شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
بسم اللہ. ..
وقتش رسیدو ثانیه،حساس میشود
”شبهایِ جمعه” بویِ حرم،یاس میشود
امشب برایِ رفتنِ”کرب وبلا” دلم
تنها دخیلِ مادرِ عباس میشود
"بسم رب الحسین"
دلم هوای حرم کرده است میدانی.......
دلم هوای دو رکعت نماز بالاسر
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّه اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد
بسم اللہ. ..
یک باره دلم گفت که بنویس کلامی..
در وصف بلند مرتبه و شاه مقامی..
دستی به روی سینه نهادم و نوشتم..
"از من به حسین بن علی عرض سلامی"
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ
تا
کربلا
هست
زمین را
عشق
است
السلام علیک یا ابا عبدالله
روزی خواهد رسید که به جرم
جنون عشق
ما را به
کربلای
تو تبعید خواهند کرد
هوای دل ها بوی سیب گرفته
بسم الله الرحمن الرحیم
حسین جانم
دل تنگم سفر کرببلا میخواهد........
پابوسی شاه شهدا میخواهد........
ای عموی باوفا ای سقای دشت کربلا
زندگی ام بی شما معنایی ندارد.........
یه کربلا داره دیونه ام کرده ارباب........
بسم اللہ. ..
در خلوتی عجیب نگاهم غریب بود
دستم فقط به دامن اَمَّن یُجیب بود
اَمَّن یُجیب خواندم و یَا مَن یُجیب را
از دل صدا زدم، كه به دردم طبیب بود
دیدم مسیحِ عشقِ به غیر از حبیب را
در گوشه ای از عمق دلم بر صلیب بود
چشمم به قاب عكس اتاقم كه خیره شد
در سینه ام حرارت حسّی عجیب بود
حسّی كه گفت چشم مرا: فَابكِ لِلحُسین
یادآوریِّ روضه ی اِبن شَبیب بود
پر زد دوباره مرغ دلم تا به كربلا
زیرا دوای درد، فقط بوی سیب بود
یَا مَن یُجیب، نام حسین بن فاطمه ست
ذكر حسین، ذكر شریف مُجیب بود
هر چند شعر بود و فقط یك نوشته بود
این بی صدا، صدای اسیری غریب بود
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام نامی سر، بسمه تعالی سر
بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر
فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد
که بندهی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر
قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق
که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر
نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن
به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر
سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم
به سرسرای خداوند میروم با سر
هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.»
همان سری که "یحب الجمال" محوش بود
جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر
سری که با خودش آورد بهترینها را
که یک به یک، همه بودن سروران را سر
زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان
حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر
سپس به معرکه عابس، " أجنّنی"گویان
درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر
بنازم " أم وهب" را، به پاره تن گفت
برو به معرکه با سر ولی میا با سر
خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید
گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر
چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید
به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر
در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
همان سری است که برده برای لیلا سر
همان که احمد و محمود بود سر تا پا
همان سری که خداوند بود، پا تا سر
پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر
میان خاک، کلام خدا مقطعه شد
میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر
حروف اطهر قرآن و نعل تازهي اسب
چه خوب شد که نبوده است بر بدنها سر
تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر
جدا شده است و سر از نیزهها درآورده است
جدا شده است و نیفتاده است از پا سر
صدای آیه کهف الرقیم میآید
بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر
بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام
که آفتاب درآورد از کلیسا سر
عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟
به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر
دلم هوای حرم کرده است میدانی
دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر