حالا باید دست خالی برمیگشت.
به خیمه ها که رسید؛ بر زبانش جاری شد:
« یا من ربط علی قلب ام موسی... » *
آخر وقتی داشت می رفت؛ قنداقهای روی دستهایش بود.
* ای خدایی که دل مادر موسی را آرام کردی... دعای مشلول
زهرا نوری لطیف - تهران
.
.
فرقی نمی کند
در کجای قرن چندم ایستاده باشم !
مهم این است که من همچنان بنده ام و تو ارباب منی حــســیـن ...
.
.
مردی که فقط اسب داشت :
امام آمدند دم خیمه اش ،دنبالش فرستاده بودند و نیامده بود . به فرستاده گفته بود به اقا بگو عذر دارم نمی ایم
امام دلشان رضا نشد و خودشان امدند صدایش کنند .
گفت :" اماده مرگ نیستم اقا! ، اسب قیمتی ام مال شما"
نگاهی کردند که از شرم لال شد :" اسبت را نمی خواهیم " .
چشم از او گرفتند خیره شدند به خاک "از اینجا دور شو که فرید غربت ما را نشنوی . اگه اگر بشنوی ونیایی..."
سوار اسب قیمتی اش به تاخت ،رفت و دور شد .
عبیدالله بن حر
حسین علیه السلام همچون خورشیدی، قرنهاست که هر روز می درخشد و تازگی دارد ...
افسوس از چشمهایی که تنها ده روز از سال ، از نورش بهره می برند ...
صلی الله علیک یا أبا عبدالله ...
صلی الله علیک یا أبا عبدالله ...
صلی الله علیک یا أبا عبدالله ...