۴/شهریور/۹۲, ۲۳:۲۵
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76
۵/شهریور/۹۲, ۰:۲۹
مترسک به گندم گفت :
گواه باش که مرا برای ترساندن آفریده اند ولی من تشنه عشق پرنده ای بودم که سهمش از من گرسنگی بود ...
گواه باش که مرا برای ترساندن آفریده اند ولی من تشنه عشق پرنده ای بودم که سهمش از من گرسنگی بود ...
۵/شهریور/۹۲, ۱۳:۳۷
مفضل بن عمرو از امام صادق (علیه السلام) درباره گریه و خنده کودکان پرسید که چرا بدون دلیل میخندند و بدون درد گریه میکنند؟!
آن حضرت در پاسخ فرمود:
هیچ طفلی نیست مگر آنکه امام زمانش را زیارت می کند و با او مناجات و راز و نیاز مینماید. پس گریه او برای جدایی از امام است و خنده اش هنگامی است که امام سوی او روی می آورد. این سعادت تا زمانی است که کودک به زبان بیاید. از آن زمان به بعد این در رحمت به رویش بسته و بر دل و جانش مُهر فراموشی زده میشود.
چشمهای کودکانمان را بوسه باران کنیم چرا که چشمان معصومشان به جمال دل آرای امام زمانشان روشن و منور گشته است.
آن حضرت در پاسخ فرمود:
هیچ طفلی نیست مگر آنکه امام زمانش را زیارت می کند و با او مناجات و راز و نیاز مینماید. پس گریه او برای جدایی از امام است و خنده اش هنگامی است که امام سوی او روی می آورد. این سعادت تا زمانی است که کودک به زبان بیاید. از آن زمان به بعد این در رحمت به رویش بسته و بر دل و جانش مُهر فراموشی زده میشود.
چشمهای کودکانمان را بوسه باران کنیم چرا که چشمان معصومشان به جمال دل آرای امام زمانشان روشن و منور گشته است.
![[تصویر: 66161287764920681580.jpg]](http://www.shiaupload.ir/images/66161287764920681580.jpg)
علامه مجلسی،بحار الانوار، ج ۲۵، ص۳۸۲، ح۳۶
.
۵/شهریور/۹۲, ۱۷:۱۳
از آسمانم ماتم ببارد
هراس بی تو ماندنم ادامه دارد …
نمینویسم ترانه بی تو
چگونه پَر کِشد خیال واژه بی تو؟
به لب رسیده جان، کجایی ؟
که برده طاقتم , جدایی ...
مگر ندانی چو از تو دورم
بی راهه ای خموش و تار
بی عبورم
نمی توانم دگر بگویم
که من اسیر این خزان تو به تویم
به لب رسیده جان کجایی؟ کجایی؟
رهی نمانده تا رهایی
باران تویی
به خاک من بزن
بازا ببین
که بی مه تو من
هوای پر زدن ندارم
باران تویی
به خاک من بزن
بازا ببین
که در ره تو من
نفس بریده در گذارم
هراس بی تو ماندنم ادامه دارد …
نمینویسم ترانه بی تو
چگونه پَر کِشد خیال واژه بی تو؟
به لب رسیده جان، کجایی ؟
که برده طاقتم , جدایی ...
مگر ندانی چو از تو دورم
بی راهه ای خموش و تار
بی عبورم
نمی توانم دگر بگویم
که من اسیر این خزان تو به تویم
به لب رسیده جان کجایی؟ کجایی؟
رهی نمانده تا رهایی
باران تویی
به خاک من بزن
بازا ببین
که بی مه تو من
هوای پر زدن ندارم
باران تویی
به خاک من بزن
بازا ببین
که در ره تو من
نفس بریده در گذارم
۵/شهریور/۹۲, ۱۷:۲۸
بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
مهم نیست چگونه چطور چند
به یک تلنگر ساده بیا تا رجوع کنیم
ببین خاک چگونه به سجده افتاده
چرا غرور وتفاخر
بیا تا رکوع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
مهم نیست چگونه چطور چند
به یک تلنگر ساده بیا تا رجوع کنیم
ببین خاک چگونه به سجده افتاده
چرا غرور وتفاخر
بیا تا رکوع کنیم

۶/شهریور/۹۲, ۱۴:۵۵
هرگاه خداوندآرزویی رادردلت انداخت
بدان که تورا
دررسیدن به آن توانادیده است
صبورانه در انتطار زمانش بمان،
هر چیزی در زمان خودش رخ می دهد...
باغبان حتی اگر باغش را غرق در آب هم کند،
درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند...
مثل پروانه تنهایی باش که
پشت پیله اش، حس کرد راهی هست و رفت!
شاید به راه بسته هم،
باید امیدی بست و رفت!
وقتی در خودت فرو میروی
و سکوت و تنهایی برایت بارها تکرار میشود
شناختت شروع می کند به بارور شدن
و از پیلگی
می رسی به پروانگی
و از درماندگی می رسی
تا همه چیز
تا قدرت الهی
! باید باورش کرد ؛ تا بشود
/(^ن^)\
بدان که تورا
دررسیدن به آن توانادیده است
صبورانه در انتطار زمانش بمان،
هر چیزی در زمان خودش رخ می دهد...
باغبان حتی اگر باغش را غرق در آب هم کند،
درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند...
مثل پروانه تنهایی باش که
پشت پیله اش، حس کرد راهی هست و رفت!
شاید به راه بسته هم،
باید امیدی بست و رفت!
وقتی در خودت فرو میروی
و سکوت و تنهایی برایت بارها تکرار میشود
شناختت شروع می کند به بارور شدن
و از پیلگی
می رسی به پروانگی
و از درماندگی می رسی
تا همه چیز
تا قدرت الهی
! باید باورش کرد ؛ تا بشود

/(^ن^)\
۶/شهریور/۹۲, ۱۶:۲۱
![[تصویر: 08.jpg]](http://irancool.com/rozanehgroup/shahrivar92/khande/08.jpg)
ﻣﺎﺷﯿﻦِ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺍﻭﻥ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﺎﺷﯿﻨﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺗﻨﺪﺗﺮ ﻣﯿﺮﻩ ...
گـــــاهی وقتا داشته های ما آرزوی دیگـــــران است ...
۶/شهریور/۹۲, ۲۳:۴۱
ﺳﻼﻣﺘــﯽ ﮐﺎﺭﮔـﺮﯼ ﮐﻪ ﺻﺎﺣﺏ ﮐﺎﺭﺵ ﺑﻪ ﻧﺎ ﺣــــــﻖ ﺯﺩ ﺗﻮ ﮔﻮﺷــــﺶ
ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﻟﺒﺎﺳـــــﺸﻮ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻪ ﺑﺮﻩﺧــــــﻮﻧﻪ .......
ﺍﻣــﺎ ﯾﺎﺩ ﺧــــــﺮﺝ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﺮﯾﻀــــﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﯾﺎﺩ ﺍﺟـــــﺎﺭﻩ ﺧﻮﻧﻪ، ﺟﻬــــﯿﺰﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ، ﺷﻬﺮﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸـــــﮕﺎﻩ ﭘﺴـــــﺮﺵ . . .
ﺑﺮﮔـــــﺸﺖ ﺑﻪ ﺻﺎﺣﺏ ﮐﺎﺭﺵ ﮔﻔــــــﺖ :
ﺑبخشید...
ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﻟﺒﺎﺳـــــﺸﻮ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻪ ﺑﺮﻩﺧــــــﻮﻧﻪ .......
ﺍﻣــﺎ ﯾﺎﺩ ﺧــــــﺮﺝ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﺮﯾﻀــــﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﯾﺎﺩ ﺍﺟـــــﺎﺭﻩ ﺧﻮﻧﻪ، ﺟﻬــــﯿﺰﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ، ﺷﻬﺮﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸـــــﮕﺎﻩ ﭘﺴـــــﺮﺵ . . .
ﺑﺮﮔـــــﺸﺖ ﺑﻪ ﺻﺎﺣﺏ ﮐﺎﺭﺵ ﮔﻔــــــﺖ :
ﺑبخشید...
۹/شهریور/۹۲, ۱:۵۵
شعری از امام خامنه ایسرخوش زسبـوی غم پنهــانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگـویـم زکم و بیـش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
لـب بـاز نکـردم به خروشـی و فغـانی
مـن محـرم راز دل طـوفــانـی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمری است پشیمان زپشیمانی خویشم
از شوق شکرخند لبـش جان نسپـردم
شرمنـده جانـان ز گران جانـی خویشم
بشکسته تر ازخویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هر چند « امین » ، بستۀ دنیا نیـم اما
دلـبـسـتـۀ یــاران خــراسـانـی خویشم
فایل صوتی صدای دلنشین آقا
![[تصویر: IMG03213419.jpg]](http://media.jamnews.ir/Original/1392/03/22/IMG03213419.jpg)
تقدیم به رهبر عزیز و فرزانه ام
من عاشـق آن رهبــر نورا نــی خـویشم
آن دلبــر وارستــۀ عـرفـانـی خــویشم
عمـری است غمیـنم ز پریشانـی آن یار
هـر چنـد که محزون ز پریشانی خویشم
در دام بـلایت شـده ام سخـت گرفتـار
امـواج بـلای دل طوفــانــی خـویشم
چون نقـش نگـارین تو بر دیـده در افتــد
گمگشتــۀ این دیـدۀ بـارانــی خـویشم
زان لحظه که مجنون شدم از زلف سیاهت
در کوهم و در دشـت و بیـابـانی خـویشم
از شـوق وصال تو چه ویرانـه شد این دل
چندی است که شاد ازدل ویـرانی خویشم
یک لحظه پشیمان نشدم از غم آن دوست
عمری است که مشغول نگهبـانی خـویشم
دل کنـده ام از عـالـم دنیــایـی و لیکـن
دلـبستــۀ آن یـار خـراسـانــی خـویشم
تـوفیـق زیـارت بـه جمـالـش نـدهنــدم
این غــم به که گویم غم پنهانـی خـویشم
زان روز که در بنـد نگـاه تـو اسیـرم
افسـردۀ دیـدارم و زنـدانــی خـویشم
سرباز و نگهبـانـم و هم حامـی جـان از
جـمهـوری اسـلامـی ایـرانــی خـویشـم
من گـرچـه در ایـن دایـره شاعـر نیم امـا
تضمیـن گـر شعریش به نـادانـی خویشم
![[تصویر: emam_khamenei_1_by_hmsk11-d3axqrd.jpg]](http://hemmatpnu.ir/wp-content/uploads/emam_khamenei_1_by_hmsk11-d3axqrd.jpg)
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگـویـم زکم و بیـش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
لـب بـاز نکـردم به خروشـی و فغـانی
مـن محـرم راز دل طـوفــانـی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمری است پشیمان زپشیمانی خویشم
از شوق شکرخند لبـش جان نسپـردم
شرمنـده جانـان ز گران جانـی خویشم
بشکسته تر ازخویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هر چند « امین » ، بستۀ دنیا نیـم اما
دلـبـسـتـۀ یــاران خــراسـانـی خویشم
فایل صوتی صدای دلنشین آقا
![[تصویر: IMG03213419.jpg]](http://media.jamnews.ir/Original/1392/03/22/IMG03213419.jpg)
تقدیم به رهبر عزیز و فرزانه ام
من عاشـق آن رهبــر نورا نــی خـویشم
آن دلبــر وارستــۀ عـرفـانـی خــویشم
عمـری است غمیـنم ز پریشانـی آن یار
هـر چنـد که محزون ز پریشانی خویشم
در دام بـلایت شـده ام سخـت گرفتـار
امـواج بـلای دل طوفــانــی خـویشم
چون نقـش نگـارین تو بر دیـده در افتــد
گمگشتــۀ این دیـدۀ بـارانــی خـویشم
زان لحظه که مجنون شدم از زلف سیاهت
در کوهم و در دشـت و بیـابـانی خـویشم
از شـوق وصال تو چه ویرانـه شد این دل
چندی است که شاد ازدل ویـرانی خویشم
یک لحظه پشیمان نشدم از غم آن دوست
عمری است که مشغول نگهبـانی خـویشم
دل کنـده ام از عـالـم دنیــایـی و لیکـن
دلـبستــۀ آن یـار خـراسـانــی خـویشم
تـوفیـق زیـارت بـه جمـالـش نـدهنــدم
این غــم به که گویم غم پنهانـی خـویشم
زان روز که در بنـد نگـاه تـو اسیـرم
افسـردۀ دیـدارم و زنـدانــی خـویشم
سرباز و نگهبـانـم و هم حامـی جـان از
جـمهـوری اسـلامـی ایـرانــی خـویشـم
من گـرچـه در ایـن دایـره شاعـر نیم امـا
تضمیـن گـر شعریش به نـادانـی خویشم
![[تصویر: emam_khamenei_1_by_hmsk11-d3axqrd.jpg]](http://hemmatpnu.ir/wp-content/uploads/emam_khamenei_1_by_hmsk11-d3axqrd.jpg)
۹/شهریور/۹۲, ۲۰:۰۲
عشق چيست؟ صدها تعريف درباره ي عشق كرده اند، و مي شود كرد، اما آنچه به نظر من بهترين و عميق ترين تعريف از عشق است، اين است كه "عشق زائيده تنهايي است و تنهايي نيز زائيده عشق است" تنهايي، به معناي اين نيست، كه يك فرد بي كس باشد، كسي در پيرامونش نباشد. اگر كسي پيوندي، كششي، انتظاري، و نياز پيوستگي و اتصالي در درونش نداشته باشد، نسبت به هر چيزي، نسبت به هر كسي، اگر منفرد و تك هم باشد، تنها نيست. برعكس كسي كه نياز چنين اتصال و پيوست و خويشاوندي ئي در درونش حس مي كند، و بعد احساس مي كند از او جدا افتاده، بريده شده و تنها مانده است، در انبوه جمعيت نيز تنهاست. چنين روحي كه ممكن است در آتش يك عشق زميني، و يا در آتش يك عشق ماورائي بسوزد و بگدازد، پرستش را و در عالي ترين شكلش نوعي از دعا و يا نيايش را به وجود مي آورد، كه بقول كارل "نيايشي است كه زائيده ي عشق است." 
