تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: *متنهائی که بایدخواند*
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
به نام خدا
سلام علیکم
روزی روزگاری مرد چوپانی که گله ای بز همراه خود داشت می خواست تا برای رفتن به چراگاه از رود خانه بگذرد.هنگامیکه به رودخانه رسیدند بز ها از رود خانه رد نمی شدند.مرد چوپان هرچه تلاش کرد نتوانست حتی یک بز از رود خانه رد کند.تا اینکه پیرمردی دانا که یک چوب دستی داشت رسید.چوب دستی را در آب رود خانه فرو کرد و بیرون آورد.بز های به راحتی از آب گذشتند.
چرا؟
فی امان الله
(۸/فروردین/۹۱ ۱۵:۴۲)سجاد313 نوشته است: [ -> ]به نام خدا
سلام علیکم
روزی روزگاری مرد چوپانی که گله ای بز همراه خود داشت می خواست تا برای رفتن به چراگاه از رود خانه بگذرد.هنگامیکه به رودخانه رسیدند بز ها از رود خانه رد نمی شدند.مرد چوپان هرچه تلاش کرد نتوانست حتی یک بز از رود خانه رد کند.تا اینکه پیرمردی دانا که یک چوب دستی داشت رسید.چوب دستی را در آب رود خانه فرو کرد و بیرون آورد.بز های به راحتی از آب گذشتند.
چرا؟
فی امان الله
معما طرح کردین؟!
بزها باید مطمئن میشدن که عمق رودخانه به اندازه ی کافی کم هست، پیرمرد هم با چوب دستیش مطمئنشون کرد.Smile
من چقدر باهوشم خدا.Big GrinBig GrinBig Grin
به نام خدا
سلام علیکم
نه به عمق رودخانه ربطی ندارد.
قبل از اینکه مرد دانا چوب دستی را در آب رودخانه فرود کند آب بسیار زلال بود و تصویر بزها در آن منعکس می شد بز ها که حاضر نبودند پا روی خود بگذارند از رود خانه رد نمی شدند هر چه چوپان سنگ به طرفشان پرتاب می کند و هرچه آنان را با چوب می زند هم فایده ای ندارد.اما وقتی که چوب در آب فرو می رود آب رودخانه گل آلود می شود بزها تصویر خودرا در آب نمی دیدند.پس براحتی از آب رد شدند.
فی امان الله
بیایید تقسیم کنیم :
بعضی ها عشقه فوتبال هستند اگر وارد اتاقشان شویم عکس هر بازیگنی که پایش به توپ خورده باشد را می توان دید
بعضی ها عشقه خوانندگی یا آهنگ هندزفری از گوششان جدا نمی شود
بعضی ها عشقه فیلم و بازیگری هستند همه ی فیلم ها را بارها و بارها دیدند دیگر یک پا کارگردان شده اند
بعضی ها در جو مد اند منتظر آمدن یک مد جدید هستند وای که چه بی تابی می کنند تا تک باشند
بعضی ها عشقه بازی های کامپیوتری هستند از شکست نمی ترسند چون بعد از گیم اور هم میشه بازی کرد
بعضی ها درگیر چت اند اولین سلام خودشان را نتی می گویند
بعضی ها عشقه راه رفتن هستند وجب وجب خیابان ها را متر کرده اند
بعضی ها جان می دهند تا پول بگیرند همه چیز در پول ختم می شود از دید آنها با پول شروع هم می شود
بعضی ها دیسک انگشت دارند موبایل از دستشان جدا نمی شود
بعضی ها نه تعدادی شاید هم اندکی و شاید کسی یک نفر و شاید هیچ کس عشقه مهدی است
اینجا کوفه است کوفه شهر من شهر تو شهر ما
راستی ما کجاییم ؟ امروز ما کجا هستیم جزء کدام گروه ؟ کدام صنف ؟
ما از آن خوشکه مذهبا هستیم که اسلام را برابر با غم دانسته ایم ؟
یا نه آبروی اسلام را برده ایم ؟ مدام ریا می کنیم از علی دم می زنیم و در خانه ی معاویه هستیم ؟
یا شاید هم ضد مذهبیم از هر چه نام دین را با خود یدک می کشد دور شده ایم ؟
شاید هم خاکستری هستیم نه این وری نه آن وری کارمان رساندن روز به شب و شب به روز است دنبال نان شبیم ما را چه به این کار ها اصلا مشکل ما گرانی و بیکاری است به ما چه که اسلام در خطر است

ما کجاییم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
[تصویر: images?q=tbn:ANd9GcSfDZLKMu4eWb8hpUEftVy...UMNzk7ezFA]
زیـــــــــر باران دوشنبه بعد از ظهر اتـــــــــــــــفاقی مقابلم رخ داد
وســــــــــــــط کوچه ناگهان دیدم زن هـــــــمسایه بر زمین افتاد
ســـــــــیب ها روی خاک غلطیدند چـــــادرش در میان گرد و غبار
قبـــــــــلا این صحنه را ... نمیدانم در مـــــن انگار می شود تکرار
آه ســـــــردی کشید ! حس کردم کــــــوچه آتش گرفت از این آه
و ســـــــــــــــراسیمه گریه در گریه پــــــسر کوچکش رسید از راه
گفت : آرام باش ! چیزی نیست بـــــــه گمانم فقط کمی کمرم ...[/b]
دســـــــــــــت من را بگیر گریه نکن مـــــــــــرد گریه نمیکند پسرم
چــــــــادرش را تکاند ، با ســـختی یا علی گفت و از زمین پا شد
پیش چشــــــــــــمان بی تفاوت ما نـــاله هایش فقط تماشا شد
صبح فردا به مــــــادرم گفتم گوش کن ! این صدای روضه ی کیست
طرف کوچه رفـــــتم و دیدم در و دیـــــــــــوار خانه ای مشکیست
با خودم فکر میکــــــــــــنم حــــالا کــــــوچه ما چقدر تاریک است
گریه ، مادر ، دوشنبه ، در ، کوچه راســـتی فاطمیه نزدیک است
به نام خدا

آن زماني كه انسان طبيعت را مسخر كرد
و آن هنگام كه طبيعت سر تعظيم بر اين پادشاه فرود آورد
و آن هنگام كه انسان خلق كرد
همان هنگام انسان مغرور شد
و چار چوب درها را بزرگتر گرفت
كه هنگام ورود سر تعظيم به هيچ كس فرود نياورد
و همان زمان بود كه دل خدا گرفت ...
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و


تابلویی را در کنار پایش قرار داده بودروی تابلو خوانده میشد:


من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او


میگذشت نگاهی به اوانداخت فقط چند سکه در داخل کلاه


بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور


اجازه بگیردتابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری


روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.


عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که


کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از


صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان


کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه


نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من

فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه


خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته


است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:


امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم!!!!!


وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید


خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر

تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه

بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

دوست داشتن از عشق برتر است

دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينائي . اما دوست داشتن
پيوندي خودآگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هر چه از غريزه سر
زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع م ي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست
داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد .
عشق در غالب دلها ، در شكل ها و رنگهاي تقريباً مشابهي متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و
مظاهر مشتركي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي
گير د و چون روح ها ، بر خلاف غريزه ها ، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژة خويش
دارد ، مي توان گفت كه به شمارة هر روحي ، دوست داشتني هست .
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در
وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانة بلندش روز و روزگار را دستي نيست ...
عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشكار ، رابطه دارد . چنانكه شوپنهاور مي
گويد : شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تأثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه
كنيد .
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح كه زيبائي هاي محسوس را
بگونه اي ديگر مي بيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و
پروقار و سرشار از نجابت .
عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد
زنده و نيرومند مي ، « ديدار و پرهيز » به ابتذال مي كشد . و ، تنها با بيم و اميد و تزلزل و اظطراب و
ماند . اما دوست داشتن با اين حالات ناآشنا است . دنيايش دنياي ديگري است .
است . و از « خود جوشي ذاتي » عشق جوششي يكجانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست؟ يك
اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب بسختي ميلغزد و يا همواره يكجانبه مي ماند و گاه ، ميان دو
بيگانة ناهمانند ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ، پس از انفجار اين
صاعقه است كه در پرتو روشنائي آن ، چهرة يكديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس از
جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهرة هم مي نگرند ، احساس مي كنند كه همديگر را نمي
شناسند و بيگانگي و ناآشنائي پس از عشق كه درد كوچكي نيست فراوان است .
اما دوست داشتن در روشنائي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و ازين رو است
كه همواره پس از آشنائي پديد ميآيد ، و در حقيقت ، در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه
يكديگر ميخوانند ، و پس از آشنا شدن است كه خودماني مي شوند . دو روح ، نه دو نفر ، كه ممكن است
دو نفر باهم در عين ر ودربايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت بقدري ظريف و فرار است
كه بسادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي
خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس ميشود و از اين منزل است كه ناگهان ، خود
بخود ، دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهندشت بيكرانه ي مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي
در « ايمان » لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي
برابرشان باز مي شود و نسيمي نرم و لطيف همچون روح يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن ،
خي ال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمة درد آلود نيايشش منارة تنها و غريب آنرا به لرزه ميآورد .
هر لحظه پيام الهام هاي تازة آسمانهاي ديگر و سرزمينهاي ديگر و عطر گلهاي مرموز و جانبخش
بوستانهاي ديگر را بهمراه دارد و خود را به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و
روي اين دو مي زنند .
نيست . اما دوست « انديشيدن » و « فهميدن » عشق ، جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني
داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميكند و با
خود به قلة بلند اشراق مي برد .
مي « دوست » عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميآفريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در
بيند و مي يابد .
عشق يك فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق .
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن .
عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن مي دهد
عشق خشن ات و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين
حال پايدار و سرشار از اطمينان .
عشق همواره با شك آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير .
از عشق هرچه بيشتر مي نوشيم ، سيراب تر مي شويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر .
عشق هر چه ديرتر مي پايد كهنه تر مي شود و دوست داشتن نو تر .
عشق نيرويي است در عاشق ، كه او را به معشوق مي كشاند و دوست داشتن جاذبه اي است در دوست ،
كه دوست را به دوست ميبرد . عشق ، تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.


[b]هبوط در کویر (دکتر شریعتی)
ما هی میگیم اینیم اونیم یکی بیاد بگه ما باید چی بشیم باید چه کنیم ؟ بسه دیگه
اصلا خود من برا جامعه ام برا مردم قبل از اینها برا اسلام چی کردم چند بار مثلا رفتم مسجد چند تا از دوستام مسجدی کردم به چند نفر فهموندم بابا ژل زدن به هیچ دردی نمیخوره
چند...
به نام خدا


پایان کار شغال
شغال بینوا مثل باد می گریزد . آرزو می کند کاش خدا به جای این شامه تیز و پوست نرم و دردسرساز چهار پای تیزرو دیگر برایش می بخشید تا در چنین موقعیت خطیر به کارش می آمدند و او را از دست باغبان غضب ناک که حالا شکارچی قهار او شده است ، می رهانیدند.
شغال می دود و شکارچی هم چنین. اما در سرنوشت شغال گویا غیر از بداقبالی چیزی نوشته نشده است. آخر چرا باید او در دشت به این بزرگی مستقیم به طرف پرتگاه بدود. خوب این که می گویند وقتی ترس و خشم بر آدم غلبه کرد عقل از کار می ماند ، بی دلیل نیست.
شغال وقتی درمی یابد به پایان راه شوم زندگی اش رسیده است که خود را بر لبه پرتگاه می بیند. پیش رو دره ای پرسنگلاخ و پشت سر ، شکارچی و لوله تفنگی که که حالا دهان سیاهش چون اژدهای خشمگین آماده آتشباری است.
شغال مأیوسانه به شکارچی اش می بیند و با نگاه التماس گرش می خواهد بگوید « من تنها از دروازه باغ سرک کشیدم . به خدا هیچ یک از مرغ هایت را ندزدیده ام. می توانی آنها را شمارش کنی.» باغبان که به محض دیدن شغال به سوی تفنگش دویده است ، واضح است که وقتی برای شمارش مرغ هایش نداشته است.
شغال ملتمسانه به چشمان پر از خشم شکارچی می بیند و شکارچی از زیر ابروهای سفیدش که قسمتی از آن تفنگ را هم در بر گرفته است ، در امتداد لوله سیاه اسلحه اش به چشمان شغال می نگرد که هر لحظه منتظر سرفه تلخ تفنگ است. وقتی از التماس نتیجه ای نمی بیند ، از سر ناچاری و درماندگی دندانهایش را به هم می ساید و با غرشی که نه به غرش شیر ، نه پلنگ و نه کدام درنده دیگر شباهتی دارد، کوشش می کند که مگر ترسی در دل شکارچی بیافکند ، اما تنها نتیجه ای که دارد نزدیکتر شدن انگشتان مرد به ماشه تفنگ است.
شغال به شکارچی و تفنگ می بیند و باز نگاهی به دره که حالا پشت سرش قرار دارد و ژرفای مخوفش را کاملاً زیر پایش احساس می کند ، می اندازد. با خود می گوید اگر اختیار زنده ماندن ندارم ، روش مردنم را که می توانم انتخاب کنم. چرا به خاطر مرغی که نخورده ام ، پوست باارزشم باید به دست این آدم بی رحم بیافتد...
فی امان الله
آدرس های مرجع