تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: حدیث اشک ..."ویژه نامه مـحــرم الحرام 1435"
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
[تصویر: image.raw?type=img&id=201]
به نام خدایی که کربلا را آفرید تا وطن داشته باشیم.
امام فرمود"امان از شام" آخر کربلا امن بود؛ حرم که نا امن نمی شود.
.
.
.
.
.
آنانکه از کربلا می گریزند را هیچ پناهگاهی نیست،که: کل ارض کربلا...
نمی گویم کربلا هوش نمی خواهد ، کربلا گوش می خواهد.
.
.
.
.
کربلا را اگر چه شهر می بینی ،حقیقتی است به نام عشق...
در بازار عشق؛ نه به آنچه داده ای، به آنچه نداده ای می نگرند.
کربلا چنان خراب می کند که نتوان ساخت، و چنان می سازد که نتوان خراب کرد...
.
.
.
کل الارض کربلا...امام(علیه السلام) هنوز زهیر می خواهد....حر را می پذیرد... و برای حبیب می فرستد...نا امید نباید بود...
یزید همه جا را شام می خواست...غافل که همه جا کربلاست...
کربلا رفتن ؛ سفر نیست،سیر است.
هر که می خواهد بماند، با حسین برود...
حسین (علیه السلام) را هم اگر نمی شناسی ، بشتاب! که او تو را می شناسد.
ما به کربلا نمی رویم،به کربلا برمی گردیم...
به اذن امام بود که تیر بر گلو نشست و سنگ بر پیشانی ؛ تا اجازه نداده اند بر خاک کربلا نتوانی نشست...
[تصویر: %DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB...D8%AA_.jpg]
[تصویر: ghomghome.jpg]
[تصویر: images?q=tbn:ANd9GcQPuzC7c4LqDZf4qpp3NQF...G0227m6SKS]


ظهر بود .یکی بود و هیچ کس نبود.
مردی که پیراهن پیراهن کهنه هم بر تن نداشت
و صدا می آمد...جان آرام!برگرد.
درآ، به دایره سرسپردگان من
به بهشت من!
آیات پایانی سوره فجر: یا ایتها النفس المطمئنه....
...از سفر کربلا اومد و به پدرش که عشق امام حسین رو یادش داده بود یه پرچم مشکی بزرگ سوغاتی دادکه روش نوشته بود:

"یا اباعبدالله الحسین"
پدر وقتی دید خیلی خوشحال شد و گفت :"میزنم روی دیوار رو به قبله که یادمون باشه هر وقت خواستیم نماز بخونیم به آقا سلام بدیم"
دخترک گفت: " پس ای کاش رنگ سبز می آوردم !مشکی مال عزاداریهاست ولی پرچم سبز میشه همیشه به دیوار باشه"


پدر با صدایی محزون جواب داد:

" عالَم هر روز عزادار حسینه..."



بابی انت و امی و اهلی و نفسی
یا ابا عبدالله الحسین(علیه السلام)
باز باران با ترانه
می خورد بر بام خانه
یادم آید کربلا را
دشت پر شور و نوا را
گردش یک روز غمگین
گرم و خونین
لرزش طفلان نالان
زیر تیغ و نیزه ها را
*
باز باران با صدای گریه های کودکانه
از فراز گونه های زرد و عطشان
با گهرهای فراوان
می چکد از چشم طفلان پریشان
پشت نخلستان نشسته
رود پر پیچ و خمی در حسرت لب‌های ساقی
چشم در چشمان هم آرام و سنگین
می چکد آهسته از چشمان سقا
بر لب این رود پیچان
باز باران
*
باز باران با ترانه
آید از چشمان مردی خسته جان
هیهات بر لب
از عطش در تاب و در تب
نرم نرمک می چکد این قطره ها روی لب
شش ماهه طفلی
رو بە پایان
مرد محزون
دست پر خون می فشاند
از گلوی نازک شش ماهه
بر لب های خشک آسمان با چشم گریان
باز باران
*
باز هم اینجا عطش
آتش شراره جسمها
افتاده بی سر پاره پاره
می چکد از گوشها باران خون و کودکان بی گوشواره
شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان
وندرین تفتیده دشت و سینه ها برپاست طوفان
دستها آماده شلاق و سیلی
چهره ها از بارش شلاق‌ها گردیده نیلی
دراین صحرای سوزان
می دود طفلی سه ساله
پر زناله
پای خسته
دلشکسته
روبرو بر نیزه ها خورشید تابان
می چکد از نوک سرخ نیزه ها
بر خاک سوزان
باز باران باز باران
*
قطره قطره می چکد از چوب محمل
خاک‌های چادر زینب بە آرامی شود گل
می رود این کاروان منزل بە منزل
می شود از هر طرف این کاروان هم سنگ باران
آری آری
باز سنگ و باز باران
آری آری
تا نگیرد شعله ها در دل زبانه
تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه
تا نبیند کودکی لب تشنه اینجا اشک ساقی
بر فراز خیمه برگونه ها
بر مشک ساقی
کاش می بارید باران.
علی اصغر کوهکن

[تصویر: ashora-6.jpg]
[تصویر: 55d25e9dc950d5db4d53a3b195c046c615122.gif]

باز از راه محرم غم رسید
بر زمین آسمان ماتم رسید

این هلال قد کمان دیگر است
"لیتنا کنا معک" اندر سر است

خرقه ها را بار دیگر تن کنید
آتشی در قلب این خرمن کنید

طبل و شیپور عزا را سر دهید
هفت اقلیم عطش را در دهید

ورد صوفی حا و سین و یا و نون
فاعلات فاعلات فاعلون

"حای" آن حامیم ذات کبریا
"سین" آن سرها ز پیکرها جدا

"یای" آن یکتا پرست و یذکرون
"نون" آن باشد قسم بر یسترون

سینه از درد فراغت خسته است
دل به روی غیر تو او بسته است

هیچ دانی در دلم جا کردی؟
عرش حق شش گوشه برپا کردی؟

عشق بازی با تو معنا می شود
نور حق با تو هویدا می شود

السّلام ای شاه مظلوم و غریب
السّلام ای "آیهء امن یجیب"

السّلام ای نور چشم مصطفا
السّلام ای "خامس آل عبا"



مهدی شریفی


یکی گفت : الله اکبــــر !

حسین علیه السلام فرمودند : الله اکبــر ، برای چه تکبیر گفتی ؟!

گفت : نخلستان دیــدم !

دو مرد اسدی گفتنــد :هرگز در ایــن جا حتـی یــک نخل هم ندیده ایم !

بــه نظر ما آنها گــردن اسبان و سر نیــزه ها هستنــد !

حسیــن علیه السلام فرمود : بــه خدا به نظر من نیــز همیــن است

آیـا اینجا پنــاه گاهی هست . . .


[تصویر: 62915075268400114591.jpg]


• تاریخ طبـری، ص2989 •
(۱۲/آبان/۹۲ ۱۴:۳۳)SAViOR نوشته است: [ -> ]

[تصویر: 62915075268400114591.jpg]


نمی دونم جاش هست اینجا بگم یا نه....
ولی این تصویر دل ما رو برد... تصور کن در بیابانی هستی... تنها و حیران... به ناگاه صدایی می رسد، صدای زنگ کاروانی خسته و صمیمی...
و به ناگاه از دور این کاروان را می بینی....با همین نما... چگونه می دوی.... نه بهتر بگم چگونه پر می زنی تا خود را برسانی به این کاروان عشـــق...
حسین جان ما را هم دریاب... قسم به دردانه شیرین زبانت، قسم به دختر خرابه نشین شام های دور، مارا هم دریاب
نقل قول:ولی این تصویر دل ما رو برد... تصور کن در بیابانی هستی... تنها و حیران... به ناگاه صدایی می رسد، صدای زنگ کاروانی خسته و صمیمی...

شگفتا از کاروانی که اسیران آن، آزادگان تاریخند...
آدرس های مرجع