دلم کمی هوای لطیف میخواهد
فقط کمی ...
کمی عطر زعفران ،
کمی رزق حضرتی ،
چند رج تسبیح شاه مقصود ،
و چند دانه فیروزه شیخ شوشتری ...
دلم ... حرم میخواهد
فقط کمی ...
یک کُنج میخواهد از نوع ایوان مقصوره برای گفتگوهای خصوصی ...
راستش ، دلم عشق میخواهد ...
اصلاً دلم یک امام میخواهد ...
همه را انکار میکنم ، دلم تو را میخواهد ...
امام من ...
دستان ِ تهی ام را دخیل پنجره فولادتان میبندم
نمی گویم راه نشانم دهید ...
دستانم گرفته و در راهم آورید ....
,
به نام خدا
چند شب پیش دوستم بهم پیام داد عازم کربلاست
پیاده...
از نجف تا کربــــــــــــــلا...
تازه حسین 3 سالش هم همراهشونه
آدم هم ذوق میکنه هم حسرت میخوره
ان شاءالله قسمت همه بشه پیاده روی اربعین و زیارت مولا
سر بریدند آسمان را در زمین
چیست حس مردم این سرزمین
خواب دریا غرق خون تعبیر شد
تشنه ای با دشنه ای درگیر شد
این گذشت اما غزل یک بیت نیست
حسن مطلع را نمی باید گریست
جنس تاریخ و حکایت نیست عشق
کینه و زخم و شکایت نیست عشق
عشق یعنی جمع جبر و اختیار
عشق یعنی مردنی با اقتدار
عشق جمع کفر با ایمان محض
عشق یعنی خلقت انسان محض
ماندیم و غزل مسکوت ماند
قلب ها در گوشه ی تابوت ماند
او نه بین ایل خود مظلوم بود
بلکه در تاویل خود مظلوم ماند
ما برای خویش می گرییم و بس
منتش بر گردن فریادرس
این کجا و اشک امرزش کجا
حق مردم را نمی بخشد خدا
شرم در چشم بیابان سیل شد
در عبور از خود، زمان بی میل شد
ماه را از گوشه ی شب، باد برد
باد، خودرا هم شبی از یاد برد
افشین یدالهی
ای حسین، دلم گرفته و روحم پژمرده؛ در میان طوفان حوادث که همچون پر کاه ما را به این طرف و آن طرف می کشاند، مأیوس و دردمند، فقط برحسب وظیفه به مبارزه ادامه می دهم و گاهگاهی آنقدر زیر فشار روحی کوفته می شوم که برای فرار از درد و غم دست به دامان شهادت می زنم تا از میان این گرداب وحشتناکی که همه را و انقلاب را فرو گرفته است لااقل گلیم انسانی خود را بیرون بکشم...
شهید-چمران
اربـعین آمد دلــم را غــم گرفت
بــهر زیــنب عــالمی ماتم گرفت
سوز اهل آســـمان آید به گوش
ناله صاحــــب زمان آید به گوش
جان اهل بیت عصمت بر لب است
کاروان ســـالار آنها زینب است
ســینه ها آمـــاج رگبار بلاســــت
جای زخم ریسمان بر دستهاست
قلــبها پر ِشـــکوه از بی داد بود
رهنــــمای قـــبرها ســــجاد بود
جمله مســتان سوی ســاقی آمدند
مســت مســت از جــام ساقی آمدند
آمــده هـــمراه دخـــت بو تـــراب
بر ســر یک قـــبر کلثــوم وربــاب
رهــــبر زیـــنب امـــام راســتین
حــجت حــق بـود زین الـــــعابدین
با کلامــش عــمه را مغموم کرد
تاکه قـــبر یــار را مـــــعلوم کـــرد
زـنب از مژگان خود یاقـوت سَُفت
ماجــرای این ســفر را باز گــفت
گــفت :ای سالار زینب ! الســلام
ماه شــــام تــــار زیــنب الســلام
بــر تـــــــو پیـــغام ســفر آورده ام
از فـــتوحاتــــم خـــــبر آورده ام
پــــیکرم نیلی شد ومویـــم ســـفید
از فراقـــت یا اخـــا قدّم خـــمید
کرد با من این مـــسیر عشق طــی
راس تو مــنزل به منزل روی نی
شب یلدا قدم آرام بردار
کمی هم احترام ما نگهدار،
تو میبینی ربابم غصه دار است
بنی هاشم هنوزم داغداراست
صدای العطش در گوش مانده
بدنها بیکفن هر گوشه مانده
شب یلدا تو هم چله نشین باش
سیه پوش غم سالار دین باش
¤السلام علیک یااباعبداله الحسین (علیه السلام)