تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: حدیث اشک ..."ویژه نامه مـحــرم الحرام 1435"
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
مرغ باغِ حسنـم تشنه ي چشمانِ حسيـــن
خون من ريخته بر گوشه ي مژگان حسين
بـا سرشك بـصرش كرده وصيـت پــدرم
دل خــود وا ننهم از سرِ پيـمان حسيـــن


[تصویر: 38773775746353980574.jpg]


السلام علیک یا قاسم بن الحسن (علیه السلام)
بسکه ميدان رفتن تو ، بر عمويت مشکل است
دست يابي تو ، بر اين آرزويت مشکل است


ديگر از هجران مگو ، اي يادگار مجتبي
بر مشام جان ، فراق عطر و بويت مشکل است

بر دلم آتش مزن ، اي ميوه قلب حسن
چون مرا بشنيدن اين گفتگويت مشکل است

سن تو جانا مناسب با چنين پيکار نيست
جنگ تو ، با لشکري در روبرويت مشکل است

سخت باشد ، ناسزا بشنيدن از هر ناکسي
گفتگو با دشمن بي آبرويت مشکل است

اي که واجب نيست ، در اين سن تو ، صوم و صلوة
تشنه لب در کربلا ، با خون وضويت مشکل است

بهر ميدان رفتن خود ، اشک بر دامن مريز
نور چشمم ، جنگ کردن ، با عدويت مشکل است

اي که از داغ حسن ، گرد يتيمي بر سرت
ديدن اندر خاک و خون ، رخسار و مويت مشکل است

چون به جان مجتبي ، دادي قسم ، اينک برو
گرچه دل برکندن از روي نکويت مشکل است

مي‌روی و ، می کنم سوي تو با حسرت نگاه
گر چه در هجران ، نظر کردن به سويت مشکل است

بسکه صحرا ، پر خروش از لشگر باطل بود
حق شنيدن از لب تکبير گويت مشکل است

تا سلامت بينمت ، کردم شتاب از خميه گاه
ليک ، با انبوه دشمن ، جستجويت مشکل است

بسکه ابر خاک و خون ، بگرفته روي ماه تو
از پس اين پرده ها ، ديدار رويت مشکل است

در دم جان دادنت ، گفتي : عمو جانم بيا
غرفه در خون ، ديدن تو ، بر عمويت مشکل است

گر نباشد چشمة چشمان گريانت ( حسان )
زين همه آلودگيها ، شست و شويت مشکل است
به نام خدا


واقعا نمی دونم چی بگم . . .

[تصویر: Bache%20Ab.jpg]

به نام خدا با سلام دوستان این شعریست از شاعر گرانقدر موسوی گرمارودی با اینکه بلند است اما خیلی زیباست پیشنهاد می کنم حتما بخونید


درختان را دوست می دارم
که به احترام تو قیام کرده اند،
و آب راکه مهر مادر توست
خون تو شرف را سرخگون کرده است

شفق، آینه دار نجابتت،
و فلق محرابی ،
که تو در آن
نماز صبح شهادت گزارده ای .
*در فکر آن گودالم
که خون تو را مکیده است
هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم
در حضیض هم می توان عزیز بود
از گودال بپرس !
*شمشیری که بر گلوی تو آمد
هر چیز و همه چیز را در کائنات
به دو پاره کرد :
هر چه در سوی تو : حسینی شد
و دیگر سو : یزیدی.
اینک ماییم و سنگها
ماییم و آبها
درختان ، کوهساران ، جویباران ، بیشه زاران
که برخی یزیدی
و گرنه حسینی اند .
خونی که از گلوی تو تراوید
همه چیز و هر چیز را در کائنات ، به دو پاره کرد !
در رنگ !
اینک هر چیز ، یا سرخ است
یا حسینی نیست !
*آه ، ای مرگ تو معیار !
مرگت چنان زندگی را به سُخره گرفت
و آن را بی قدر کرد
که مُردنی چنان ،
غبطۀ بزرگ ِ زندگانی شد !
خونت
با خونبهایت - حقیقت -
در یک طراز ایستاد .
و عزمت ، ضامن ِ دوام ِ جهان شد
- که جهان با دروغ می پاشد -
و خون تو امضای "راستی" است ؛
و ستیزه با ناراستی.
*تو را باید در راستی دید
و در گیاه ،
هنگامی که می روید
در آب ،
وقتی می نوشاند
در سنگ ،
چون "ایستادگی" است .
در شمشیر،
آنزمان که می شکافد
و در شیر ،
که می خروشد ؛
در شفق که گلگون است
در فلق که خندۀ خون است
در خواستن
برخاستن ؛

تو را باید در شقایق دید
در گل بویید.
تو را باید از خورشید خواست
در سحر جُست
از شب شکوفاند
با بذر پاشاند
با باد پاشید
در خوشه ها چید
تو را باید تنها در خدا دید.
هر کس ، هر گاه ، دست خویش
از گریبان حقیقت بیرون آورد
خون تو از سر انگشتانش تراواست .
ابدیّت ، آیینه ای است
پیش روی قامت رسای تو در عزم
آفتاب لایق نیست
وگرنه می گفتم
جرقۀ نگاه توست .
*تو ، تنهاتر از شجاعت
در گوشۀ روشن وجدان ِ تاریخ
ایستاده ای
به پاسداری از حقیقت .
و صداقت
شیرین ترین لبخند
بر لبان ِ ارادۀ توست .
چندان تناوری و بلند
که به هنگام ِ تماشا
کلاه از سر کودک ِ عقل می افتد .
بر تالابی از خون خویش
در گذرگه تاریخ ایستاده ای
با جامی از فرهنگ
و بشریّت رهگذار را می آشامانی
هر کس را که تشنۀ شهادت است ،
هر کس را که تشنۀ حقیقت است .
*نام تو خواب را بر هم می زند
آب را طوفان می کند .
کلامت قانون است
خرد در مصاف عزم تو جنون
تنها واژۀ تو خون است ؛ خون
ای خداگون !
مرگ در پنجۀ تو
زبونتر از مگسی است
که کودکان به شیطنت در مشت می گیرند.
و یزید ، بهانه ای
دستمال کثیفی
که خلط ستم را در آن تُف کردند
و در زبالۀ تاریخ افکندند.
یزید کلمه نبود
دروغ بود
زالویی درشت
که اکسیژن ِ هوا را می مکید .
مُخَنّثی که تهمت ِ مردی بود
بوزینه ای با گناهی درشت :
سرقت ِ نام ِ انسان
و سلام بر تو
که مظلومترینی
نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند
بل از این رو که دشمنت این است .
*مرگ سُرخت
تنها نه نام یزید را شکست
و کلمۀ ستم را بی سیرت کرد
که فوج کلام را نیز در هم می شکند

هیچ کلام بشری نیست
که در مصاف تو نشکند
ای شیرشکن !
خون تو بر کلمه فزون است
خون تو در بستری از آنسوی کلام
فراسوی تاریخ
بیرون از راستای زمان
می گذرد
خون تو در متن ِ خدا جاری است .*یا ذبیح الله !
تو اسماعیل ِ گزیدۀ خدایی
و رؤیای به حقیقت پیوستۀ ابراهیم
کربلا میقات توست
محرم میعاد عشق
و تو نخستین کس
که ایام ِ حج را
به چهل روز کشاندی
وَ اَتمَمناها بِعَشرٍ *
آه ،
در حسرت فهم این نکته خواهم سوخت
که حج ِ نیمه تمام را
در استلام ِ حَجَر وانهادی
و در کربلا
با بوسه بر خنجر تمام کردی.
مرگ تو ،
مبدأ تاریخ ِ عشق
آغاز رنگ سرخ
معیار زندگی است .
*خط با خون تو آغاز می شود
از آنزمان که تو ایستادی
دین راه افتاد
و چون فرو افتادی
حق برخاست
تو شکستی
و "راستی" درست شد
و از روانۀ خون تو
بنیان ستم سست شد .
در پاییز ِ ** مرگ ِ تو
بهاری جاودانه زایید
گیاه رویید
درخت بالید
و هیچ شاخه نیست
که شکوفه ای سرخ ندارد
و اگر ندارد
شاخه نیست
هیزمی است ناروا بر درخت مانده .
*تو ، راز ِ مرگ را گشودی
کدام گره ، با ناخن عزم تو وا نشد ؟
شرف ، به دنبال تو
لابه کنان می دود
تو ، فراتر از حمیّتی
نمازی ، نیّتی
یگانه ای ، وحدتی
*آه ای سبز !
ای سبز ِ سرخ !
ای شریفتر از پاکی
نجیب تر از هر خاکی
ای شیرین ِ سخت
ای سخت شیرین !
تو دهان ِ تاریخ را آب انداخته ای !
ای بازوی ِ حدید
شاهین ِ میزان
مفهوم کتاب ، معنای قرآن !
نگاهت سلسلۀ تفاسیر
گامهایت وزنۀ خاک
و پشتوانۀ افلاک
کجای خدا در تو جاری است
کز لبانت آیه می تراود ؟
عجبا ! ***
عجبا از تو ، عجبا !
حیرانی ِ مرا با تو پایانی نیست
چگونه با انگشتانه ای
از کلمات
اقیانوسی را می توان پیمانه کرد ؟
*بگذار بگریم
خون تو ، در اشک ِ ما تداوم یافت
و اشک ما ، صیقل گرفت
شمشیر شد
و در چشمخانۀ ستم نشست
تو قرآن ِ سرخی
"خون آیه" های دلاوریت را
بر پوست ِ کشیدۀ صحرا نوشتی
و نوشتارها
مزرعه ای شد
با خوشه های سرخ
و جهان یک مزرعه شد
با خوشه خوشه خون
و هر ساقه :
دستی و داسی و شمشیری
و ریشۀ ستم را وجین کرد
و اینک
و هماره
مزرعه سرخ است .
*یا ثارالله !
آن باغ مینوی
که تو در صحرای تفته کاشتی
با میوه های سرخ
با نهرهای جاری ِ خوناب
با بوته های سرخ شهادت
و آن سروهای سبز دلاور ،
باغی است که باید با چشم عشق دید
اکبر را
صنوبر را
بو فضایل را
و نخلهای سرخ کامل را .
*حُر ، شخص نیست ؛
فضیلتی است ،
از توشه بار کاروان ِ مهر جدا مانده
آنسوی رود ِ پیوستن
و کلام و نگاه تو
پلی است
که آدمی را به خویش باز می گرداند
و توشه را به کاروان .

و امّا دامنت :
جمجمه های عاریه را
در حسرت پناه یافتن
مشتعل می کند ؛
از غبطۀ سر ِ گلگون ِ حُر
که بر دامن توست .
*ای قتیل !
بعد از تو
"خوبی" سرخ است
و گریۀ سوک
خنجر
و غمت توشۀ سفر
به ناکجا آباد
و ردّ خونت ،
راهی که راست به خانۀ خدا می رود ...
تو از قبیلۀ خونی
و ما از تبار ِ جنون
خون تو در شن فرو شد
و از سنگ جوشید
ای باغ ِ بینش !
ستم ، دشمنی زیباتر از تو ندارد
و مظلوم ، یاوری آشناتر از تو .
تو کلاس ِ فشردۀ تاریخی .
کربلای تو ،
مصاف نیست
منظومۀ بزرگ هستی است ،
طواف است .
*پایان ِ سخن
پایان ِ من است
تو انتها نداری ...
السلام علیک یا قاسم بن الحسن (علیه السلام)


[تصویر: 84979529605179531637.jpg]
شکرخداحسین شده زندگی ماشکرخدادردل ماعشق کربلاست خوشحال ازاین جوانی ازدست داده ایم داریم با حسین حسین پیرمی شویم.......نثارشهدای دشت کربلا صلوات.....
ﭼﻪ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻏﺪﯾﺮ ﺗﺎ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ

ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻦ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭ ﺗﺎ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻣﺪﻥ ﺳﺮ ﭘﺴﺮ......
بچه ها شش روز به سرعت هرچه تمام تر گذشتSadSadSad

کاش می شد لحظه لحظه ی این روزهاو شبهای عاشقی را در آغوش کشید و رها نکرد...
بسم الله الرحمن الرحیم
به گزارش 598، امروز ششمین روزماه محرم الحرام سال 1435 هجری قمری است.این روز مزین به نام قاسم ابن الحسن (علیه السلام) می باشد و به همین مناسبت روضه خوانی رهبر فرزانه انقلاب اسلامی حضرت آیت الله العظمی خامنه ای (حفظه الله) در ادامه منتشر می‌شود.
مقتل خوانی رهبرانقلاب برای حضرت‌قاسم‌(علیه السلام)

اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام


***

مرکب سوار کوچک کرب وبلا شدی

زهرا شدی،علی شدی ومصطفی شدی


وقتی عسل ز لعل لبت بوسه ای گرفت

تنها سواره ی حسن مجتبی شدی


از بس عزیز هستی واز بس که محشری

بین قنوت زینب کبری دعا شدی


دل ها شکست و غصّه حرم را فرا گرفت

وقتی که از کنار عمویت جدا شدی


بند رکاب حسرت پای تو را کشید

تا راهی میانه ی دشت بلا شدی


دانه به دانه موی عمویت سفید شد

وقتی زمین فتادی و وقتی که تا شدی


در بین معرکه چقدَر نیزه خوردی و

پرپر شدی خلاصه شدی نخ نما شدی


یک نیزه دار جسم تو را بر زمین زد و

بر زیر نعل کشته ی بی انتها شدی


تشییع پیکرت چقدر دردسر شد و

آخر میان تکّه حصیری تو جا شدی


آن خاطرات کوچه دوباره مرور شد

وقتی به زیر پای عدو جابه جا شدی

بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند
گرفته كولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خيزران در مشت
گهي پر گوي و گه خاموش
در آن مهگون فضاي خلوت افشانگيشان راه مي پويند
ما هم راه خود را مي كنيم آغاز
سه ره پيداست
نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر
حديقي كه ش نمي خواني بر آن ديگر
نخستين : راه نوش و راحت و شادي
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادي
دوديگر : راه نیميش ننگ ، نيمش نام
اگر سر بر كني غوغا ، و گر دم در كشي آرام
سه ديگر : راه بي برگشت ، بي فرجام
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟



ای مردم بهترین ارمغان و گرامی ترین اندرز من به شما این است که اگر
بخواهیم وطن خویش را نجات دهیم ، باید همان راهی را بپیماییم که حسین بن
علی علیه السلام پیمود و در طزیق جهاد و رهایی از بند اسارت گام خود را
جای گام قهرمان کربلا بگذاریم
[b]
مهاتما گاندی.پیشوای فقید هند نوین
آدرس های مرجع