تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: حدیث اشک ..."ویژه نامه مـحــرم الحرام 1435"
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید

[تصویر: 2587_1_.jpg]


پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
براى شهادت حسين عليه السلام ، حرارت و گرمايى در دلهاى مؤ منان است كه هرگز سرد و خاموش نمى شود.
.
جوانان بنی هاشم بیاییـد
علی را بر در خیمه رسانید


[تصویر: 77484021483197344397.jpg]

.
.
مردی که اسم خوبی داشت :

سر اسب را کج کرده بودند و بی صدا از فاصله دو سپاه گذشته بود .فکر کرده بود خییلی خوب اگر پیش برود می بخشندش و می گذارند با بقیه ی هفتاد و دو نفر بجنگند .... وقتی هم گفتند : " خوش امدی ! پیاده شو، بیا نزدیک " .
نتوانست . یاد این افتاد که اب را خودش سه روز پیش رویشان بسته .
گفت :" سواره می مانم تا کشته شوم ". می خواست چشم تو چشم نشوند .
اصلاحساب این را نکرده بود که بیایند سرش را بگیرند روی زانو .
خونهای پیشانیش را با انگشت پاک کنند . باز دلشان راضی نشود . دستمال خودشان را ببندند دور سرش .
در خواب هم نمی دید بهش بگویند :" آزاد مرد ، مادرت چه اسم خوبی رویت گذاشت ".

حر بن یزید ریاحی .
یا حسین (علیه السلام) .
هشت روز است كه زمين را آفريده اند. هشت روز است كه زمين را شخم مى زنيم. همه ى گندم هاى ممنوعه را كاشتيم و جاودانگى نروييد.
همه ى دانه هاى پنهان در جيب هايمان را كاشتيم و ميوه ى نهال هيچ كدامشان طعم سيب نيمه كاره را نداد. غروب هشتم است. غروبى كه فهميده ايم اين خاك «موات» است و اين زمين مرده استعداد رويش هيچ چيز را ندارد.
امشب، هشتمين شب است. شب نا اميدى از خاك. شب دل بستن به آب! و خبر ساده و كوتاه است: «آب را بسته اند!»


خسته از هشت روز چنگ زدن در خاك، به خيمه مى رسيم. خبر مى رسد و خبر ساده و كوتاه است: «آب را بسته اند!». بى طاقتيم. بى تاب. لب ها ترك خورده. زبان ها به كام چسبيده. يكى مى گويد: «الهه ى آب ها! رحمت!» يكى مى نالد: «خداى درياها! ابر!» كسى مى خواند: «فرشته هاى نزول! باران!» آهسته زير لب مى گوييم: «يا قمر بنى هاشم

همه بر مى گردند. ناگهان حيرت زده به ما خيره مى شوند. همه ى آنهايى كه ارتباط اين اسم را با آب نمى دانند! ته كوزه ها را مى تكانيم. مشك ها را مى فشريم. دريغ از قطره اى. شكم هايمان را برهنه مى كنيم. مى چسبانيم به خاكى كه مى گويند روزى خيمه ى سقّا بوده است تا له له مان شايد فروكش كند. ايستاده اند، حيرت زده، خيره به ما، همه ى آنهايى كه ارتباط اين خيمه را با آب نمى دانند!


امشب، هشتمين شب است. شب دل بستن به عشق و خبر ساده و كوتاه است: عشق را، پوچ كرده اند. عشق دروغ شده است. كوچك. در ابعاد و اندامى حقير كه حتّى نمى شود آن را شناخت. شناسنامه دارد و سن و حتّى قيافه.
ما خودمان را چسبانده ايم به خنكاى كف خيمه ى سقّا كه مى گويند عشق را مى شناسد و مى تواند آن را باز آورد. و صدا مى زنيم: «
يا ابا فاضل» و حيرت مى كنند همه ى آن ها كه ارتباط اين لقب را با عشق نمى دانند!
امشب هشتمين شب است. ما رسيده ايم، خسته از هشت روز تنهايى و حقارت، پى قهرمان مى گرديم و خبر ساده و كوتاه است: «قهرمانى مرده است». فقط روئين تنان خيالى مانده اند. تهمتنان افسانه اى. پروردگان سيمرغ هاى اساطيرى. دست مى كشيم به عمود خيمه و مى گوئيم: «يا اباالفضل علمدار». مى دانيم چيزى مثل يك عَلَم كه هيچ وقت بر زمين نمانده است، دستمان را مى گيرد. مردى كه افسانه و اساطير نيست.
امشب، شب عجيبى است. شب عطش. هر كف دست كه از آب پر مى كنيم،
«ماه بنى هاشم» در آن مى لرزد. آب از لاى انگشتانمان سر مى خورد و فرو مى ريزد. باز كف دستى از آب و آب فرو مى ريزد. كنار نهر، تشنه مانده ايم و آب امشب سر جرعه شدن ندارد. منتظر قدم هاى توست و منتظر تصوير عشق. امشب تنها اميدى كه براى سيراب شدن هست، مشكى است كه بايد پاره شود و آبش بريزد روى خون دست بريده اى و دندانى و چشمى. وگرنه همه ى قهرمانان را آب برده است و هيچ نياورده اند و نمانده اند.
امشب هشتمين شب است. شب عطش. و ما بد جورى به تو نياز داريم .نه به شمعى كه در سقاخانه اى روبه روى تمثالت بگذاريم. نه به سبزى خوردن هاى سفره اى كه لابد سمبل رداى تواند. نه! ما امشب به قامت رشيد خودت نياز داريم! خود خودت! به دست هايت كه باز علم بگيرند. به بازوانت كه تكيه گاه شوند. به گريه ات پيش حسين عليه السلام به اين كه بگويى: «جان برادر ديگر طاقت ندارم بگذار بروم». به رفتنت. به رسيدنت به نهر آب. به كف آب پركردنت. به تصوير عشق ديدنت. به آب خالى كردنت. به مشك پر كردنت. به دست هاى قلم شده. به چشم هاى خون آلود. به مشك تير خورده. به آن كمر كه پيش پاى تو بشكند. ما امشب به همه ى اين ها نيازمنديم. چون امشب، شب عطش است. مشك هاى آب هستند. درياها موج مى زنند ولى امشب، شب عطش است و ما به مشكى نياز داريم كه با دندان گرفته باشند و تير بخورد. قحطى عشق است. بگو به برادر كه عمود خيمه ات را بر ندارد. بگو كه مى خواهيم برويم سر به عمود بگذاريم و تمام دلتنگى هامان را براى قامت «مردى كه نيست» گريه كنيم.
چشمان زمین دوباره تر خواهد شد / ماه از سر شب بدون سر خواهد شد
تاریخ دوباره به خودش می لرزد / شق القمری بزرگتر خواهد شد

[تصویر: 29844992284241105276.jpg]
[تصویر: 11925829203562365514.png]




آید به جهـــان اگر حسیـن دگری
هیهـــات برادری چـو عبـاس آید





[تصویر: 74312102295270751233.jpg]
[/font]
هیچ دانی در دلم جا کرده ای
عرش حق شش گوشه برپا کرده ای
[font=B Nazanin]عـشق بازی با تو معنا میشود
نــور حـق بـا تـو هـویـدا مـیشـود
[تصویر: 27286118978979706010.jpg]

دعا دارم زیارت بین الحرمین و بهشت کربلا و نجف مولا علی - علیهما سلام - نصیب همه مون بشه . عامین
به نام خدا


پا نکش روی زمین که پدرت میمیرد ، با تقلایِ خودت قاتل بابا شده ای

[تصویر: Ya%20Ali%20Akbar%20.jpg]
خون دل خوردم علی تا که تو آقا شده ای


پدرت پیر شده تا که تو رعنا شده ای


لشگر امروز به قَدِّ خَم ِ من میخندد


مَردَکی داد زد و گفت حسین تا شده ای


پا نکش روی زمین که پدرت میمیرد


با تقلایِ خودت قاتل بابا شده ای

آفتاب از روی زین افتاده است
مشک آبش بر زمین افتاده است
کیست این ساقی که بی دست آمده است
کز سبوی تیغ سر مست آ مده است
کیست این ساقی که در خون پا نهاد
تیر ها را دید پیشانی گشاد
کیست این ساقی که بر خود پا گذاشت
آب را در حسرت لب ها گذاشت...
مشک من لبریز آب و آبرو ست
چشم من با خیمه ها در گفت وگوست
ای خدا این مشک را از من مگیر
گر گرفتی اشک را از من مگیر
اشک ای آرام جان بی قرار
در رکاب ناقه ی زینب ببار...
از آب آوردن
تــا آب شدن
داستان عبــاس است !

[تصویر: 59451747616489022484.jpg]
آدرس های مرجع