تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: *متنهائی که بایدخواند*
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
بعضی ها، هم عرض می فروشندوارزمی خرند.طول وعرض

پاساژهارامترمی کنند.

وقتی تلویزیون اسکی روی یخ نشان می دهدوروسری

های((پلنگی))راتبلیغ می کندو

((زلف پریشان))رابه تصویرمی کشد،صبرابوذرهالبریزمی شودوداغ خانواده

های شهداتازه.

بعضی به خاطرارثی که ازانقلاب طلب دارند،بی نوبت درخواست((حج))،

((جواز))و((ویزا))

می کنندوباماشینهای گران قیمت به کوچه ی ((ورودممنوع))واردمی

شوندو((رشوه خواری))

برای آنان جاری تراز((آب جاری))است!

بعضی درپی شواهدواسنادی اندکه ثابت کنند((فاطمه))هم ادکلن میزده

وپوست گوزن می پوشیده وهرروز((حمام سونا))می رفته است.

بعضی هاسراغ چادروصله دار((زهرا))رادرموزه ها می گیرند.

می گوینددیگر((کاخ نشینی))عیب نیست!

خانه ی مسکونی شهیدرجایی هم تبدیل به موزه ی آثارباستانی می

شود.آنهاکه

می نشینند((فیلم های آنچنانی ))رابالذت تماشامی کنندوبرای سیلی

خوردن پسردزدسریال((آپارتمان))گریه می کنندوقربان صدقه ی فلان

هنرپیشه یابازیکن می روند

دیگروقت ندارندکه به سیلی خوردن حضرت زهرا((سلام الله علیها))فکرکنند،خون دل

خوردنهای امام امت رابشناسند،کتابهای شهیدمطهری

رابخوانندوهشدارهای رهبری راجدی بگیرند.

آنهامی خواهندخوش باشندوزندگی خودشان رابکنند،کاری هم به کسی

نداشته باشند.

اگرچنین نکنندچه کسی به دنبال بهترین آنتن ماهواره بگردد؟

چه کسی فیلم های سرخ پوستی ببیندوعشق راازفیلم های هندی یاد

بگیرد؟

بهشت زهرابرای آنان محیطی غم آلود می شودوافسردگی می آورد!

کاش ،مردهایی که غیرتشان راگم کرده اند،به اندازه ی دفترچه ی بیمه

شان،به دست وپامی افتادند.

مردم به استراحت پس ازجنگ پرداخته اند.مردم درلاک خودند،گروهی

ازمردم برای دیدن فیلم((آدم برفی))صف می کشند.

کاش قحطی عفت تمام می شد!

کاش عملیات چریکی چمران فراموش نمی شد!

کاش((باکری ها))و((زین الدین ها))ازیادنمی رفتند!

کاش طنین صدای((شهیدآوینی))راباصدای نکره ی ((مایکل

جکسون))عوض نمی کردیم!

کاش ازبوی گلاب،بیشترازادکلن چارلی خوشمان می آمد!

کاش خودمان را((گم)) نمی کردیم وبرگه ی ((هویت))ازکتاب زندگیمان

حذف نمیشد.

چه خوب گفت:

((گل محمدی باش؛تامحتاج ادکلن فرانسوی نشوی!...))
خواهرم که در ماه محرم چادر به سر می گذاری ،آرایش نمیکنی،لباس سیاه بر تن میکنی، برادرم که ماه محرم عزادار میشوی،

ریش میگزاری، آهنگ گوش نمی دهی. ای کسانی که برای امام حسین (علیه السلام) سینه میزنید، اشک میریزید، روضه میروید و غذای نذر

امام (علیه السلام) را به خاطره تبرک بودنش میخورید. وقتی از امام حسین (علیه السلام) دلیل سفرشان را پرسیدند ایشان فرمودند برای امر به معروف

و نهی از منکر. بعدز ماه محرم که روسری ات عقب رفت، نمازت که داشت قضا میشد، غیبت کسی که به ذهنت رسید، اهنگ

حرامی که خواستی گوش کنی; فقط بدان که یک نفر، نه! یک سپاه برای نهی تو از این منکر به شهادت رسیدند...
منبع : جیم
در همین نزدیکی ها (چند ماه قبل) یکی از بندگان صالح خدا ماجرائی که خیلی شنیدنی است برای بنده تعریف کرد ایشان شرفیاب محضر مقدس امام عصر سلام الله علیه شده بود می گفت خیلی عجیب منقلب شدم و آمدم که بیفتم روی پاهای مبارک حضرت و ببوسم ، حضرت ناراحت شده و فرمودند این کار را نکن و بلند شدم دست مبارکشون رو [تصویر: b_0_250_16777215_0___images_article_2.jpg]بوسیدم و ایشان هم پیشانی من را بوسیدند و در همان حالی که گریه می کردم عرض کردم که آقا جان :چرا شما تشریف نمی آورید آخه علت چیه این همه دوستان تون شب و روز دعا و ناله می کنند و ضجه می زنند و همیشه دعاهاشون برای فرج شما طنین اندازه و همین طور از این عرائض خدمت آقا داشتم حضرت فرمودند بله اینها دعا می کنند اما دعاهاشون هیچ وقت به اجابت نمی رسد ،عرض کردم که آخه چرا آقا جان به اجابت نمی رسد مگه چه چیزی در اینها (در ما) هست که دعاهای ما به اجابت نمی رسد آقا فرمودند شما غافلید و نمی دانید که شما ها غذای خالی از شبه نمی خورید و کسی که غذای شبهه ناک و ناپاک بخورد مسلم است که دعایش مستجاب نمی شود خداوند از کسی قبول می کند که غذاش پاک و پاکیزه باشه هم از جهت ظاهر و هم از جهت باطن ،عرض کردم آقاجان ظاهرش چیه و باطنش چیه ؟ فرمود ظاهرش این ست که اکثر این ذبیحه هائی که در شهرها هست و دوستان ما می خورند شرعی نیست یعنی حرام می خورند و اکثر این غذاهائی که پخته و طبخ می شود چون بدون توجه و یاد خدا طبخ شده نیم خورده شیاطین می شود و آنها این غذاها را می خورند و آلوده می شوند و علاوه بر امراض روحی (به واسطه آن) که دعاهایشان مستجاب نمی شود ، مبتلا به امراض جسمی هم می شوند . علاوه بر آن الآن همه چیز در دنیا مخلوط شده یعنی همه این باغات و زمین های کشاورزی و چیزهای دیگه اینها همه مخلوط به حرام شده و غذای شبهه ناکیست که می خورند و سبب می شود قلبها یشان تیره و سیاه می شود و دعاهایشان مستجاب نمی گردد و نفس شان بیشتر به سمت هواهای نفس اماره و نفس شیطانی مایل می شود و به چیزهائی که به طرف باطل و شیاطین می رود مایلند تا به طرف خدا ؛ و از این قبیل مطالب می فرمودند ..
می گفت عرض کردم که آقاجان پس دوستان و شیعیان شما چه بکنند و ما چه خاکی به سرمون بریزیم حضرت فرمودند : اگر این نبود که دوستان ما به خاطر محبت و ولایت و دوستی که نسبت به ما خانواده دارند اینها هم در ردیف کفار و منافقین در می آمدند آن محبت و آن ولایت تا حدود بسیار زیادی اثر سو این غذاها را می برد و به خاطر توجهات و محبت و ولایتی که به ما دارید به خاطر آن بسم الله ها و ادعیه ها که در وقت غذا و طبخش شما می گوئید خداوند بسیار از اثرهای سو غذاها را بر می دارد
منبع
اگر تنها 40 روز تنها 40 روز برای خدا تنها برای خدا
خوب باشی
شک نکن ، شکن نکن
یقین داشته باش
که همه چیز درسته می شه
به شرطی که 40
تنها برای خدا و انسانهای کاملش(پیامبران و ائمه) باشی باشی
يك محرم ديگر هم گذشت. ...
اما آدم نشديم.
«به گناه عادت كرديم» كه خوب است!!
ما گناه ميكنيم ولي باور نداريم كه گناه است.
تازه طلبكار هم هستيم!!
ما جاهليم، جاهل.
خدا كمكمان كند از عقل بي بهره نمانيم ...
التماس دعا.
دلت را به چه چیز بسته‌ای؟ به مدرک، به قبول شدن در دکترا؟

آی دانشجو؛ کدام مسأله را حل می‌کنی؟ برای کدام امتحان درس می‌خوانی؟ به چه امید نفس می‌کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می‌کنی؛ از خیال، از کتاب، از لقب شاخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می‌گذارد؟ کدام اضطراب جانت را می‌خورد؟ دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر کلاس، نمره گرفتن؟
این سه فصل را ما بخوانید:


نخست: شانزده آذر ۱۳۳۲.
دوم: ۲۶ دی ماه ۱۳۵۹.
و سوم: هم سال ۱۳۶۴.

این سه فصل را بخوانید که جنبش دانشجویی اگر سیاسی و مرده است، دانشجو در این کشور، وطنی و همواره زنده است.

فصل نخست:

«اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم؛ همانجایی که بیست و دو سال پیش، «آذر»مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیکسون» قربانی کردند! این سه یار دبستانی که هنوز مدرسه را ترک نگفته‌اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته‌اند، نخواستند همچون دیگران کوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند؛ اما این سه تن ماندند تا هر که را می‌آید، بیاموزند، هر که را می‌رود، سفارش کنند. آن‌ها هرگز نمی‌روند، همیشه خواهند ماند، آن‌ها «شهید» هستند. این «سه قطره خون» که بر چهره دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. کاشکی می‌توانستم این سه آذر اهورایی را با تن خاکستر شده‌ام بپوشانم، تا در این سموم که می‌وزد، نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگه دارم».

این متن معروفی است که دکتر شریعتی درباره شهیدان شانزده آذر ۱۳۳۲ نوشته است؛ درباره آذر شریعت رضوی (مهدی)، مصطفی بزرگ نیا و احمد قندچی؛ سه نام ماندگاری که به دانشگاه آبرو دادند و راهی تازه پیش روی دانشجویان آزاده گشودند.


فصل دوم:

متن زیر آخرین نامه شهید سیدحسین علم الهدی است. این نامه خطاب به آیت الله خامنه‌ای (نماینده امام در شورای عالی دفاع) در دی ماه ۱۳۵۹ پیش از تصرف هویزه توسط نیروهای عراقی نگاشته شده است.

به نظر من، تنها دلیلی که دشمن تاکنون هویزه را تسخیر نکرده، این است که اگر دشمن سوسنگرد را تسخیر کند، هویزه طبعا در اختیارش خواهد بود. لذا دلیلی نمی‌بیند که نیرو صرف هویزه کند و هویزه را تابع سوسنگرد می‌داند، که هست، ولی اگر دشمن نتواند سوسنگرد را تسخیر کند، یقینا به هویزه در طول زمستان قناعت خواهد کرد. اگر به هویزه نرسیم و رسیدگی نشود، درست همانند محاصره سوسنگرد، تعدادی از برادران مومن را از دست خواهیم داد. شرایط فعلی هویزه دقیقا مشابه وضعیت سوسنگرد است، در فاصله زمانی محاصره اول و دوم سوسنگرد. البته من به عنوان فرمانده سپاه هویزه، با ۶۲ نفر پاسداری که ۲۲ نفرشان غیر مسلحند: تا آخرین قطره خونمان با‌‌ همان ژ ۳ و کلاش دفاع خواهیم کرد.

فصل سوم:

این هم دسته نوشته نفر نخست کنکور پزشکی در سال ۶۴ که در‌‌ همان سال هم در جبهه به شهادت رسید.

چه کسی می‌داند جنگ چیست؟
چه کسی می‌داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می‌درد؟
چه کسی می‌داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هر جا؛ به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می‌کند؟ دخترم چه شد؟

* براستی ما کجای این پرسش و پاسخ‌ها قرار گرفته‌ایم؟

کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس‌های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود، از قصه دختران معصوم سوسنگرد می‌داند؟
آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می‌کند که بی‌شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند؟

کدام پسر دانشجویی می‌داند هویزه کجاست؟
چه کسی در هویزه جنگیده؟ در آنجا کشته شده و در آنجا دفن شده؟

چه کسی است که معنی این جمله را درک کند: نبرد تن و تانک؟! اصلا چه کسی می‌داند تانک چیست؟

چگونه سر ۱۲۰ دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی‌های تانک له می‌شود؟

آیا می‌توانید این مسأله را حل کنید؟
گلوله‌ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می‌شود و در مبدأ به حلقومی برخورده و آن را سوراخ کرده و گذر می‌کند، حالا معلوم نمایید، سر کجا افتاده است؟

کدام گریبان پاره می‌شود؟
کدام کودک در انزوا و خلوت اشک می‌ریزد؟
و کدام کدام...؟
توانستید؟!

اگر نمی‌توانید، این مسأله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:

هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت در جاده مهران ـ دهلران حرکت می‌نماید، مورد اصابت موشک قرار می‌دهد، اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود. معلوم کنید کدام تن می‌سوزد؟ کدام سر می‌پرد؟
چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟

چگونه باید آن‌ها را غسل داد؟
چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟
چگونه می‌توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم؟
چگونه می‌توانیم در‌ها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟

کدام مسأله را حل می‌کنی؟ برای کدام امتحان درس می‌خوانی؟
به چه امید نفس می‌کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می‌کنی؛ از خیال، از کتاب، از لقب شاخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می‌گذارد؟
کدام اضطراب جانت را می‌خورد؛ دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر کلاس، نمره گرفتن؟

دلت را به چه چیز بسته‌ای؛ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟ صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر کشیدن، پرستو شدن.

آی پسرک دانشجو، به تو چه مربوط است که خانواده‌ای در همسایگی تو داغدار شده و جوانی به خاک افتاده است؟
آی دخترک دانشجو، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد را به اشک نشانده‌اند و آنان را زنده به گور کردند؟
هیچ می‌دانستی؟ حتما نه! …

هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات به هم گره می‌خورد، به دنبال آب گشته‌ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را‌ تر کنی و آن گاه که قطره‌ای نم یافتی، با امیدهای فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی؟

اما دیدی که کودک دیگر آب نمی‌خورد! تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی، اگر جعفر و عبدالله نیستی، دست‌کم حرمله مباش!

خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.
من نمی‌دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد!

در هر سه این نوشته‌ها یا دست نوشته‌ها نقاط مشترکی هست که خودآگاهی دانشجویی را به تصویر می‌کشد و آن هم تب و تاب جوانان تحصیل‌کرده‌ای که ذره ذره وجودشان را با تار و پود این خاک آمیخته‌اند تا درخت تنومند استقلال این کشور را آبیاری کنند.

در دل کدام یک از این نوشته‌ها شما ردپایی از سیاست و جناح و خط بازی می‌یابید؟ کدام یک از این دانشجویان در سه مقطع مهم تاریخی کشور از حزب و چناحی نام آورده‌اند که همه هر چه داشته‌اند برای این خاک و این مردم در طبق اخلاص گذاشته‌اند.

شانزدهم آذر روز دانشجوست و پیشقراولان دانشجویی، درختی را غرس کردند که در راستای آن در ۲۶ دی ماه، دانشجویی به نام سید حسین علم الهدی، با ۶۲ نفر نیروی غیر مسلح و بدون تجهیزات نظامی در برابر لشکری از عراق ایستاده و جان خود را فدا کردند و نوبت را به شهید احمدی دادند؛ شهیدی که نفر نخست کنکور پزشکی است، ولی وی را چه به آرامش و آسایش؟ وقتی هموطنان او از زنان و دختران و کودکان این سرزمین پرپر می‌شوند و همچون برگ خزان به زمین می‌ریزند، او می‌بیند که از خون جوانان وطن لاله دمیده است.

شانزدهم آذر روز دانشجوست؛ دانشجویانی که دل در گرو مردم و این خاک دارند. نه دانشجویانی که بر گرده سیاست سواره‌اند و برای آبادی این خاک پیاده؛ کسانی که هم و غمشان رسیدن به گوشه‌ای از قدرت است!
مقیم لندن بود،تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد.راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!

می گفت:چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس راپس دادم و گفتم آقا این را زیادی دادی...

گذشت و به مقصد رسیدیم.موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم. پرسیدم بابت چی؟گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم.وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم.با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم.فردا خدمت می رسم!

تعریف می کرد:تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد.
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم اسلام را به بیست پنس می فروختم!!!

منبع:
ساحل آرامش
بسم ا...
سلام علیکم

یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه:
امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درسهایی که تا حالا بهتون دادمو خوب یاد گرفتین یا نه.
بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه:
با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره!
دانشجوها به هم نگاه کردند و همه شروع کردند به نوشتن روی برگه.
بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد.
روزی که نمره ها اعلام شده بود، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود!
اون فقط تو برگه اش یه جمله نوشته بود:
"کدام صندلی؟"
یه روز بارون خیلی شدیدی می بارید و ماشین گیرمون نمی اومد!
اونقد تو خیابون مسافر بود که نگو!
حالا ما هی غرغر بزن که چرا اینقد بارونه و چرا ماشین نیست،چقد مسافره و خلاصه هی غرغر می زدیم!
تو همین بین دو تا دختری که ظاهرشون مذهبی نبود و به قول ما سانتال مانتال بودن اومدن وایسادن کنارمون، یکیشون به اونیکی گفت بیا پیاده بریم!
اونیکی یه چیزی گفت که برق از سرم پرید!
گفت بیا وایسیم، خدا بزرگه ،ماشین گیرمون میاد و همون لحظه یه ماشین وایستاد!
اونقد شرمنده شدم که نگو، تو اون وضعیت یه لحظه هم یاد خدا نبودم و همش غرغر می زدم!
ولی خدا یه درس بزرگ بهم داد،یه درسی که هیچوقت فراموشش نمی کنمAngel
نامه دختر چادری به رؤسای محترم صدا و سیما
باسلام.
میدانم آنقدر سرتان شلوغ است که وقت خواندن نامه های پر درد من یا دختران هم درد مرا ندارید. برای همین حرف آخرم را اول میزنم: آقایان رئیس، تقاضا دارم دیگر در فکر ساختن فیلم و سریال جهت پاسداشت مقام چادر نباشید. ارزش چادر را به اندازه کافی در “تا ثریا” و “راستش را بگو” نمایش دادید.
سینما به اندازه کافی چادر را تخریب میکند. اگر نمیتوانید جلوی این تخریب را بگیرید، لااقل یاری شان نکنید و هیزم در آتششان نریزید.
چادر یعنی دینداری. چادر یعنی حیا. چادر یعنی سادگی. چادر یعنی پوشش. چادر یعنی “چادر”.
چادر نه مثل “چادر بر سر ثریا” عامل بدبختی و عقب ماندگی زن است و نه مثل “چادر بر سر راستگوها” مجوزی برای آرایش و بگو بخند با نامحرم! آخر خودتان قضاوت کنید، آیا این چادر است که بازیگران راستش را بگو بر سر نهاده اند یا به قول بعضیها شنل زورو!!
نماد یک خانم چادری، خانمی است متدین، دیندار و با حیا نه ثریای نزول خور و نه چادریهای آرایش کرده راستگو با آن روابط بیجای گسترده شان!!
راستش را بگو چه چیز را میخواست نشان دهد؟ میخواست بگوید، دختران چادری هم میتوانند اُمّل نباشند! میتوانند درعین چادری بودن آرایش کنند و با پسران روابط صمیمی داشته باشند؟؟!
اُمّل بودن این است که قدر گوهری مثل چادر را ندانی… ندانی که چادر عامل سرفرازی توست… ندانی که اگر چادر بر سرگذاشتی باید محکمتر از قبل با نامحرم برخورد کنی… ندانی که چادر را برای چه برسر گذاشته ای…
آری، چادر تاج بندگی ما و نمادی از دینداری ماست. اینها شعار نیست… اینها حقیقت چادر در ذهن چادریهای واقعی است.
درمورد سریال “کلاه پهلوی” که در این چند قسمت اول سوهان روح من و هم دردان من شده نیز درددل بسیار است. شاید برای آن باید، طوماری بنویسیم! این همه بدلباسی، آرایش، روابط و… را در یک سریال جمع کرده اید که چه چیز را نشان مردم دهید؟! مجوز این همه بدحجابی و بی اخلاقی، نشان دادن کشف حجاب در زمان رضاشاه است؟!!
أین تذهبون؟؟؟
با حترام
یک دختر چادری
آدرس های مرجع