تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: حدیث اشک ..."ویژه نامه مـحــرم الحرام 1435"
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
داشتم از روضه برمی‌گشتم خانه.

یک غذای نذری اضافه هم برای مادرم گرفته بودم.

مادرم خیلی قیمه دوست داشت. بوی قیمه فضای اتوبوس را پر کرده بود.

موقع پیاده شدن راننده گفت: «قیمه امام حسینه؟»

کمی مکث کردم؛ بدون هیچ حرفی قیمه را به او دادم و پیاده شدم.

تمام طول کوچه را به مادرم و حرفش فکر می‌کردم.

«حتی اگر شده یک دانه برنج از غذای هیأت را به نیت شفا برای من بیاوری، بیاور.»

واردخانه شدم.

با تعجب نگاهی به مادرم و ظرف های قیمه اطراف او انداختم.

«گفتم یک دانه برنج نه یک دیگ برنج!»



علی اکبر فائضی – شیراز

[تصویر: ziarat-eshgh.jpg]
چون سینه ی مشک چاک شد تیر گریست
عقل از سر عشق رفت و تدبیر گریست
تا دید که عباس زاسب افتاده است
مشک وعلم و نیزه و شمشیر گریست


محمد بهرامی اصل




[تصویر: gole%20rokhsar.jpg]
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
تقدیم به عزاداران حسینی...
الحق نماز آن بدر بی نیاز کرد

کز خون وضو گرفت و به مقتل نماز کرد

عشق از شه شهید بیاموز هر چه داشت

از جان و دل بدرگه جانان نیاز کرد

ساقی هر آنچه جام بلادادیش بدست

دست از برای ساغر دیگر دراز کرد

گه در تنور گه به سنان شد سرش عجب

در راه عشق طی نشیب و فراز کرد

پیوست با حسین و برید از یزید حر

باید چنین دل بحقیقت مجاز کرد

زیبد اگر بکعبه کند فخر کربلا

در وی مکان چو خسرو ملک حجاز کرد

در دل صغیر را چه شرر بود کاینچنین

جانها کباب از سخن جانگذار کرد

صغیر اصفهانی
به نام خدا


عـاشـق ِ نـگـاه ِ آخـر ِ پُـر از بـغـض


[تصویر: siN30hT_265.jpg][تصویر: siOv81x_265.jpg]


حضرت(علیه‌السلام)، احوال مردم کوفه را پرسیدند.

مجمع ابن عبدالله گفت: «دل‌ها به هوای تو،شمشیرها بر جفای تو

دلت که با عملت یکی نباشد، کوفی می‌شوی!



مریم کمالی نژاد – شیراز
سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی
به چشم کاسه ی خون و به شال ماتم مـهـدی


سـلام من بــه مـحـرم بـه کـربـلا و جـلالــش
به لحظه های پـر از حزن غرق درد و ملالش

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زیـنـب
بـه بــی نـهــایــت داغ دل شـکــستــه زیـنـب

سلام من به محرم به دست و مشک ابوالفضل
بـه نـا امیـدی سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل

سلام من بـه محرم بـه زنگ مـحـمـل زیـنـب
بــه پـاره پـاره تــن بــی سـر مـقـابـل زیـنـب

سلام من به محـرم به شـور و حـال عیـانـش
سلام من به حسـیـن و به اشک سینه زنـانش
[تصویر: 11925829203562365514.png]



دل مـا را بــه حـــرم بــاز خیـالش برده

تـــا گـــــدا آمده از یــــاد سوالش برده

نـه فقط سینه زنش رزق حلالش برده

ارمنــی آمـــده و خرجـی سالش برده



[تصویر: 78432517042498224116.jpg]
دکلمه ای درباره محرم ، تقدیم به دلان شکستۀ محرمی
پرتویی، بعد از مرگ خیمه ها
مشک سوراخی به روی شانه ها
مشک یعنی رمز محیای و ممات
مشک یعنی رشته ای سوی نجات
مشک یعنی آبروی یک دلیر
مشک یعنی نعرۀ آن نره شیر
مشک یعنی العطش در دشت خون
مشک یعنی رمز حق در کاف و نون
مشک یعنی پاسداری از لوا
مشک یعنی دست از پیکر جدا
مشک یعنی کاف حق باشد ز تن
مشک یعنی بر تن مردان کفن
در دلش سوز و گداز و حالی است
در کنارش جای یاران خالی است
چون که دستار پیامبر سر قتاد
یاد آن ایام پر محنت نهاد
تیغ حیدر بست و ردا بر دوش نهاد
نالۀ طفلان خود را گوش داد
گویا او خود همان پیغمبر است
یا همان شیر ژیان خیبر است
زینبش را ناگهان او زد صدا
از میان خیمه بیرون شد خدا
گفت خواهر این وداع آخر است
چون حسینت بی معین و یاور است
این رسالت بر تو بنهاده اند
نام تو ام المصائب داده اند
بهر طفلانم تنها مادر تویی
ملجأ درماندگان خواهر تویی
بعد از من تنها رَوی از من جدا
دل قوی دار و توکل بر خدا
خواهرم دیگر سخن پایان رسید
نوبت سالار مظلومان رسید
[/font]
اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائكَ عَلَیْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً
ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى
[font=B Mitra]الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْن ِوَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ.
سلام بر تو اى ابا عبد اللَّه و بر ارواح پاكى كه فانی در وجود تو شدند. سلام خدا از من بشما باد الى الابد مادامى كه شب و روزی برقرار و باقى است و خدا این زیارت مرا آخرین عهد با حضرتت قرار ندهد. سلام بر حضرت حسین و بر حضرت على بن الحسین و بر فرزندان حسین و بر اصحاب حسین.
یا علی
از بچگی آرزو داشت ظهر عاشورا، علامت را روی دوشش بگذارد و جلودار دسته باشد.

همه می‌گفتند: «کوچکی، بزرگ که شدی بیا.»

بزرگ شد، میان کسانی که داوطلب بودند علامت را بلند کنند، از همه لاغرتر بود.

گفتند: «برو سربازی، بر و بازو که پیدا کردی بیا.»

سرباز شد. جبهه رفت. اسیر شد.

محرم بود که برگشت، با آستین‌های خالی که به سر شانه‌اش سنجاق شده بود

و نگاهی که هنوز رنگی از حسرت داشت.

نیلوفر مالک – تهران

[تصویر: roghaye.jpg]
[تصویر: k3618_1353842319954542_lar.jpg]
آدرس های مرجع