تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: *متنهائی که بایدخواند*
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
«چقدر خوب بیدار شد»
تو تهران یه پسر لاتی زندگی میکرد که خیلی بی توجه بود
خلاصه همه ی گناهانی که تو ذهنمون هست این لات انجام داده بود
یه روز میاد پیش مادرش میگه:
تو فلان خونه یه دختری هست که من ازش خوشم اومد
برام خواستگاری میری؟


(لات هم لات های قدیم)
مادره گفت باشه من که از خدامه تو سرو سامون بگیری
خلاصه مادر رفت برای خواستگاری و برگشت
موقعی که اومد
این جوان لات سوال کرد مادر چه خبر؟
مادر گفت رفتم باهاشون صحبت کردم همه چیز خوب پیش رفت
اما تو اون خونه یه چیزی بدجوری منو اذیت کرد
موقعی که رفتم اونجا برای صحبت یه دختر کر و لالی به عنوان کلفت داشت بهشون کمک می کرد
پسرم، من زنم و خوب زنها رو میشناسم
حس زنانه من گفت این دختر موقع کار کردن بغض گلوشو گرفته بود
به نظرم داشت میگفت ای خدا
منم دخترم ، منم میخوام زندگی داشته باشم
کر ولالم هیچکی منو تحویل نمیگیره...
پسره همینجوری میخ شده بود تو چهره مادر...
یهو بخودش میاد
به مادرش گفت میتونم ازت یه خواهش دیگه داشته باشم
مادر گفت بگو
میتونی یه بار دیگه بری همون خونه خواستگاری
مادر گفت چرا؟
ایندفعه برو بهشون بگو پسرم میخواد کلفت خونتونو بگیره..
خلاصه با اسرار پسر مادر رفت برای خواستگاری و
این دو جوون با هم ازدواج کردند
بعد ازدواج تو یکی از قسمت های شهر برای خودشون خونه میگیرن
تو اون منطقه یه تاجر سرمایه دار زندگی میکرد که خودش نقل میکنه:
میگفت این دو نفر همسایه من بودند
به مرور زندگیشون میگذشت تو یکی از این روزها پسر مریض میشه
و حالش طوری بود که
حتماً باید میرفت بیمارستان اما خانومش اجازه این کار رو به ما نداد
من با چشمان خودم دیدم رفت جلوی پنجره دستاشو رو به آسمان کرد و
اشک میریخت ...
پسره با دعای این زن شفا گرفت....

خلاصه گذشت و گذشت
این پسر دوباره یه بیماری خیلی بدی گرفت و
در حال جان دادن بود من اومدم بالای سرش و بهش گفتم
فلانی میخوام باهات معامله کنم
پسره در جواب گفت من چیزی برای معامله با شما ندارم
تاجر گفت: من چندین هیئت رودارم اداره میکنم
چندین دختر رو به خونه بخت فرستادم
نماز شب زیاد خوندم
خواسته من اینه...
ثواب تمام این کارهای من مال تو،
اصلا تا حالا هرچی کار خیر کردم مال تو...
پسر گفت در ازای این چی ازم میخوای؟
تاجر گفت: من ثواب ازدواج با این دختر کرولال رو میخوام
پسره یه جمله زیبا گفت:
فلانی تو تمام زندگیم فقط یه کار برای خدا انجام دادم
میخوای این کارخوب رو از من بگیری


حقیقتاً چه قدر بعضیها قشنگ بیدار میشن
چقدر زیبا میشد اگه ما هم بتونیم از فرصت هایی که خداوند
در پیش رومون میذاره درست استفاده کنیم
چقدر زیبا میشه لحظه های آخر عمرت
رو با عاقبت به خیری
تموم کنی
تو شاهکار خالقی تحقیر را باور نکن
بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست،تقدیررا باور نکن
تصویر اگر زیبا نبود،نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن،تصویر را باورنکن
خالق تورا شاد آفرید،آزاد آزاد آفرید
پروازکن تا آرزو،زنجیر را باور نکن....
وارن بافت، دومین مرد ثروتمند جهان، طی یک مصاحبه جذابی عقاید خود را درباره ثروت و لذت فاش کرد. در زیر می توانید توصیه های دلنشین و نکاتی از زندگی او را بخوانید و کمی برای موفقیت و داشتن زندگی سعادتمند ترمزدستی زندگی خود را بکشید.
**او اولین سهام خود را در 11 سالگی خرید و هنوز هم عقیده دارد که خیلی دیر شروع کرده است.
* *دارایی ها در آن زمان بسیار ارزان بود، پس فرزندان خود را به سرمایه گذاری تشویق کرد.
**او اولین زمین کشاورزی خود را در 14 سالگی خریداری کرد؛ آن هم با جمع کردن درآمدهای ناشی از فروش روزنامه.
* *هر کسی می تواند با پس انداز پول های خود به امکانات زیادی برسد. فرزندان خود را به شروع یک تجارت تشویق کنید.
**او هنوز در خانه 3 اتاق خوابه ای که 50 سال پیش خریداری کرده بود زندگی می کند. او می گوید هرچه می خواهد در این خانه وجود دارد. نکته جالب این است که خانه او هیچ حصار و دیواری ندارد.
- هیچ گاه بیش از آن چیزی که احتیاج دارید خرید نکنید.
**او همواره اتومبیل خود را می راند و هیچ راننده و محافظی ندارد.
* *شما همان هستید که هستید نه آنچه که دارید.
**او هیچ گاه با هواپیمای شخصی خود مسافرت نمی کند، درصورتی که او خود مالک بزرگ ترین شرکت تولیدکننده جت خصوصی است.
**همواره به این فکر کنید که چگونه می توانید با اقتصادی اندیشیدن از زندگی لذت ببرید.
* *شرکت او به نام Berkshire Hathaway / برکشایر هاتوی 63 شرکت تابعه دارد.
او هر سال یک نامه به مدیران آنها می نویسد و اهداف را مشخص می کند. او هیچ گاه جلسات متعدد و تماس های معمول شرکت ها را با آنها ندارد.
**او همواره به مدیران خود 2 قانون را یادآور می شود: «همواره مراقب پول سهامداران باشید»، «قانون اول را فراموش نکنید».
* *اهداف را تعیین کنید و مطمئن شوید که افراد شما روی آنها متمرکز هستند.
**او هیچ گاه با جامعه شلوغ ارتباط برقرار نمی کرد. تنها تفریح او یک پاپ کورن و تماشای تلویزیون بود.
* *سعی نکنید که با اموال خود به دیگران فخر بفروشید، تنها از چیزهایی که دارید خودتان لذت ببرید.
**وارن بافت هیچ گاه یک موبایل یا حتی یک کامپیوتر نداشته است.

* *بیل گیتس، ثروتمندترین مرد روی زمین 5 سال پیش او را ملاقات کرد. او تصور می کرد که هیچ نقطه مشترکی از لحاظ عقیده ای با او ندارد، بنابراین برای نیم ساعت برنامه ریزی کرده بود در صورتی که ملاقات آنها 10 ساعت طول کشید و پس از آن از طرفداران وارن بافت شد.
توصیه او به افراد جوان:
شادترین مردم کسانی نیستند که لزوما بهترین چیزها را داشته باشند، بلکه افرادی هستند که قدر امکاناتی را که دارند می دانند.
* *از وام های بانکی دوری کنید و روی خودتان سرمایه گذاری کنید و همواره به یاد داشته باشید که: «پول انسان ها را خلق نمی کند، بلکه انسان ها هستند که پول را خلق می کنند»، «زندگی را به سادگی خودتان زندگی کنید.»
**براساس حرف های دیگران عمل نکنید، فقط به آنها گوش کنید ولی هرچه را که احساس خوبی به آن دارید، انجام بدهید.
**به دنبال پوشیدن یا داشتن برندها نباشید، بلکه آنچه را که در آن احساس راحتی می کنید خریداری کنید.
**پول خود را روی چیزهای غیرضروری خرج نکنید، بلکه روی چیزهایی سرمایه گذاری کنید که واقعا به آنها احتیاج دارید.
**در نهایت اینکه این زندگی شماست، پس چرا این فرصت را در اختیار دیگران قرار می دهید تا روی زندگی شما حاکم باشند؟
در خاتمه این نکته که: «شادترین مردم کسانی نیستند که لزوما بهترین چیزها را داشته باشند، بلکه افرادی هستند که قدر امکاناتی را که دارند می دانند.»
نشسته بود روی زمین و داشت تیکه هایی رو از روی زمین

جمع می کرد بهش گفتم:

کمک نمی خوای گفت : نه،گفتم: خسته میشی بذار کمکت

کنم دیگه........

گفت : نه خودم جمع می کنم. گفتم :حالا تیکه ها چی

هست؟ بد جوری شکسته شده معلوم نیست چیه؟؟؟

نگاه معنی داری کرد و گفت: قلبم این تیکه های قلب منه

که شکسته خودم باید جمعش

کنم بعدش گفت: می دونی چیه رفیق؟

آدمای این دوره زمونه دل داری بلد نیستند وقتی

می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری تو

دستشون نگرفته میندازنش زمین و میشکوننش میخوام

تیکه هاشو بسپارم به دست صاحب اصلیش اون دلداری

خوب بلده میخوام بدم بهش،بلکه این قلب شکسته خوب

بشه آخه میدونی اون خودش گفته که قلب های شکسته

رو دوست داره،تیکه های شکسته ی قلب را جمع کرد و

یواش یواش ازم دور شد. و من توی این فکر چرا ما آدما دل

داری بلد نیستیم موندم دلم می خواست بهش بگم خوب

چرا دلت رو میسپاری دست هرکسی؟

انگار فهمید توی دلم چی گفتم و گفت:دلم رو به دست هر

کسی نسپردم اون برای من

هرکسی نبوداینارو گفت و رفت سمت دریا

سهم تنهایی هاش دریایی بود که رازدارش بود.......


Rose
از بزرگی پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا کردی؟
...فرمود چهار اصل
دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم
دانستم که کار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش کردم
[تصویر: aspetta.gif][b].دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم
بسم الله الرحمن الرحیم

کاش قلب ها انقدر صاف بود که قبل از پايين آوردن دست ها دعاها مستجاب ميشد!!!
اللهم عجل لولیک الفرج ...
به نام خدا

گفتم : خسته‌ام
گفتی : لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشوید. ( زمر/53 ) ::.

گفتم : هیچ کس نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره
گفتی : ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل است بین انسان و قلبش ! ( انفال/24 ) ::.


گفتم : غیر از تو کسی رو ندارم
گفتی : نحن اقرب الیه من حبل الورید
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک ‌ترهستیم ( ق/16 ) ::.


گفتم : ولی انگار اصلا منو فراموش کرده ای!
گفتی : فاذکرونی اذکرکم
.:: منو یاد کنید تا شما را یاد کنم. ( بقره/152 ) ::.

گفتم : تا کی باید صبر کرد؟
گفتی : و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
.:: تو چه می‌دانی ! شاید موعدش نزدیک باشد ( احزاب/63 ) ::.

گفتم : تو بزرگی و نزدیکی ات برای منِ کوچک خیلی دوره ! تا اون موقع چه کار کنم؟
گفتی : واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
.:: کارهایی را که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند ( یونس/109 ) ::.

گفتم :خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک... یه اشاره‌ کنی تمومه!
گفتی : عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
.:: شاید چیزی را که تو دوست داری ، به صلاحت نباشد ( بقره/216 ) ::.

گفتم : من بنده ای ضعیف و ذلیل هستم ...اصلا چطور دلت میاد؟
گفتی : ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خداوند نسبت به همه‌ مردم مهربان است ( بقره/143 ) ::.

گفتم : دلم گرفته
گفتی : بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
.:: ( مردم به چه چیز دلخوش کرده اند ؟! ) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند ( یونس/58 ) ::.

گفتم : اصلا بی‌ خیال ! توکلت علی الله
گفتی : ان الله یحب المتوکلین
.:: خدا آنهائی را که توکل می‌کنند دوست دارد ( آل عمران/159 ) ::.

گفتم : خیلی دوستت دارم !
ولی این بار ، انگار گفتی : حواست رو خوب جمع کن ! یادت باشه که :
و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره

.:: بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد ، ایمنی و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان شوند ، روی گردان می شوند. ولی خودشان در دنیا و آخرت ضرر می‌کنند ( حج/11 ) ::.

گفتم : چقدر احساس تنهایی می‌کنم
گفتی : فانی قریب
.:: من که نزدیک هستم ( بقره/۱۸۶)

گفتم : تو همیشه نزدیک هستی ؛ من دورم...کاش می‌شد بهت نزدیک شوم
گفتی : و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر ، پروردگارت را پیش خود ، باخوف و تضرع ، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵)::.

گفتم : این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی : ألا تحبون ان یغفرالله لکم
..::آیا دوست ندارید خدا ببخشدتان ؟ ! ( نور/۲۲) ::.

گفتم : معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی : واستغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواهید ببخشدتان و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

گفتم : با این همه گناه... آخه چه کار می‌توانم بکنم؟
گفتی : الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دانید فقط خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند ؟! ( توبه/۱۰۴)::.

گفتم : دیگه روی توبه ندارم
گفتی : الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خداوند عزیز و داناست ، او آمرزنده‌ گناه و پذیرنده‌ توبه است ( غافر/۲-۳ ) ::


گفتم : با این همه گناه ، برای کدام گناهم توبه کنم؟
گفتی : ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ گناه‌ها را می‌بخشد ( زمر/۵۳) ::.

گفتم : یعنی اگر بازهم بیایم ؟ بازهم منو می‌بخشی؟
گفتی : و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیست که گناهان را ببخشد؟ ( آل عمران/۱۳۵)::.

گفتم : نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم ! آتیشم می‌زنه ؛ ذوبم می‌کنه عاشق می‌شم !...توبه می‌کنم!
گفتی : ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه ‌کنندگان‌ و هم آنهائی را که پاک هستند , دوست دارد ( بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم : الهی و ربی من لی غیرک
گفتی : الیس الله بکاف عبده
:: آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ ( زمر/۳۶) ::.

گفتم : در برابر این همه مهربانی ات چه کار می‌توانم بکنم؟
گفتی :یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیح اش کنید. ::.
.:: او کسی است که خودش و فرشته ‌گانش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورد. ::.
.:: خدا نسبت به مؤمنین مهربان است ( احزاب/۴۱-۴۳) ::.


گل صداقت


دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند. وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نميکند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم. روز موعودفرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسيکه بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد.... ملکه آينده چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد. روز ملاقات فرارسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيارزيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند. لحظه موعود فرارسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صداقت... همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود!!!
برگرفته از کتاب پائولو کوئليو
من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید
خدا گفت : نه...
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی
من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد
خدا گفت : نه...
روح تو کامل است . بدن تو موقتی است
من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد
خدا گفت : نه...
شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است
من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد
خدا گفت : نه...
من به تو برکت می دهم،
خوشبختی به خودت بستگی دارد
من از خدا خواستم تا از درد ها
آزادم سازد
خدا گفت : نه...
درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد
من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد
خدا گفت : نه...
تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی
من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید
خدا گفت : نه
من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری
من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم
خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی
بسم الله الرحمن الرحیم

میگن دیدن با نگاه کردن فرق میکنه !

شاید در روز چیزایی نگاه کنیم ولی اونا رو نبینیم .

مثل "بن بست خوشبختی" من !!!!!

این اسم کوچه ایه که من تقریبا هر روز از جلوی اون رد میشدم, حتما چشمم بهش افتاده بود ولی تا حالا بهش فکر نکرده بودم ,

تا اینکه تو یکی از همین روزا وقتی بازم با عجله از جلوی این کوچه رد میشدم یه نفر در حال دادن آدرس اونجا, با تلفن به مخاطبش بود :

همونو مستقیم میای, جلوی یه کوچه , اسمش بن بست خوشبختیه !!!!!

تازه "دیدمش" !!


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

چند روز پیش یه بنده خدایی به من گفت خیلی بدبینی تو دنیای مجازی!

دروغ چرا !؟ از این حرف ناراحت شدم, من اینجوری نبودم و نیستم !

این متن رو از یه سایتی دیدم, بد نیست بهش یه مقداری فکر کنیم .........


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
یه وقتایی آدم با خدا حرف می زنه ...

یه وقتایی با خودشم حرف میزنه !

یه وقتا از همه چی خوشحالیم یه وقتایی از ترک دیوار هم خندمون می گیره .

یه وقتایی از بی پولی می خندیم !

یه وقتایی از این که تو جیبت پول نیست خجالت میکشی دست تو جیبت کنی و گاهی خجالت میکشی خونه بری چون دست خالی داری میری.

دست پر رفتن به معنی ولخرجی نیستا . به هر حال خانومت ، خانومه ! به محبت مردش دلش خوشه ، گاهی غر میرنی چرا در بازه دم خر درازه کسی با ما نمیسازه …

اما اکثر ادما خوشبختن ولی خوش وقت نیستن ...

و متاسفانه نمیدونن اصلا چیه این که هیچ چون نمیدونن به زمین و زمان هم ناسزا میفرستن .

خوشبختی این نیست که هر روز پول تو جیبت باشه و هر روز شاد باشی .

آخه اگه همه چیز طبق مراد دل آدم باشه می دونین چی میشه ؟ زندگی یکنواخت می شه . کشمکش ، کنش ، دعوا ، واکنش شادی غم و …

همه دست به دست هم میده یه لحظه زندگیت از این رو به اون رو میشه ! یه ساعت بعدش به وقایعی که اتفاق می افته میخندی !

خوشبختی در یک لحظه نیست ، در یک مکان هم نیست ، برآیند اتفاقات زندگی و میانگین خوشی های اون هست .

اما خوشوقتی ، یعنی همین یک لحظه ، همین دعوا ، همین یک روز بی پولی و نگاه کنین می بینین ما که خوشوقت نیستیم ، خوشبخت هستیم !

زن خوب ، پدر خوب ، مادر خوب ، پدر زن ، خوب ، مادر زن خوب ،برادر زن خوب، خدا خوب ،کتاب اسمونیش خوب، آدمای دنیا کم و بیش خوب ، کشور خوب ….

تا صبح میتونم از خوبیا بگم اما واقعا چشم باز کن ببین چی میبینی .

من تو یه شهری زندگی میکنم که بهش میگن بهشت . لاهیجان رو عرض میکنم .

نمیدونین چه جای با صفاییه . وسط دو تا کوه بودم یه روز به خدا گفتم خدا اینجا اگه بهشت نیست پس بهشت کجاست …

هرچند که بنا به شرایطی مجبور بودم چند سالی از این شهر دور باشم و برم تو دل کویر … اما خدا کرمتو شکر . اینجا که کویره ، کویره یا بهشته ؟!!

تا حالا کویر دیدین ؟ انگار وسط بهشتین . ماه اون وسط درسته واستاده انگار میتونی سمتش دست دراز کنی و بگیریش …

این یعنی طرز فکر و امید !

دید نسبت به دنیا عوض بشه همه چیز یه جور مثبت دیده میشه.

یه چیزی میشه مثلا پای آدم گیر میکنه به بلوکی سنگی چیزی به همه چی فحش میدیم ! نمیگیم شکر که پامون نشکست شکر که با کله زمین نیومدیم، شکر که …

وای خدای من تمام دنیا هرچند پر از پلیدی هم باشه ( که نیست) یه چیز برای امید داره ، اونم خداست .

از امید گفتن آدم رو به زندگی امیدوار می کنه و همین بس که خدا در قران می فرماید :

با یاد خدا دل ها آرام میگیرد و این نهایت امیده.

دوستان واقعی خوشبختی را می فهمند و به سمت خوشوقتی میروند تا یک به یک ، خوشوقتی ها را جمع کنند .

دوستان واقعی خدا را میفهمند و او را به دیگران هر چه بهتر میفهمانند . جالب اینه همون هایی هم که خدا رو قبول ندارن انگار در ظاهر اینجوری هستن !

یه بنده خدایی بود که دوست صمیمی نبودیم اما هرازگاهی با هم صحبتی میکردیم می گفت ما که از خدا خیری ندیدیم هرکاری هم که تا حالا شده شانسی شده ! خوب دیگه اینجور آدما خودشون رو زدن به خواب نمیشه بیدارشون کرد .

میگفت یه تعداد جمله عربی رو سر هم میکنین بهش میگین دعا آخرشم به سر و سینه میزنین میگین امامم شهید شده خوندن یه جمله عربی که نمیفهمین چیه به چه درد میخوره ! الکی وقتتون رو تلف میکنین …

بماند اینکه من چه جوابی به این آقا دادم اما ببینید چه آدمایی تو این دنیا هستن ! و خدا بی منت همه چیز بهشون میده و حتی زور نمیکنه که آقا بگو من دادم …

چه بسا من کاری واسه خانومم کردم و گاهی منت هم گذاشتم و تمام حاصل کارم که سرشارازعشق بود به باد رفت !خلاصه اینکه این خداست که رفیق بی کلکه و یه قدم بریم سمتش 100 قدم به ما نزدیکتر میشه …

شانس هرگز وجود خارجی نداشته و ندارد ! شانس طرز فکر ماست ، دقت ماست ، همت ماست ، کوشش ماست ، هیچ چیز به بهانه شانس از ما گرفته نشده و به ما داده نشده است .

خوب بودن تولید میدان می کند و این خوبی های ماست که افعال نیک به سمت ما هدایت می کند …

اگر خوب باشیم دلیلی ندارد که از کنار ساختمان در حال ساخت عبور کنیم و پاره اجر از اسمان به سر ما بخورد !!! می تواند یک لحظه دیرتر یا زودتر فرود بیاید و به ما اسیب نرسد!!!
آدرس های مرجع