تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: حدیث اشک ..."ویژه نامه مـحــرم الحرام 1435"
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید


و لعن الله شمراً

به راحتی از این فراز تاریخ هم نمی شود عبور کرد:
زخمی پای علی علیه السلام،
جانباز صفین
و حال:
قاتل فرزندش حسین علیه السلام
وقتی «خوب» ها این قدر زود «بد» می شوند،
نباید فقط به یک دعای ساده دل خوش کرد که:
اللهم اجعل عواقب امورنا خیراً!
باید به دنبال ریشه ها و علت ها بود.

اگر نیایش های شمر را برای شما بخوانند و به شما نگویند که این ها مال شمر است، شما با آن ها گریه می کنید و صد البته حال! هیچ گاه گفته نمی شود که وقتی شمر دستش را به حلقه ی خانه ی خدا می زد، چگونه با خدا زمزمه می کرد.
شاید خسته شوید!
اما فضایل شمر بالاتر از این ها است:
شانزده بار با پای پیاده به سفر حج رفتن
و آن حال عجیب در دعاها و مناجات ها
را به سوابق قبلی اضافه کنید
حال اگر جرأت دارید بگویید: لعن الله شمراً
فکر نکنید آن هایی که با علی علیه السلام جنگیدند یا به کربلا آمده بودند، کافر و بی وضو بودند.
در کربلا هر روز 20 هزار نفر در فرات غسل می کردند.
نیت غسل را می دانید؟
غسل « قربه الی الله» برای قتل حسین علیه السلام (تاریخ مسعودی)
غسل می کردند تا ثوابش بیشتر شود.
شمر چگونه شمر شد؟
راه کارهای شمر شدن یا سبک زندگی شمر گونه
اولین خصوصیت شمر این بود که می گفت: شکم از هر چیز برای من مهم تر است.
آیا غذا برای ما اولین مساله در زندگی است؟
بسیاری از خانواده ها وقتی که شام می خورند، به فکر ناهار فردا هستند.
(اشتباه نکنید، با شکم مشکلی نیست، اما امان از شکم محوری)
دومین نکته ای که در شخصیت شمر بود این بود که:
چشم دیدن پیشرفت هیچ کس را نداشت. به خاطر همین مساله، پا شد و آمد کربلا.
دیگر خصوصیتی که شمر داشت، مسخره کردن دیگران بود.
دائم دیگران را دست می انداخت.
روضه هایش را برایتان خوانده اند.
همین روضه ها یک دوره درس آدم سازی است.
روضه:
در کربلا شمر بارها دست انداخت و حرف های آزار دهنده ای به امام زد.
این صفات از جانباز امیر المومنین، شمر ساخت.
ببخشید!
خدا فقط یک امام حسین علیه السلام داشت که شمر شد قاتل شان.
خدا که نمی تواند هزار امام حسین علیه السلام بیافریند تا شمر بودن تک تک انسان ها را اثبات کند.
تاریخ را باید این گونه خواند
عاشورا را هم:
و لعن الله شمراً
یعنی من از همه رفتارهایی که انسان را به شمر شدن می رساند دوری خواهم کرد و از آن بیزارم.


نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش


به روی شانه طوفان رهاست گیسویش



ز دوردست سواران دوباره می آیند


که بگذرند به اسبان خویش از رویش



کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم


که باد از دل صحرا می آورد بویش



کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم


کسی چنان که به مذبح برید چاقویش



نشسته است کنارش کسی که می گرید


کسی که دست گرفته به روی پهلویش



هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست


که این غریب نهاده است سر به زانویش



کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است


کجای حادثه افتاده است بازویش



کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش


نشسته تیر به زیر کمان ابرویش



کسی است وارث این دردها که چون کوه است


عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش



عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان


که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش



طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری


به روی شانه طوفان رهاست گیسویش



فاضل نظری
مهدیــا ...

بـرای آمدنت

نگاهمان تا دیروز

سوی کعبه بود و حجاز ...

ولی این روزها

نگاهِ دلمان سوی

حرم عمه جانت

زیـــنــــب است !


[تصویر: 82820953656158455039.jpg]
ای تمـام آفـرینش تشنـة اشک شبت
وی خدا و خلق او مشتاق یارب یاربت
ای مسیحای دعا در هـر نفس، لعل لبت
سینه‌های سوخته یک شعله از تاب و تبت
باب حاجت باب رحمت باب ایمان باب دین
قـطب عرفان، سیّـدسجّـاد، زین‌العابدین
****
ای مزار بی‌چراغت نور چشم و چشم نور
ای منـاجات شبـت آل محمّـد را زبـور
سجده‌گاهت در عبادت طور نور و نور طور
چشم ظلمت از تو و روی منیرت دور دور
حـاجت خلـق جهـان در آستانت ریخته
وحی ساعد در سماوات از دهانت ریخته
آفتابـا مـاهتاب از جـلوه رویـت خجل
طوبی از قد، جنت از رخ، لاله از بویت خجل
پادشاهـان از گدایـانِ سـرِ کویت خجل
حلقه‌های سلسله از دست و بازویت خجل
نیست تنها دوستان را دست بـر دامـان تو
دشمنان را هم طمع بر لطف و بر احسان تو
****
تو به خلق و خوی اعجاز پیمبر می‌کنی
گر بخواهی در اسارت کار حیدر می‌کنی
با دو دست بستة خود فتح خیبر می‌کنی
شام را در چشم دشمن، صبح محشر می‌کنی
دست تقـدیر تـو دست اقتدار حیدر است
بلکه هر انگشت تو یک ذوالفقار حیدر است
کربـلا و کوفـه و شـام بـلا رام تو بود
دشمن بیدادگر را وحشت از نام تو بود
تو میان سلسله نه، خصم در دام تو بود
فتح آل مصطفی از خطبـه شـام تو بود
چارده قرن است مسجد می‌کشد از دل خروش
می‌رسد بانگ انا ابن مکه‌ات دائم بـه گوش
****
سرگذشتت شعله‌ای در دل شد و از سرگذشت
شام شوم از کربلا بهر تو سنگین‌تر گذشت
کس نمی‌داند چه‌ها بر آل پیغمبر گذشت
ناقة عریانت از هر کوچه و معبر گذشت
شامیان از کینه و طغیان شـرار انگیختند
از فـراز بـام‌ها آتش بـه فرقت ریختند
ای ز چشم شیعه جاری خون ساق پای تو
آفتـاب فـاطمه خـاکستر و سیمـای تو
تو چراغ عرشی و ویـرانه شد مأوای تو
خـاک ویرانـه کجا و صورت زیبای تو؟!
بود در ویرانه بـر رأس پدر، چشم ترت
همچو بسمل بال زد در پیش چشمت خواهرت
****
تو همای وحی بودی و پـرت را سوختند
لحظه لحظه سینـة پـر آذرت را سوختند
نخل ایمان بودی و برگ و برت را سوختند
آخر از زهر ستم پـا تا سرت را سوختند
گر چه دیدی صدْمه و آزار و محنت آن همه
قـاتلت داغ پـدر بـود ای عـزیز فــاطمه
سال‌ها بگذشت و بودی هیجده داغت به دل
سوختی یک عمر همچون شمع سوزان متصل
سینه‌ات چـون خیمه‌های سوخته شد مشتعل
ای به وقت سجده خاک از اشک چشمان تو گل
بر تـو می‌گریم که بر گل‌های پرپر سوختی
هر کجا دیدی جوان از داغ اکبر سوختی
****
بـاغبانی گر به باغ لاله‌اش می‌داد آب
تو بـه یاد کام عطشان پدر رفتی ز تاب
گریه می‌کردی به یاد طفل معصوم رباب
بر لب خشک علی‌اکبر دلت می‌شد کباب
می‌بریـدی گوسفندی را اگر قصاب سر
یاد می‌کردی ز تیغ شمـر و حلقوم پدر
کاش می‌شد قبر پاکت را بگیرم در بغل
همچو نور ماه، خاکت را بگیرم در بغل
سـاق پـای دردناکت را بگیرم در بغل
زخم قلب چاک چاکت را بگیرم در بغل
کاش می‌شد شیعه برگرد مزارت می‌گریست
روز و شب پیوسته «میثم» در کنارت می‌گریست
بسم رب الحسین

[تصویر: 3044738175054912481?preview]
کودکانِ شامی با یکدیگر بازی میکردند
رقیه (سلام الله علیها) نیـــز ، بـا آنهـا هـم بــازی شد
ســهـــمِ رقـیــــه (سلام الله علیها) در ایـــن بــــــازی
ســـــنــــــــگ خـــــــوردن بـــــــــود ...

+ آنقدر سنگ خورده است ، از لابه لای نِی ...
فهمیدنِ حالِ رقیه (سلام الله علیها) درد دارد !!
یا حسین
غریب مدینه...

کبوتر
مجروح و پر وبال شکسته عدالت...

بالاخره با شهادت دردهایت التیام یافت...!



[تصویر: 82618572244406576518.jpg]
حسین جان با خاطری خسته ازاغیاروبه فضل توامیدواردرانتظاررحمتت نشسته ام بخوانی شاکرم برانی صابرم........
به نام خدا

السلام عليك یا امام سجاد(علیه السلام)


[تصویر: Imam%20Sajad.jpg]

بسم رب الحسین

[تصویر: 514__583x540_ali-akbar-3.jpg]

علی گفت:« ای پدر، عطش مرا کشت و… آیا جرعه آبی هست که توان ادامه رزمیدن با دشمنان را پیدا کنم؟»

امام علیه السلام آن‌گاه انگشتری خود را به او داد و فرمود: « آن را در دهان بگذار و به سوی دشمن بازگرد. دیری نمی گذرد که جد بزرگوارت، رسول خدا، را زیارت کنی، و او تو را از آبی سیراب کند که هرگز احساس تشنگی نکنی.»

هرگز نشودسائل درگاه تونومیدچون کارتوای رحمت حق دل شکنی نیست............

مستحب است دعاشش گوشه ی توحرمت عرش معلی است اباعبدا.......
آدرس های مرجع