تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: *متنهائی که بایدخواند*
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
به نام خدا

سلام.

شعر یک کودک آفریقایی در نکوهش نژاد پرستی :

-----------------

When I born, I Black
When I grow up, I Black
When I go in Sun, I Black
When I scared, I Black
When I sick, I Black
And when I die, I still black..

And you White fella!
When you born, you Pink
When you grow up, you White
When you go in Sun, you Red
When you cold, you Blue
When you scared, you Yellow
When you sick, you Green
And when you die, you Gray..

And you calling me Colored !?

----------------

یا علی
(۲۹/بهمن/۹۰ ۱۲:۵۴)Admirer نوشته است: [ -> ]به نام خدا

سلام.

شعر یک کودک آفریقایی در نکوهش نژاد پرستی :

-----------------

When I born, I Black
When I grow up, I Black
When I go in Sun, I Black
When I scared, I Black
When I sick, I Black
And when I die, I still black..

And you White fella!
When you born, you Pink
When you grow up, you White
When you go in Sun, you Red
When you cold, you Blue
When you scared, you Yellow
When you sick, you Green
And when you die, you Gray..

And you calling me Colored !?

----------------

یا علی








وقتی به دنیا آمدم ، سیاه بودم

وقتی بزرگتر شدم ، باز هم سیاه بودم
وقتی جلو آفتاب میرم ، باز هم سیاهم
وقتی میترسم ،هم سیاهم
وقتی سردمه سیاهم
وقتی مریضم باز هم سیاهم

وقتی هم که بمیرم ، باز سیاه خواهم بود !


و

تو ای دوست سفید من !

وقتی به دنیا آمدی ، صورتی بودی
وقتی بزرگتر شدی ، سفید شدی
وقتی جلو آفتاب میری ، قرمز میشی
وقتی میترسی ، زرد میشی
وقتی مریضی ، سبز میشی

وقتی هم که بمیری خاکستری میشی !


وتو



به من میگی رنگین پوست !!







یـک روز از روزهـای خـدا

[تصویر: 01.jpg]
دیروز صبح که از خواب بیدار شدی،



نگاهت می‌کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،





حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی.


اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.



[تصویر: 03.jpg]

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می‌دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم


چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛


اما تو خیلی مشغول بودی.


یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.



[تصویر: 04.jpg]
بعد دیدمت که از جا پریدی.


خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛


اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی ...




تمام روز با صبوری منتظر بودم.


با آنهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.





متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،


شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.


تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.



[تصویر: 07.jpg]

بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی.


نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟!


در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛


در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری ...



[تصویر: 08.jpg]

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛


و باز هم با من صحبت نکردی.



[تصویر: 09.jpg]

موقع خواب ...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.


بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.


اشکالی ندارد ...



[تصویر: 10.jpg]

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.


من صبورم، بیش از آنچه که تو فکرش را می کنی.


حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.


من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.


منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.



[تصویر: 11.jpg]
خیلی سخت است که در یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.
خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو ...
به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.
روز خوبی داشته باشی ...

وقتی که تفاوت در رنگ و نژاد برتری می آورد!


این داستان واقعی است در خط هوایی TAM اتفاق افتاده است



[تصویر: tam-airlines.jpg]



یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد سیاهپوست است



با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد



مهماندار از او پرسید "مشکل چیه خانوم؟"



زن سفید پوست گفت: "نمی توانی ببینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!"



مهماندار گفت: "خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه"



مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: "خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم"


و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: "ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با اینحال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست."


و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت: "قربان این به این معنی است که شما می توانید کیف اتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید..."


تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.
نشانه های قحطی در ایران !!!

[تصویر: 01.jpg]

اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم،
اما خوب به خاطر دارم آن روزهایی را كه تنها شامپوی موجود، شامپوی خمره ای زرد رنگ داروگر بود.

[تصویر: 02.jpg]

تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می كردیم و اگر شانس یارمان بود
و از همان شامپوها یك عدد صورتی رنگش كه رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی كیف می كردیم.
سس مایونز كالایی لوكس به حساب می آمد و پفک نمکی و ویفر شكلاتی یام یام تنها دلخوشی كودكی بود.

[تصویر: 03.jpg]

صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای 20 لیتر نفت،

[تصویر: 04.jpg]

بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كامیون در محله ها توزیع می شد،

[تصویر: 05.jpg]

خالی كردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب.
روغن، برنج و پودر لباسشویی جیره بندی بود،
نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می انداخت و پوشیدن كفش آدیداس یك رویا بود.

[تصویر: 06.jpg]

همه اینها بود، بمب هم بود و موشك و شهید و ...
اما كسی از قحطی صحبت نمی كرد!
یادم هست با تمام فشارها وقتی وانت ارتشی برای جمع آوری كمك های مردمی وارد كوچه می شد
بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازیر بود.
همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود، خب درد هم بود.

[تصویر: 07.jpg]

امروز اما فروشگاه های مملو از اجناس لوكس خارجی در هر محله و گوشه كناری به چشم می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست.
از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا موبایل و تبلت، داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا تا بستنی با روكش طلا، رینگ اسپرت تا...

[تصویر: 08.jpg]

و حال با تن های فربه، تكیه زده بر صندلی های نرم اتومبیل های گرانقیمت از شنیدن كلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم می بریم.
مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید! مبادا زیتون مدیترانه ای نایاب شود!
متاسفانه اشتهایمان برای مصرف، تجمل، پُز دادن و له كردن دیگران سیری ناپذیر شده است ...

[تصویر: 09.jpg]

ورشكسته شدن انتشارت، بی سوادی دانشجوهامان، بی سوادی استادها، عقب افتادگی در علم و فرهنگ و هنر، تعطیلی مراكز ادبی فرهنگی و هنری و ...
برایمان مهم نیست ولی از گران شدن ادكلن مورد علاقه مان سخت نگرانیم! ...
می شود كتابها نوشت...
خلاصه اینكه این روزها لبخند جایش را به پرخاش داده و مهربانی به خشم.

[تصویر: 10.jpg]

فقط كافیه یك ذرّه احساس كنیم كه یكى مخالف نظر ماست اونوقت چنان نابودش می كنیم كه انگار هیچ خدایی رو بنده نیستیم
هركس تنها به فكر خویش است، به فكر تن خویش!
قحطی امروز قحطی انسانیت است؛
قحطى اخلاق است؛

[تصویر: 11.jpg]

قحطی همدلی؛
قحطى رأفت؛
قحطی عشق؛
که ما ایرانیان در این روزگاران آن را به وضوح لمسش می کنیم ...
منتهائي كه بايد ديد
[تصویر: kodak1_web-large_medium.jpg]

[تصویر: 12_web-large_medium.jpg]

[تصویر: 10_web-large_medium.jpg]

[تصویر: 11_web-large_medium.jpg]

[تصویر: 7_web-large_medium.jpg]



[تصویر: 13_web-large_medium.jpg]



[تصویر: 2_web-large_medium.jpg]
سلام
دیروز خبر اسکار فرهادی رو شنیدم ، امروز داشتم با خودم فکر می کردم ، این همه مردم ما تحت تاثیر این خبر قرار گرفتند ، خوشحال شدند ، تبریک گفتند و .... ، اما واقعا ، واقعا ، قهرمان کیه؟
یک نفر میاد پا میگذاه روی اعتقاداتش ، روی دین و مذهبی که به وسیله اون به اینجا رسیده، برای این که یک جهان ایران و فرهنگ غنی ایران رو بشناسه ، عجب پارادوکسی ، یعنی واقعا این منطقیه؟اشک آدم جاری میشه ، وقتی می بینه ، توی همین کشور ، پیرمرد هایی هستند که با دست های پینه بستشو ، توی سخت ترین شرایط کار می کنند ، نه به خاطر خودشون ، نه به خاطر زن و بچه هاشون ، بلکه به خاطر اعتقاداتش ، با این همه نداری ، بحث زکات که پیش میاد از همه ثروتمند ها جلوتره ، بحث جهاد که پیش میاد ، باز هم دل رو می سپره به دریا ، اما هیچ کس نیست که بهش بگه قهرمان ، یک عمر به پای اعتقاداتت سوختی ، مبارکت باشه.هیچ جامعه بین المللی نیست که به اخلاص این افراد اسکار بده.واقعا این هم دنیا است که ما داریم؟
این همه شهید دادیم ، شهیدایی که می تونستند الآن خیلی بالاتر از امثال فرهادی باشند ، اما زدند زیر تمام آرزوهاشون ، گمنام گمنام ، زیر خاک دفن شدند .مراجع برزگواری که تمام عمرشون رو روز و شب دود چراغ می خورند و با کمترین معیشتی زندگی می گذرونند.گاها مس بینیم با این همه تبادل پولی که دارند ، شب رو گرسنه سر به زمین می گذارند ، نوابغی که تمام نبوغشون رو صرف علم دین کردند ، اگر نمی کردند الآن شاید خیلی بالاتر از امثال اینشتین می بودند.
خطاب به خودم می گم،فقط می تونم بگم ، "ان اکرمکم عند الله اتقاکم" حتی اگر پیرمردی باشی که دستات پینه بسته ، حتی اگر یک نفر هم توی عمرت و پس از مرگت بهت افتخار نکنه.اما اگر تمام دنیا هم بهت افتخار کنند ، اما ذره ای از تقوا دور بشی ، باز هم به جایی نرسیدی.
[تصویر: 1327829155969732_orig.jpg]..
بنده ای خدا را گفت :
اگر سرنوشت مرا تو نوشته ای پس چرا دعا کنم ...؟
خدا گفت :
شاید نوشته باشم هرچه دعا کند ...
آهنگر



لاینل واترمن، داستان آهنگری را میگوید که پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، چیزی درست به نظر نمی آمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد. یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود، از وضعیت دشوارش مطلع شد. گفت:"واقعاً عجیب است، درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خداترسی شوی، زندگی ات بد تر شده. نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم، اما با وجود تمام تلاش هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده." آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نفهمیده بود چه بر سر زندگی اش آمده. اما نمیخواست دوستش را بی پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن، و سرانجام پاسخی را که میخواست یافت. این پاسخ آهنگر بود: "در این کارگاه، فولاد خام برایم میاورند و باید از آن شمشیری بسازم. میدانی چطور این کار را میکنم؟ اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم، تا اینکه فولاد، شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم، و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج میبرد. باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست یابم. یک بار کافی نیست."

*

[تصویر: sword-forging.jpg]

*


آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد: "گاهی فولادی که به دستم میرسد، نمیتواند تاب این عمل را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک می اندازد. میدانم از این فولاد هرگز تیغه شمشیر مناسبی در نخواهد آمد."
باز مکث کرد و بعد ادامه داد: "میدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما میکنم انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد. اما تنها چیزی که میخواهم این است؛
خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو میخواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن."
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر
>>>>>>>>
>>>>>>>مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم
>>>>>>
>>>>>>متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر
>>>>>>
>>>>>>بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم
>>>>>>
>>>>>>چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم
>>>>>>
>>>>>>زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
>>>>>>
>>>>>>
>>>>>>ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر
>>>>>>
>>>>>>بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم
>>>>>>
>>>>>>ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم
>>>>>>
>>>>>>فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را
>>>>>>
>>>>>>بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام مي رسانيم
>>>>>>
>>>>>>عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر
>>>>>>
>>>>>>
>>>>>>کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم
>>>>>>
>>>>>>اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی
>>>>>>
>>>>>>فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده
آدرس های مرجع