدم!"
گفتم:دیدی و هیچ نکردی؟! مثلا که چی؟
گفت:" که بگم علیرضا! انت لا اینکاره!"
صدات رو شنیدم!ادعا کردی! پیش مردان بی ادعا ،ادعا کردی!
اونها ادعا نکردند و کردند!
تو ادعا کردی و نکردی!
توی این مدت به چیزی جز متلکها فکر کردی؟! من رو در حد یه متلک پایین اوردی!!
آدم باش!
آدم!!
حالا هی برو وبلاگ بنویس!برو بچه های مردم رو سیاه کن! یه جوری که تازه از معراج اومدی!
آدم باش!

هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند


منبع:http://123tamam.blogsky.com/1388/06/13/post-6/


سلام دوستان

چرا شرف مردانگی به نام علی (علیه السلام) گره خورده است؟


به گزارش شيعه آنلاين به نقل از تابناک، در کعبه متولد شد، در خانه فرستاده صاحب کعبه پرورش یافت، در بزنگ‌های تاریخی و نبردهای بزرگ برای دفاع از مرادش و دینش جانش را سپر کرد، در بستری خفت که با تیغ های کین در حصارش گرفته بودند و در صفی از مردان شمشیر برآورد که بزرگ ترین سپاهیان کفر و شرک در سوی مقابلشان صف کشیده بودند.

دختر آخرین فرستاده خدا به همسری اش درآمد و جانشین به حق «محمد» (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در این کره خاکی شد، در دفاع از حق در محراب به شهادت رسید و یادگارانی برجای گذاشت که بیرق اسلام ناب محمدی را در این عالم ایستاده نگه داشتند و شیعه، یادگار این سلسله پاک است اما این وجوه فرازمینی تنها جنبه هایی نیست که باعث شد مردمان با یاد او، روز پدر را گرامی دارند.

مردانگی با او گره خورد، چون او بود که یک عمر توشه نان و خرما بر دوش، به خانه درماندگان و بیوه‌ها می‌رفت و زخم جهاد نیز منجر به توقف تکلیفش نشد. نان به خانه زنانی می‌برد که شوهرانشان در جنگ کشته شده بودند و چه نیکو همراه می‌شد با زنانی که امیر لشگر را برای مرگ شوهرانشان نفرین می‌کردند و نمی دانستند کودکانشان بر دوش امیر لشگرند. او به جز سادگی در حکومت که تمایزش از یک سرباز را دشوار می‌ساخت، سیاست را با صداقت گره زده بود و شیوه حکومتش پس از او، هیچ گاه محقق نشده و هیچ حاکمی نمی‌تواند ادعا کند در زیر سقف قلمروش، هیچ گرسنه‌ای سر بر بالین نگذاشته است.

علی (علیه السلام) بقای رحمت للعالمین (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بر روی زمین پس از آخرین فرستاده و دخت بزرگوارش بود و تکیه گاه مردمی بود که جزو او هیچ پناهی نداشتند. اگر مردانگی در حمایت از ضعفا باشد، اگر مردانگی در ایستادن پای عهد و پیمان باشد، اگر مردانگی پابرجا ماندن بر حقانیت و ایمان تا پای جان باشد، اگر مردانگی صداقت ولو به از دست دادن قدرت باشد، اگر مردانگی به تربیت مرد و حفظ حرمت همسر باشد، علی در میان خاکیان نیز الگویی است که باید بیش از پیش شناختش و سوای ساحت افلاکی اش الگویش خواند، هرچند این این دو ساحت در چنین مردی جدایی ناپذیرند.

شرف مردانگی به نام علی خود را گره زده تا در چنین روزی انسان کامل با همه ابعادش در نظرها مجسم شود اما چنان مردی بزرگ ترین درجه عزت و افتخارش چه بوده است؟ على (علیه السلام) تمام افتخارش اين بود که بنده سرتا پا تسليم الهى است و هرچه هم افتخار يافت از همين بندگى بود، چنان که خود عرضه مى‏دارد: «کفى بى عِزّاً ان اکون لک عَبداً وکفى بى فخراً اَن تکونَ لى ربّاً / در عزّت من همين بس که بنده توباشم و اين افتخار مرا کافى است که تو پروردگار من باشى (1)».

وقتى از بام مسجد پايين مى ‏آمد افتخار هميشگى خويش را به زبان جارى می‌ساخت و می‌فرمود: «خَلُّوا سَبِيلَ المُؤمِنِ المُجاهِدِ فِى اللّهِ لايَعبُدُ غَيرَ الواحِدِ / باز کنيد راه مؤمن رزمنده در راه خدا را که (افتخار هميشگى‏اش آن است که) جز خداى واحد را نپرستيده است (2)» اين همان درس عبوديت و بندگى است که على (علیه السلام) تا آخرين لحظه به همه خصوصاً شيعيانش تعليم نمود و بی شک هم او بود که لایق «انا الحق» گفتن بود و حق و حقیقت را بر مسلمانان حقیقت بین عرضه کرد.

اینک در ماهی که برکت بر بندگان نازل می‌شود، جشن میگیریم نزول چنین برکت و رحمتی را که خداوند بر بندگان نازل نمود تا تکلیف بر مسلمانان تکمیل شده باشد و شیعه و محب بودن، افتخاری برای امت مصلحی باشد که چشم انتظار فرزند علی و فاطمه نشسته اند تا قربت دنیا به احسن حال را در عصر جمعه ای به برکت قدوم مطهرش شاهد باشیم.

1. ميزان الحکمه، محمّدى رى شهرى، ص 346، روايت 4228.
2. زندگانى اميرالمؤمنين، ص 321.
باني انت يا مولا اميرالمومنين عليه السلام
[/font]
الحمد لله علي الولايه
[font=Tahoma]
موفق باشيد
يا علي عليه السلام
آدرس های مرجع