از آن روز هیچ کس خبر نداشت.
آن روز که امام حسین(علیه السلام) وصیتش را به برادرش داد و خاک تربت را به امسلمه.
چشمهای امسلمه امّا از همان روز به خاک تربت خیره مانده بود.
«این تربت را نزد تربت جدم بگذار، وقتی که...»
شمر به میدان رفت.
خون دوید میان خاک , امسلمه سخت گریست.
« ...وقتی که خون شدند؛ بدان که مرا کشتهاند.»
صحرا علومی طارمسری – تهران
شام هجران آمده شام غريبان است
روي صحرا بنگري جسمِ شهيدان است
فاطمه تنها درونِ قتلگه امشب
با نظاره بر گلش امشب پريشان است
از جان خود اگر چه گذشتم به راحتی
دل كنده ام ولی ز تنت با چه زحمتی
می خواستم به پات سرم را فدا كنم
اما به خواهر تو ندادند مهلتی
كی گفته قطعه قطعه شدن درد آور است؟
مُردن به عشق تو كه ندارد مشقتی
بهتر نبود جای تو من كشته می شدم؟
بی تو چگونه صبر كنم.... با چه طاقتی؟
از بس برای زخم لبت گریه كردهایم
چشمی ندیدهام كه ندیده جراحتی
تو رفتی و غرور حریمت شكسته شد
هنگام غارت حرم، آن هم چه غارتی
آتش زدند خیمۀ ما را و بعد از آن
دزدیده شد تمامی اشیاء قیمتی
این بچه ها تمامی شان لطمه خوردهاند
با من ولی به شكوه نكردند صحبتی
غصه نخور حقیر نشد خواهرت حسین
از فتح شام آمدهام با چه هیبتی
شرمندهام رقیۀ تو در خرابه ماند
لطفی كن و سراغ نگیر از امانتی...
سر ني در نينوا ميماند اگر زينب نبود
كربلا در كربلا مي ماند اگر زينب نبود
چهره سرخ حقيقت بعد از آن توفان رنگ
پشت ابري از ريا ميماند اگر زينب نبود
چشمه ي فرياد مظلوميّتِ لب تشنگان
در كوير تفته جا ميماند اگر زينب نبود
زخمهء زخميترين فرياد در چنگ سكوت
از طراز نغمه وا ميماند اگر زينب نبود
در طلوع داغ اصغر، استخوان اشك سرخ
در گلوي چشمها ميماند اگر زينب نبود
ذوالجناح دادخواهي بيسوار و بيلگام
در بيابان ها رها ميماند اگر زينب نبود
در عبور از بستر تاريخ، سيل انقلاب
پشت كوه فتنه جا ميماند اگر زينب نبود