بسم الله الرحمن الرحیم
یک مثال ساده!
یک لیوان آب رو در نظر بگیرید. وقتی مقداری از آب لیوان خالی میشه، بلافاصله جای آن رو هوا پر میکنه.
یعنی شما نمی تونید مقداری از آب لیوان رو خالی کنید و درست همان اندازه هوا به جای اون وارد لیوان نشه.
در قلب هم به همان اندازه که توجه به خدا باشه توجه به دنیا نیست و به همان اندازه که توجه به دنیا باشه توجه به خدا نیست.
يكي از اساتيد دانشگاه خاطره جالبي را كه مربوط به سالها پيش بود نقل ميكرد:
"چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ايالات متحده شده بودم،
سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين
شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد.
دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مينشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟
گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود.
پرسيدم فيليپ رو ميشناسي؟
كاترينا گفت آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو ميشينه!
گفتم نميدونم كيو ميگي!
گفت همون پسر خوش تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكنه!
گفتم نميدونم منظورت كيه؟
گفت همون پسري كه كيف وكفشش هميشه ست هست باهم!
بازم نفهميدم منظورش كي بود!
اونجا بود كه كاترينا تون صداشو يكم پايين آورد و گفت فيليپ ديگه، همون پسر مهربوني
كه روي ويلچير ميشينه...
اين بار دقيقا فهميدم كيو ميگه ولي به طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر،
آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگي هاي منفي و نقص ها چشم
پوشي كنه...
چقدر خوبه مثبت ديدن...
يك لحظه خودمو جاي كاترينا گذاشتم ، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدن و فيليپو
ميشناختم، چي ميگفتم؟
حتما سريع ميگفتم همون معلوله ديگه!!
وقتي نگاه كاترينا رو با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم...
شما چي فكر ميكنيد؟
چقد عالي ميشه اگه ويژگي هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص هاشون چشم پوشي كنيم.
در تربیت بچه ها باید میانه روی کرد نه سفت ونه شل
تربیت پچه مانند نگهداری اب در دست است
در دست بسته یا کاملا باز نمی توان اب را نگه داشت
دست باید کمی بسته و کمی باز باشد.
به امید روزی که همه خبرهای
جهان این باشد:
((مهدی فاطمه آمد))
روزگاری شهر ما ویران نبود
دین فروشی اینقدر ارزان نبود
صحبت از موسیقی عرفان نبود
هیچ صوتی بهتر از قران نبود
دختران را بی حجابی ننگ بود
رنگ چادر بهتراز هر رنگ بود
دختر حجب وحیــــــا قرتی نبود
خانه فرهنگ کنســـــــــرتی نبود
مرجعیت مظـــــهر تکــــریم بود
حــــکم اورا عالمی تســـــلیم بود
یک سخن بود وهزاران مشــتری
آنهم از لوث قــــرائت هــــا بری
هدیه بر رقــــاصه ها واجب نبود
قدر عالم کمــــتر از مطرب نبود
زه که در ســـــال سیــــاه دوهزار
کار فرهنـــگی شده پخــــــش نوار
ذهن صــــــاف نوجوانان محـــــل
پرشده از فیــــــلمهای مبتـــــــذل
آدمــــیت کو؟دگر آدم کــــی است
آدم قـــــرن تمــــدن برفـــی است
پشت پا بر دین زدن آزادگی است
حرف حق گفتن عقب افتادگی است
آخر ای پرده نشــــــین فاطـــــــمه
تو برس بر داد دین فاطـــــــــــمه
بی تو منکر ها همه معروف شد
کینه ها در سینه ها معطوف شد
در به روی فتــنه جویان باز شد
دشمـــــنی با دین تو آغـــاز شد
بی تو دلهامان به جان آمد بیـــا
کاردها بر استخوان آمد بیــــــا
چقدر بی انصافی است .
بعد از اینکه تصادف کرد و دو نفر از بستگانش کشته شدند و
دو نفر زخمی شدند ، می گوید خدا خیلی رحم کرد
ببینم ، پنجاه سال که تصادف نکردی و همه سالم بودید
خدا رحم نکرده بود و حالا رحم کرد ؟
سال ها سلامتی و اعضای کامل و سالمت را پای خدا ننوشتی
ولی وقتی مریض شدی و مدت ها درد کشیدی و
بهتر شدی می گویی خدا سلامتی داد ؟
آیا فقط در همین یک مورد خدا رحم کرد و تا به حال
رحم نکرده بود ؟ تا وقتی سلامت و آسایش و آرامش
نصیب ساخته بود ، چرا رحمت الهی را نمی دیدی و
همین که خطر آمد ، دیدی ؟؟؟
بزرگی خدا نگذاشت او را ببینی و پای او بنویسی
* مرحوم حاج اسماعیل دولابی *
به انسان بودنت شک کن
به انسان بودنت شک کن اگر مستضعفی دیدی
ولی از نان امروزت به او چیزی نبخشیدی
به انسان بودنت شک کن اگر چادر به سر داری
ولی از زیر آن چادر به یک دیوانه خندیدی ...
به انسان بودنت شک کن اگر قاری قرآنی
ولی در درک آیاتش دچار شک و تردیدی
به انسان بودنت شک کن اگر گفتی خدا ترسی
ولی از ترس اموالت تمام شب نخوابیدی
به انسان بودنت شک کن اگر هر ساله در حجی
ولی از حال همنوعت سوالی هم نپرسیدی
به انسان بودنت شک کن اگر مرگ مرا دیدی
ولی قدر سری سوزن ز جای خود نجنبیدی
بسم رب الشهدا و الصدیقین
تب دارم!
خسته ام!
خیلی دلم پره!...خیلی!(شاید باور نکنید که بغضم گرفته)
تو سری خوردم
دیشب پریشبها هوس کردم که نماز مغرب و عشا رو کنار مزار شهدای "گمنام" بخونم
بعد از نماز شروع کردم به دعا ....از اون دعا های عجیب و غریب!... بعد شروع کردم به ادعا....که خدا جون... ما اینطور و ما اونطور! خدا جون داریم عاشقت میشیم!...دستاتو باز کن که دارم میام تو بغلت...دیگه جز تو به هیچی فکر نمیکنم!
حرف زیاد زدم....فاتحه خوندم و دعایی بجون و احوال دوستان کردیم
ایستادم و سلام دادم...سوار ماشین شدم...حرکت کردم بسمت خونه....
توی راه در فکر بودم ....یه چیزایی رو دیدم...یه چیزایی رو ندیدم....یه کسایی رو دیدم...یه کسایی رو ندیدم...
پیاده شدم... اتفاقاتی افتاد...عصبانی نشدم...
شدید شد...هر کسی رد میشد میخندید...هر کسی رد میشد متلک میگفت...فقط هم من هدف نوک پیکان شدم
باز هم شدید تر...کم کم داشت با آبروم بازی میشد....بی گناه ...شایدم بخاطر...
برای لحظاتی حس کردم که در وطنم " بیوتن"م!
فکرم رفت بسویی...کرورها فکر صواب و نا صواب...حواله ای کنم در وجه بی معرفتها و نامردمان!در مقام انتقام!
ضرر مالی و روحی...شایدم مقداری هم جسمی دیدم!
سوار شدم
راه افتادم...
فکرم مشغول بود...به هیچ چیز جز این داستان فکر نمیکردم...تا روز بعدش...
مغرب...دم افطار...یه صدایی از اسمون اومد:
"علیرضا!"
گفتم:بله! کی هستی؟!
گفت: "انا ربک!"
سفره دلم رو باز کردم...
گفت :"دیدم!"
گفتم:دیدی و هیچ نکردی؟! مثلا که چی؟
گفت:" که بگم علیرضا! انت لا اینکاره!"
صدات رو شنیدم!ادعا کردی! پیش مردان بی ادعا ،ادعا کردی!
اونها ادعا نکردند و کردند!
تو ادعا کردی و نکردی!
توی این مدت به چیزی جز متلکها فکر کردی؟! من رو در حد یه متلک پایین اوردی!!
آدم باش!
آدم!!
حالا هی برو وبلاگ بنویس!برو بچه های مردم رو سیاه کن! یه جوری که تازه از معراج اومدی!
آدم باش!
هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
منبع:http://123tamam.blogsky.com/1388/06/13/post-6/