(۲۶/خرداد/۹۳ ۱۰:۵۸)بیتا69 نوشته است: [ -> ]محتاجم ...
به یک معجزه [b]
یا به یک کلام مقدس ...
دلم را یارای گفتن نیست . خورشید شاید هیچگاه برای من نتابد ..
اکنون شاید در آستانه ی فصلی سرد از زندگانیم باشم
و شاید من... تنها من برای ماندن راهی جز نگفتن ندارم ...
برای دلم غمگینم ...
می شود برای همیشه آزاد بود ... آزادی که در بند نخواستن است .
شاید...
برای خواب های پر از تشویشم صبحی باشد ...
شاید این شب طولانی به پایان برسد ...
شاید بهار دوباره بیاید ... وآفتاب دوباره بتابد ...
شاید حضوری نو دوباره زیبا زیستن را برایم معنی کند ...
شاید...
دیریست شانه های زمانه می لرزد
و من میان بغض و خواهش مستانه ی تقدیر تبدارم ...
در آستانه ی فصلی سرد از زیستن ...
شاید بهانه ای باشد برای بصیرت ...
یا شاید سکون معنای دیگر ساختن است
و سقوط معنای دیگر پرواز
کمی دیگر باید اندیشید
و کمی دیگر باید نگریست
باشد که تازه شوی
باشد که قلب زندگانی به تپش افتد
باشد که رخسار زمانه گلگون شود
باشد که من دیگر بار مست شوم از می زنده بودن
برای شبی که طولانی شده ... دلگیرم
برای صبحی که دیر می شود
برای قلبی که نمی تپد
برای سازی که نمی نوازد
برای شانه های لرزان زمانه... دلگیرم
مثل تلاطم یک رود
یا سرگشتگی یک کابوس
می لولم در هجوم ندانسته ها
التماس دعا