تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: *متنهائی که بایدخواند*
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
« چیزی ننوشتیم تا.. گفتم که کجاست کعبه ‏ی اهل ولا... »

پاسداری چیست و پاسدار کیست؟

پاسداری شغل نیست
پاسدار قبل از پاسداری طلبه است
قبل از طلبگی یک فدایی ولایت است
قبل از فدایی ولایت یک منتظر عامل است
سپاه سرباز خانه ی امام زمان است
سپاه سازمان مهدی است
به گیله مرد گفتم : یه چیزی برام خیلی عجیبه !
کتابش رو به کناری گذشت و با تبسم گفت: و اون چیه که اینقدرعجیبه ؟!

گفتم : یه سری حکایتهای عجیب ؛ مثلا یکی داشته تو بیابون خدا میرفته یه سگ تشنه رو میبینه و میره داخل یک چاه و به سگه آب میده ، بهش بشارت میدن که با اینکارت بهشتی شدی ... یا حکایتهای مشابه اون که طرف با یه کار به ظاهر ساده میره بهشت ...

گیله مرد جواب داد : دوست من، خداوند دنبال یک بهانه ست برای اینکه دست آدم رو بگیره و ببره بهشت. و این از خداوند بخشنده و مهربان عجیب نیست. ولی افسوس از این بشر که دست و پایی نمیزنه که حتی یه بهانه جور کنه .
گفتم گیله مرد این چه حرفیه که میزنی ، بهشت رو به بها میدن نه به بهانه !

گفت: اگر به بها باشه که هیچکدوم از ما قادر به پرداخت چنین بهایی نیستیم و طاعتی که مستوجب رضوان و جنت خداوند باشه تو چنته مون نداریم. ومطمئن باش اگر دستمون رو نگیرند پس بدا به حالمون ...
گفتم پس ...

گفت بله ، به حقیقت خوب خدایی داریم ... خدایی که روزیش رو میخوریم ولی اطاعت غیر خدا میکنیم و با این حال باز هم به ما مهلت میده تا بطرفش برگردیم و در مجازاتمون تعجیل نمی کنه ...
با این حرفش در یک لحظه دلم از شادمانی پر شد . بله؛ در دلم خدایی رو داشتم که بیشتر از اینکه ازش بترسم ، عاشقش شده بودم .
و در این لحظه صدای اذان فضا رو معطر کرد، صدای زیبایی که بسوی معشوق فرا میخوند ...
الله اکبر ... الله اکبر Heart
[تصویر: 506141_qlDMaHTe.jpg]

بیست و پنج صدم، تا رستگاری!

نوشتن از «درس نخاندن»، درست مثل «درس خاندن»، حوصله ای می خاهد که یافت می نشود. موسم امتحانات فرا رسیده. ایامی که حکایات خاندنی و شنیدنی کم ندارد. از خاطراتی همچون: فرجه امتحان را تفریح رفتن و شب امتحان بی خیالی و خابیدن و دنبال جزوه ها در دقیقه نود گشتن و پشت درب حوزه امتحانی، درس خاندن و سر جلسه، خودکار پیدا کردن گرفته؛ تا مودت با همکلاسی ای که تا دیروز، سر موضوعی با هم دشمن خونی بودید و امروز از سر ناچاری، با اختلاف یک تک صندلی، با هم آشتی خاهید کرد...!
حکایت «جهاد» و «سواد» ما، حکایت آن شتر مرغی ست که وقتی گفتند بار ببر، گفت مرغم و آنگاه که گفتند بپر، گفت شترم! و درست عین همین موضوع در رابطه با ما -من- نیز صدق می کند. که ما -من- نیز نه اهل سوادیم و نه مرد جهاد. یعنی نه سوادمان سوادی سودمند است و نه جهادمان،آن جهاد تمام عیار و واقعی است. نه در جبهه جهاد فکری، در عرصه پیکار حق و باطل، باری به دوش می کشیم و نه در سنگر جهاد علمی، از برای پیشرفت، تخم مرغی دو زرده می گذاریم.
و درس خاندنمان درست مثل نماز خاندنمان است. آنجا که لب بام قضا، بر سر سجاده هایی از جنس حریر و «made in china» و تسبیح هایی از جنس سنگدلی های شاه مقصود و فیروزه های نیشابوری و عقیق اصل یمن؛ تکبیر با تکریر «را» می گوییم و در قیام...یا در قنوتم «خم ابروی تو آمد در یاد...یاد باد آن روزگاران یاد باد»، و سجده آخر را، گوش بعضی ها کر؛ تا شکستن کمر شیطان، ادامه می دهیم.
و دعا خاندنمان همینطور ، آنجا که وقت دعا، به صفحه های باقی مانده کمیل و ندبه، نیم نگاهی می اندازیم و حواسمان نیست که تمام نازهایمان برای خدا را، همان لحظه، می بازیم. و چه خوب می دانیم که نه آن نماز خاندن به عرش خدایی خاهد رسید و نه این دعا خاندن به گوش کسی می رسد و نه اینگونه درس خاندن، ما را به جایی خاهد رساند.
مگر نگفت آن آسمانی ترین که: «اطلبوا العلم من المهد الی الحد» پس چرا موسم امتحانات ایام الله نباشد؟ و چرا این ایام را گرامی نداریم؟ چرا مثل باغبانانی که در فصل برداشت محصول جشن های مختلفی می گیرند؛ ما جشن نمی گیریم، در فصلی که میوه ماه ها دانه کاشتن های استاد و مراقبت ها و حَرَص - حِرص!- های او را می چینیم؟ مگر اینکه خس کاشته باشیم که حالا باید خار درو کنیم.
پشت پی سی یا لپ تاپ نشستن و جمله بافتن و از «هر چه می خاهد دل تنگت» نوشتن، نه هنر و نه جوانمردی است و نه مردانگی! چه مردان و جوانمردان و هنرمندانی که یک پایشان سر جلسه امتحان، لنگ است و چشم دعا دارند تا مگر از دست امید استاد، نفسی با آسودگی خاطر بکشند. تا مگر تفریح آخر ترمشان به نشتر ِ بیست و پنج صدم نمره ای که با رستگاری فاصله دارد، زهر نشود.
حالا که حرف از توانایی هاست، باید بگویم که هنر و جوانمردی و مردانگی آن است که وقتی مراقب، سر جلسه امتحان، ورقه را که می دهد دستت. و سوال ها را یکی پس از دیگری در ورقه امتحانی می بینی، خودکار را تا آخرین لحظه نشستن بر روی تک صندلی و تا آخرین لحظات حضور در جلسه امتحان، بصورت ممتد و به سبک «عادل»، تکان ندهی و فسفر های نداشته را نسوزانی.
وقتی درس خانده باشی، هیچوقت در انتهای برگه امتحانی، جایی خالی برایت نمی ماند که نامه متضرعانه خدمت استاد بنویسی و از حوادث غیر مترقبه - و غیر واقع ای- که برایت حادث شده - و نشده! - آگاهش کنی. تا مگر به لطف کرم و به چرخش قلم استاد، از روی لبه تیغ مشروطی عبور کنی و شب و روز به روح مطهر و معلق گذشتگانِ استاد، فاتحه بفرستی.
حالا، حالا حالا حالا...! همه ورقه ها بالا! جای رقصیدن نیست، دیگر به ساز استاد باید سوخت، نه اینکه رقصید. قلم ها را قلاف کنید. دیگر فرصت فکر کردن نیست. سالن را ترک کنید. کم کم وقت امتحان بعدی ست. و «ان الانسان لفی خسر» و البته «الا قلیلا» یعنی «الا الذین امنوا» و افسوس که «اکثرُهُم لا...یؤمنون» و «اکثرهم لا یعقلون» و «اکثرهم لا یعلمون»!
و براستی از کجا معلوم..؟ شاید خدا به آن قلمی قسم خورده که سر جلسه امتحان «یسطرون» است. نه این قلمی که از روی «فی قلوبهم مرض»، جای حروف و کلمه ها را در دامن سطور عوض می کند و از روی نمی دانم چه و با چه نیتی و برای چه، پاراگراف ها را سر هم بندی می کند و به خورد مخاطب می دهد.
نمی دانم از چه رو این اندازه اطمینان داریم. دل خوش به اعمال هستیم یا نیاتمان؟ سرگرم افکارمان هستیم یا رفتارمان؟ درگیر فراگیری علم و افزایش سوادمان هستیم یا زخمی در جبهه و عرصه جهادمان؟ مثل اسب عصاری راه می رویم. راه می رویم، اما در راه نیستیم. دور می زنیم و در گردشیم، اما به دور خودمان.
به حرکت ها و تکنیک های «رونالدینیویی» عادت کرده ایم. به راست نگاه می کنیم و به چپ می زنیم. در راست رفتن چپ می کنیم و در اعتراف به چپ شدن، راست نیستیم. از سفیدی سخن می گوییم و روی همه را سیاه می کنیم. از سبزی، تمجید می کنیم و دائم زردی می پراکنیم. سرخ بودن را برای دیگران الگوی می کنیم و خود، قهوه ای می شویم.
و چرا نشد که یکبار از پس تمام کلیشه ها از خود بپرسیم که «از کجا آمده ام»، که اینگونه خود را گم کرده ام؟ «آمدنم بهر چه بود»، که اینگونه درجا می زنم؟ «به کجا می روم آخر»، که «این ره که تو می روی، به ترکستان است»..؟ و براستی «خانه دوست کجاست..؟».
بسم اله الرحمن الرحیم

نامه ای به پدر
فاطمه هر جمعه وقت غروب ، وقتی که چشمک ستاره ی آرزویش را میدید منتظر پدر می ماند تا در خانه باز شود و پدر را ببیند . اما غروب ها گذشت و هیچوقت این در توسط پدر باز نشد . تصمیم گرفت نامه ای به پدر بنویسد . کاغذ سفیدی را آماده کرد و روی زمین دراز کشید و با تاب دادن پاهایش شروع کرد به خط خطی کردم :
سلام بابا
مامانم میگه گلای اونجا خیلی قشنگه . خیلی دوست دارم که از اون گلا برام چندتایی بچینی . اونجا حال ماهی های زرد و قرمز چجوره؟
بعد نیشخندی زدو کمی تند تر گفت که :
حتما الان تعجب کردی با خودت میگی که من از کجا مدونم اونجا ماهی داره ! مامانم میگه . چیزای زیادی از مامانم شنیدم . واقعا خوش به حالت .
بعد یکمی فکر کردو با حالتی مظلومانه گفت :
یادمه آخرین باری که به من نامه فرستادی گفتبی که میخوام برم سلامتو به پروانه های خالخالی برسونم و بعد گفتی که قراره جمعه با فرماندم بیام .
میدونم به قولت در مورد پروانه های خالخالی وفا کردی چون امشب تو خوابم اومده بودن . خیلی خوشحال بودن که تو رو دیدن .
راستی فرمانده چجوریه؟ هیکلیه ؟ منظورم اینکه میتونه از تو مواظبت کنه ؟
سپس با کمی حیجان گفت :
قراره با تانک بیاد یا با اسب ؟! آخه خیلی دوست دارم سوار اونا بشم !
و بعد گفت :
روزی که رفتی دلم خیلی گرفت . از اون اون روز به بعد خیلی به عکست نگاه میکنم . خند هات منو میخندونه . بابایی منکه هر شب خوابیدنی به عکست نگاه میکنم و باهات دردو دل میکنم ، اصلا صدام به تو میرسه ؟ اگه نمیرسه بِهِم بگو تا داد بزنم .
بایساتدم تا در باز شه و از پشت در تو بیای بیرون . همیشه هرکی که میاد فکر میکنم تویی اما وقتی میاد بیرون بیشتر خاله هام هستن .
بابایی !
میدونی اگه نیای و با پروانه ها نیای چیکار میکنم ؟ من با مامانم سوار اوتوبوس میشمو خودم ، میام پیشت . آخه خیلی دلم گرفته .
بعد با لبی خندون و امید اونرو نامنظم تا کرد و برد تا بندازه توی صندوق صدقات .
نامه ای از سوی پروردگار به همه انسان ها




سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد ه‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام( ضحی 1-2)
افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را که مرا به سخره گرفتی. (یس 30)
و هیچ پیامی از پیام هایم به تو مرسید مگر از آن روی گردانیدی.(انعام 4)
و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام(انبیا 87)
و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. (یونس 24)
و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری (حج 73)
پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی .( احزاب 10)
تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربانترینم در بازگشتن. (توبه 118)
وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می‌مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی .(انعام 63-64)
این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده‌ای. (اسرا 83)
آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح 2-3)
غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است ؟ (اعراف 59)
پس کجا می روی؟ (تکویر26)
پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50)
چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟(انفطار 6)
مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود (روم 48)
من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم. (انعام 60)
من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می‌دهم (قریش 3)
برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم (فجر 28-29)
تا یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54)

سوالی از مترسک


از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای ؟


گفت : در ترساندن دیگران برای من لذتي به یاد ماندنی است


پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!





اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!





گفت : تو اشتباه می کنی!


زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد


مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!




جبران خلیل جبران


جمله احمدي **** :

غرب دست از بچه بازي بردارد و با دم شير بازي نكند.


لوماتن چنین نقل کرد:

« ***** **** گفت که غرب دست از لجاجت و
ت.ج..اوز بهکودکان بردارد و با شیرها بازی نکند.»




نشریه اسپانیایی ال پائیس نیز نوشت:

« رئیس جمهور ایران غرب را متهم به کودکآزاری کرد
و گفت که شورای امنیت نباید با شیرها بازی کند.»



نشریه لا کرودونیای ایتالیا نیز نوشت:

« ***** **** به غربی ها هشدار داد که نباید با لجبازی
به کودکان ت.ج..اوز کنند و شیرها را بکشند.»



جمله علی لاریجانی:

با نشان دادن « لولو» ی شورای امنیت،
مردم ایران رو بهقبله نمی شوند.




ترجمه نیوزویک:

علی لاریجانی گفته است که اگر شورای امنیت مثل موجوداتی
که بچهها را می ترسانندظاهر شود، مردم ایران به
سوی قبله مسلمانان جهان دراز نمیکشند.



ترجمه نشریه اسپانیایی ال پائیس:

علی لاریجانی گفت که اگر شورای امنیت چیز ترسناکی
را هم به ایرانیاننشان دهد، باز هم مردم ایران
به سوی عربستان سعودی نمی خوابند.




ترجمه نشریه فرانسوی اومانیته:

علی لاریجانی گفت که دراز کشیدن ایرانیان بهسوی
مرکز اعتقادات مسلمانان بستگی به این دارد که آنها
از موجودات افسانه ای بترسند، این یک داستان ایرانی است.
داستان کوتاه کودک قهرمانی که یک دست نداشت

روزگار نو : کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد…
پدر کودک اصرار داشت استاد از ف
;رزندش
یک قهرمان جودو بسازد!
استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.
[تصویر: dastan-kootah.jpg]


بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.
استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.
سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید.
استاد گفت: “دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ ح
;ریف
بود، که تو چنین دستی نداشتی!
یاد بگیریم که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنیم!!
این یکی تصویر نداره ، فقط بخونید.

خاطرات یک بازدیدکننده خارجی از نمایشگاه بین المللی کتاب تهران
[/font]
[font=Tahoma]
من برای اولین بار بود که به ایران، همچنین برای اولین بار بود که به نمایشگاه کتاب تهران می آمدم. خیلی ذوق زده شده بودم. چیز هایی که دیدیم خیلی برایم جالب و تازه بود. من هیچ کجای دنیا از این چیز های جالب ندیده بودم.


ایرانی ها برای کتاب و کتاب خوانی خیلی ارزش قائلند، طوریکه در مدت برگزاری نمایشگاه از کودک دو ساله تا پیرمرد نود ساله به نمایشگاه می آیند و نمایشگاه خیلی خیلی شلوغ است.


ایرانی ها، به خصوص مسئولان برگزاری نمایشگاه به آثار باستانی و ویرانه ها خیلی علاقه مند هستند. بطوریکه محل نمایشگاه در مکانیست که بیشتر جاهای آن خرابه و ویرانه است. این کار باعث شده یک حالت نوستالژیک به آدم دست بدهد.


یک نکته ی خیلی جالب که در مورد ایرانی ها مشاهده کردم این بود که از نظر کتاب خوانی خیلی هم سلیقه و هم نظرند. چون من می دیدم در بعضی از غرفه ها هیچ کس برای بازدید حضور نداشت ولی بعضی از غرفه ها مملو از جمعیت بود. فقط نفهمیدم چرا غرفه هایی که مسئولش خانم بود این حالت ازدحام را داشت.


ایرانی ها خیلی آدم های اقتصادی هستند که به وقت نیز خیلی اهمیت می دهند. این موضوع را در نمایشگاه کتاب به خوبی می توان مشاهده کرد. چون خیلی از آن ها موقع بازدید وقت را تلف نمی کردند و دریک نگاه کتاب را مطالعه می کردند و در نتیجه آن را نمی خریدند.


ایرانی ها خیلی با محبتند و همدیگر را خیلی دوست دارند، بطوریکه بعضی از آن ها اصلاً کتاب نمی خوانند ولی چون دلشان برای هم تنگ می شود، برای دیدن یکدیگر به نمایشگاه می روند. من این موضوع را از آنجا فهمیدم که بیشتر بازدید کنندگان به جای اینکه به کتاب ها نگاه کنند به مردم نگاه می کردند. مترجم من می گفت اکثر آن ها به آدم های باشخصیت بیشتر نگاه می کنند.


ایرانی ها خیلی خونگرم و اجتماعی هستند. آن ها با اینکه همدیگر را نمی شناسند اما خوش و بش و احوالپرسی می کنند. مثلاً من خودم دیدم که چندتا از جوانان ایرانی هنگام بازدید از نمایشگاه به بعضی از بازدید کنندگان می گفتند:" چطوری خوشگله". من خیلی خوشم آمد. در کشور ما اصلاً از این محبت ها خبری نیست. حیف...


یک نکته ی جالب که در نمایشگاه کتاب دیدم این بود که ایرانی ها بیشتر از اینکه کتاب بخرند، آب معدنی، بستنی و... می خریدند. طوریکه صف بستنی و آب معدنی خیلی شلوغ تر از صف های کتاب بود. این نشان دهنده ی این است که ایرانی ها توجه ویژه ای به تغذیه و سلامتی دارند.
نحوه ی چیدمان کتاب ها در نمایشگاه خیلی جالب و ابتکاری بود. مسئولان برگزاری نمایشگاه طوری برنامه ریزی کرده اند که برای پیدا کردن یک کتاب با موضوع خاص، بازدید کننده مجبور است اکثر غرفه ها را بازدید کند تا پس از ساعت ها بالاخره کتاب مورد نظر خود را پیدا کند. خوبی این روشِ به قول ایرانی ها ، این است که بازدید کننده با کتاب های بیشتری آشنا می شود.


نکته ی خیلی جالب این بود که بر خلاف ما، مفهوم wc در ایران متفاوت است. زیرا من موقعی که از فردی سراغ غرفه های کتب فرهنگی را گرفتم، او به من آدرس جایی را داد که روی درش نوشته شده بود wc و بعد خندید. تازه آن غرفه خیلی هم شلوغ بود که این نشان می دهد مسئولان ایرانی به فرهنگ خیلی اهمیت می دهند.


با این همه توصیفات نمی دانم چرا در پایان نمایشگاه همه در حال ادای احترام به پدر، مادر، خواهر و به خصوص عمه ی مسئولان هستند. مثلاً من خودم دیدم که یکی از بازدید کننده ها گفت:" این کتاب ها به درد عمه اشان می خورد." فکر کنم منظورش تشکر از عمه ی مسئول بود. آخیِ... چقدر با محبت.


در پایان بازدید از نمایشگاه کتاب تهران، خیلی خوشحال و هیجان زده بودم ولی این سؤال همیشه در ذهنم بود که با این همه استقبال از نمایشگاه کتاب و ازدحام بیش از حد، چرا آمار ها نشان می دهد که نرخ مطالعه در ایران اینقدر کم است؟ راهنمای ما می گفت:" این آمار ها، مثل خیلی آمار های دیگر غلط است و اصلاً کتاب خوانی در ایران خیلی هم خوب است. اصلاً همه چیز خوب است و کسانی که این آمار ها را می دهند، دشمن ما هستند، فهمیدی؟!"

بسم الله الرحمن الرحیم


چه قدر خنده داره!
که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست.
ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چه قدر خنده داره!
که صد هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه.
اما وقتی با همون مقدار پول به خرید میریم کم به چشم میاد!

چه قدر خنده داره!
که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد.
اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

چه قدر خنده داره!
که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به نظرمون نمیاد.
اما وقتی می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چه قدر خنده داره!
که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافه کشیده می شه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم.
اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدس میشه شکایت می کنیم و ازرده خاطر میشیم!

چه قدر خنده داره!
که خوندن یک صفحه یا بخشی از قران سخته.
اما خوندن صد سطر از پر فروشترین رمان دنیا اسونه!

چه قدر خنده داره!
که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم.
اما به اخرین صف جماعت یک مسجد تمایل داریم!

چه قدر خنده داره!
که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روز مره خودمون پیدا نمی کنیم.
اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا اخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چه قدر خنده داره!
که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم.
اما (نعوذ بالله) سخنان قران رو به سختی باور می کنیم!

چه قدر خنده داره!
که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چه قدر خنده داره!
که وقتی جوکی رو به وسیله پیام کوتاه یا ایمیل به دیگران ارسال می کنیم به سرعت اتشی که در جنگل انداخته بشه همه جا رو فرا میگیره.
اما وقتی سخن و پیام الهی رو میشنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن ائن فکر می کنیم!

چه قدر خنده داره!
اینطور نیست؟
دارید می خندید؟
یا دارید فکر می کنید؟
این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خدا سپاسگزار باشیم

که او خدایی دوست داشتنی است

ایا این خنده دار نیست که وقتی می خوام این حرف ها را به بقیه بزنم خیلی ها رو از لیستم پاک می کنم؟
به خاطری که مطمئنم اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند
این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنم دیگران اعتقادشون از من ضعیف تره


آدرس های مرجع