تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: *متنهائی که بایدخواند*
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید

خدا را دیده ای آیا ؟

تو آیا دیده ای وقتی شبی تاریک
میان بودن و نابودن امید فردائی
هراسی می رباید خواب از چشمت
و هنگامی که ترسی گنگ می گوید ، رها گردیده ، تنهائی
و شب تاریکی اش را ، بر نگاه خسته می مالد...

طلوع روشن نوری به پلکت ، آیه های صبح می خواند
کلام گرم محبوبی
کمی نزدیک تر از یک رگ گردن ،
به گوش ات با نوای عشق می گوید:
هان! غریب این زمین خاکی ! ، تنها نمی مانی

تو آیا دیده ای
وقتی خطائی می کنی اما ،
ته قلبت پشیمانی
و می خواهی ، از آن راهی که رفتی ، باز برگردی
نمی دانی که در را بسته او یا نه ؟
یکی با اولین کوبه ، به در ، آهسته می گوید :

بیا ، ای رفته ، صد بار آمده ، باز آ
که من در را نبستم ، منتظر بودم که برگردی



خدا را دیده ایی ایا؟
به هنگامیکه می فهمی ، دگر تنهای تنهائی
رفیقی ، همدمی ، یاری کنارت نیست
و می ترسی که راز بی کسی را ، با کسی گوئی
به هنگامیکه ، دلبر های دنیائی
دلت را برده اما ، باز پس دادند
و می ترسی که راز بی کسی را ، با کسی گوئی
یکی ، بی آنکه حتی ، لب تو بگشائی
به آغوشی ، تو را گرم محبت می کند ، با عشق
کسی چون نور می گوید ، بخوان
و تو آهسته می گوئی که من خواندن نمی دانم
و او با مهر می گوید
بخوان ، آری بنام خالق انسان ، بخوان ما را
و تو با گریه های شوق ، می خوانی


تو آیا دیده ای
وقتی که بعد از قهر و بدعهدی
به هنگامیکه بر سجاده اش با قامت شرمی
به یک قد قامت زیبا ، تو می آیی
به تکبیری ، تو را همچون عزیز بی گناهی
راه خواهد داد
و می پوشاند او ، اسرار عیبت را
و از یاد تو هم ، بد عهدی ات را ، پاک خواهد کرد
جواب آن سلام آخرت را ، بر تو خواهد داد
و با یک نقطه در سجده ، تو گویا باز هم ، در اول خطی


تو آیا دیده ای
وقتی که چیزی آرزویت بوده ، آنرا جسته ای
آنگاه می بینی ، بجز یک سایه ، چیزی در درون دست هایت نیست
کسی آهسته می گوید نگاهم کن ،
حقیقت را رها کرده ، مجازی را تو میجوئئ ؟
تو سیمرغی درون آسمان گم کرده ،
اینک سایه اش را بر زمین خاک می پوئی ؟
اگر یابی! بجز یک سایه،چیز دیگری داری؟
پس آنگه یک شعاع نور،چشمان تو را، از خاک تا افلاک خواهد برد

تو آیا دیده ای
وقتی هوای سینه ات ابر است و باریدن نمی داند
و دشت سینه ات ، می سوزد از بی آبی خوبی
تمام غنچه های مهر،درجان تو خشکیده ست
به یادش ، قلب تو آرام می گیرد
و چشمان امیدت
گونه های چشم در راه تو را ،
با بارشی ، سیراب خواهد کرد
و گل های محبت ، در تمام پهنه جان تو می روید

تو آیا دیده ای
وقتی دلت می گیرد از دلگیری مردان تنهایی
که شب هنگام ، سر به زیر افکنده
شرم خالی دستان خود را،در کویر مهربانی ، چاره می جویند
کسی آهسته می گوید :
سرای عشق را یک بار دیگر آب و جارو کن
سوار صبح ، در راه است


تو آیا دیده ای ،
وقتی که دریای پر از طوفان مشکل ها
بساط زورق اندیشه را
در صد خروش موج می پیچد
کسی سکان این زورق ، به ساحل می برد با مهر
و می داند ، که تو
بی آنکه در ساحل ، به شکری ، قدر این خوبی به جای آری
بدون گفتن یک ، یا خدا
این نا خدا ، از یاد خواهی برد

خدا را دیده ای آیا؟
به هنگامی که در این بیکران ، این پهنه هستی
به ترسی از رها بودن ، تو می پرسی
کسی می بیندم آیا ؟
کسی خواهد شنید ؟؟؟حرف این بنده ی تنها ؟
جوابت را ، نه از آنکس که پرسیدی
جوابت را ، خودش با تو ،
و با لحن و کلام مهر می گوید


که من نزدیک تو هستم ، به هنگامی که می خوانی مرا
آری ، تو دعوت کن مرا ، با عشق
اجابت می کنم ، با مهر
هدایت می شوی ، بر نور


خدا را دیده ای آیا ؟
گمانم دیده ای او را
که من هم آرزو دارم ، ببینم باز هم او را
به چشم سر ، که نه
او خود گشاید ، دیده های روشن دل را
لطیف و خالق مهربان است او


چه زیبا می شود ،چشمی که می بیند ترا
چشم دلی ، از جنس نور و عشق و آگاهی

کیوان شهبداغی


[تصویر: Hekayate%20Yek%20Kalagh,%20Chehel%20Kalagh.jpg]
!!!انتخاب دوست!!!
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها میکند پرهایش سفید میماند، ولی قلبش سیاه میشود. «مارک تواین»
ازحکیمی پرسیدند که چرا استماع تو از نطق تو زیادت است؟ گفت: زیرا که مرا دو گوش داده اند و یک زبان ، یعنی دو چندان که می گویی می شنو.
[تصویر: Study.jpg]
باید زیاد مطالعه کنید تا بدانید که هیچ نمی دانید.
مونت کیو

کودکی با پای برهنه بر روی برفها

ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی

نگاه می کرد زنی... در حال عبور او

را دید، او را به داخل فروشگاه برد وبرایش لباس و کفش خرید و گفت:
مواظب خودت باش، کودک پرسید:ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط

یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری!!!
از ديروز بياموز براي امروز زندگي کن و اميد به فردا داشته باش .
آلبرت انيشتن
قند خون مادر بالاست
دلش اما هميشه شور مي زند براي ما
[تصویر: mom.jpg]
[تصویر: 20.gif]
آدمیزاد کلا موجود جالبیست!
در ابتدا که چیزی نیست، ذره ایست در جمع ازداد.
بعد خداوند در بین آن همه ذره به او لطف میکند دستش را میگیرد، او را وارد چرخه حیات و تولد میکند.
ذره ای محلول در مایع است خداوند او را قوام می آورد، ورز میدهد، باز هم هنوز هیچ نیست!
بعد خداوند کم کم به او شکل میدهد، برایش ستون بندی ایجاد میکند آرام آرام استخوان شکل میگیرد و او هنوز هم هیچ نیست!
در مرحله بعد خدا نعمت را بر او تمام میکند از روح خودش در او میدمد.
این دیگر کمال نعمت های خداوند است و نمایانگر این موضوع که وجود ما امانتی است از جانب خدا!
یعنی کلا وجود و موجودیت ما در جهان اجاره ایست و صاحب خانه خداست!
و بعد از داخل رحم مادر به بیرون می آید و زار زار گریه میکند!
اینقدر ناتوان است که نمی تواند پشه ای را از روی خود بپراند، موضوعی به سادگی یک کلمه را هم نمی تواند مطرح کند!
جنبه کمدی تراژیک قضیه از جایی شروع میشود که همین موجود محلول در آب که خداوند او را شکل داد، بزرگ میشود در زمین خدا و با نعمات خدا و دانشهایی که خدا در نزد او به ودیعت نهاده به قول خودش اکتشاف میکند.
و چه واژه مسخره ایست اکتشاف، در حالی خدا بالاترین کشف کنندگان است.
بعد در علوم به اذن خدا پیشرفت میکند تا جایی که دیگر ادعای خدایی میکند در حالی هنوز در ساختن یک بند انگشت ناتوان است.
و بعد، از علوم خداوند ادوات جنگی میسازد و انبار میکند که در روز موعود بر علیه فرستاده خود خدا استفاده کند.
و چه ابلهی است این انسان!
(و نمیداند که:
وَمَا رَمَیتَ إِذْ رَمَیتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَی)
و از آنجایی که خداوند بهترین آموزگاران است به انسان درس میدهد
ناگهان تکه سنگی معمولی به همان اندازه ای که در زمین هم پیدا میشود از آسمان به سمت تو می آید.
از همان دست سنگهایی که تو در لانه مورچه می انداختی
و تو فکر نکن که آن سنگ بزرگ است بلکه این تو هستی که کوچکی
و تو از دست همان مورچگانی که وقتی قطره ایی آب در لانه شان می افتد به گمانشان گویی سیلی عظیم جاری شده.
و آن وقت است که دیگر موشک ها و سامانه های دفاع هوایی و دیگر ادواتت به اندازه اسباب بازی هم بدردت نمی خورد، تو به مانند کودکان سخت ترسیده فرار میکنی و ناله میزنی!
و موشک های خداوند هیچ چیز نیست جز سنگ که ساده ترین عنصر هاست!
و چه عجیب موجودیست انسان که پند نمیگرد!

صم بکم عمی فهم لایعقلون
برداشت از وبلاگ: http://www.yasinweb.blogfa.com

[تصویر: 602940f23884.jpg]
من غمگین بودم که چرا کفش ندارم،
اتفاقا مردی را دیدم که پا هم نداشت.



عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم،

بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری ،

بعد از چند روز به دوستی،

بعد از چند ماه به همکاری،

بعد از چند سال به همسایه ای،

اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم!!!!!!



آدرس های مرجع