تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: درد دلی با کربلا
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ ،کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت!
با مشک تو رودخانه تطهیر شده
رویای قشنگ آب تعبیر شده
تا مشت به مشت آب برمی داری
در دست تو قرص ماه تکثیر شده


دلخسته و بی قرار برمی گردد
در هاله ای از غبار برمی گردد
دلهای زنان و کودکان می لرزد
چون اسب تو بی سوار برمی گردد
[تصویر: 202.png]



در خود شکست آن شب، از خود برید عباس
اوج ولایت است این، خود را ندید عباس

آن عاشقان یکدست، هفتاد تن نبودند...
یک تن شدند، یک تن، اول مرید عباس

با یاد کشتگانش، آیینه خانه ای ساخت
آیینه دار او بود ، آیینه چید عباس

از نسل پختگان بود، خامی نکرد، باری
چون سیب سرخ افتاد، از بس رسید عباس

کی او بهانه جو بود، چشمش به چشم او بود
دستی به دست او داد، غیرت خرید عباس

از قهر، او به دور است ، بی ناز و بی غرور است
اول شهیدِ او شد تا شد شهید عباس

علیرضا قزوه


[تصویر: hussein_21.jpg]
آقا حامد نگران نباش.وقتي خدا بخواد و آقا هم مارو طلب كنه همه چي حله.من خودم هم فقط مشهد رفتم.اما پدر و مادرم چند سال پيش كه وعض مالي مون خيلي خوب نبود و اونا هم خيلي دلشون ميخواست برن كربلا، يه دفعه به طوري كه هنوزم كه هنوزه نميدونن چطور شد كه يهويي رفتن كربلا!!! آره داداش .نگران نباش
(اين جواب يكي از ارسال هاي صفحه اول اين بخش بود!!!)
سلام


با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد / در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد / شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده ست

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده ست

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت / وقتی که میزو دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت / مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان "واژه" هاست

شاعر شکست خورده ی طوفان "واژه" هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت / دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت / تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید / بر روی خاک وخون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا، بی ریا کشید / تا براش جای کفن؛ بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را، حروف را

از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت / بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت / خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود

او کهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن... / پیشانیش پر از عرق سرد و بعد از آن...

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن... / شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن...

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ کس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس
شعر معروف «عشق بازی کار هر شیّاد نیست» از ناصرالدّین شاه قاجار



عشق بازی کار هر شیاد نیست

این شکار دام هر صیاد نیست



عاشقی را قابلیت لازم است

طالب حق را حقیقت لازم است


عشق از معشوق اول سر زند

تا بعاشق جلوه ی دیگر دهد



تا بحدی که برد هستی از او

سرزند صد شورش و مستی از او



شاهد این مدعی خواهی اگر

بر حسین و حالت او کن نظر



روز عاشورا در آن میدان عشق

کرد رو را جانب سلطان عشق



بار الها این سرم این پیکرم

این علمدار رشید این اکبرم



این سکینه این رقیه این رباب

این عروس دست و پا اندر خضاب



این من و این ساربان این شمر دون

این تن عریان میان خاک و خون



این من و این ذکر یارب یاربم

این من و این ناله های زینبم



پس خطاب آمد زحق کی شاه عشق

ای حسین ای یکه تاز راه عشق



گر تو بر من عاشقی ای محترم

پرده برکش من بتو عاشق ترم



غم مخور که من خریدار توام

مشتری بر جنس بازار توام



هر چه بودت داده ای در راه ما

مرحبا صد مرحبا خود هم بیا



خود بیا که میکشم من ناز تو

عرش و فرشم جلمه پا انداز تو



لیک خود تنها نیا در بزم یار

خود بیا و اصغرت را هم بیار



خوش بود در بزم یاران بلبلی

خاصه در منقار او برگ گلی



خود تو بلبل گل علی اصغرت

زودتر بشتاب سوی داورت

دل سپردیم به تو حرکت کردیمبعد یک عمر که ماندیم... حرکت کردیم
دستهامان همه خالی...نه! پر از شعر و شعورعشق فرمود بیایید اطاعت کردیم
خاک آلوده رسیدیم به آن تربت پاک اشک آلوده ولی غسل زیارت کردیم
گفته بودند که آرام قدم برداریمما دویدیم... ببخشید جسارت کردیم
سهم مان در حرم یکسره سرگردانیبس که با قبله شش گوشه عبادت کردیم
تشنه بودیم دوبیتی بنویسیم براتاز غزل باری چشمان تو حیرت کردیم
همه با قافیه عشق مصیبت دارنداز تو گفتیم اگر ذکر مصیبت کرده ایم
وقت رفتن که حرم ماند و کبوترهایشبی پر وبال نشستیم و حسادت کردیم
و سری از سر افسوس به دیوار زدیمو نگاهی غضب آلوده به ساعت کردیم
بین مان باشد، آن شب... ما... بین الحرمیناز چه با زینب و عباس و تو صحبت کردیم
کاش می شد که بمانیم ضریحت در دستدل سپردیم به چشم تو و جرکت کردیم...
[تصویر: 202.png]




سلام بر زینب (سلام الله علیها) ، سلام بر ام المصائب . . .


دم آخر وصیتی دارم
ای علی جان به خاطرت بسپار

نیمه شبها حسین دلبندم
با لب تشنه می شود بیدار

بار سنگین این وصیت را
از سر شانه ها ی من بردار

قبل خوابیدنش عزیز دلم
ظرف آبی برای او بگذار

گریه کردم ز غربتش دیشب
تا سحر سوختم برای حسین

با همین دست ناتوان امروز
پیرهن دوختم برای حسین

کفنش را به زینبم دادم
حرف های نگفته را گفتم

چند ساعت برای دختر خود
فقط از رنج کربلا گفتم

گفتمش میوه دلم زینب
کربلا باش یار و یاور او

ظهر روز دهم به نیت من
بوسه ای زن به زیر حنجر او

وقت افتادنش به روی زمین
چشم خود را ببند مثل خدا

صبر کن دختر عقیله ی من
قهرمان بزرگ کرببلا

وحید قاسمی
قبله ی آمال

وقتی که ما به سوی حرم بال می زنیم

یک سر به کوی قبله ی آمال می زنیم

پیوند شاخه های دل خویش را فقط

با آن درخت سبز کهنسال می زنیم

شکر خدا که ماه محرم فرا رسید

امسال هم به سینه چو هر سال می زنیم

عطری که از سفر به خراسان خریده ایم

بر پیرهن سیاه و بر این شال می زنیم

ما میهمان سفره ی ششماهه می شویم

وقتی گریز روضه ی منهال می زنیم

با فاطمه برای حسین گریه می کنیم

با هم سری به داخل گودال می زنیم

ثابت نموده اند شهیدان زمان مرگ

بوسه به پای دوست به هر حال می زنیم
اگرچه تشنه جدا او سر از بدن دارد
چه غم که حنجر سرخی به از دهن دارد

عزیز فاطمه عریان به کربلا جان داد
که گفته بود به تن کهنه پیرهن دارد

نه پیرهن نه کفن آن عزیز بر تن داشت
فدای آن که به تن بوریا کفن دارد

نه بر تن کروبیان لباس سوگ و عزاست
به تن لباس غم و غصه مرد و زن دارد

غریب و بی‌کس و تنها کنار شط فرات
به زیر تابش خورشید او وطن دارد

علی عالی اعلا به کربلا چو حسین
خلیل بت‌شکنی جنس خویشتن دارد

«در اندرون من خسته‌دل ندانم کیست»
که همچو نی به دل آوای بوالحسن دارد

مرید سرور آزادگان بود «عنقا»
هر آنکه نام علی را به لب چو من دارد

می‌رسد بر گوش جان بانگ رثای کربلا
هر طرف برپا بود شور و نوای کربلا

رخت ماتم بر تن اهل جهان گردیده است
بنگرم هرسو به پا از غم لوای کربلا

شیون و غوغا بود برپا به بزم اهل دین
آمده بار دگر ماه عزای کربلا

آه و افغان بشر بر بام کیوان میرسد
شد ملک گریان برای کشته‌های کربلا

آمده ماه محرم شیعیان بر سر زنان
سربسر عالم شده ماتم سرای کربلا

اهل عالم جمله محزون در غم سبط نبی
شد مگر جور و جفا رسم روای کربلا

هر که را بینم بود اندر غم کرب و بلا
هر دلی خواهان کوی حق‌نمای کربلا

خون یاران خدا می‌جوشد از آن سرزمین
زمزم است و مروه کوی با صفای کربلا

زیب آغوش نبی آنجا به قربانگه شتافت
خیز و لبیکی و شو سوی منای کربلا

گر طواف کعبه خواهی، شو به احرامی دگر
شو حَجَر بوس مقام سر جدای کربلا

می‌تراود اشک غم، «حکاک» از نای قلم
چون نگرید چشم تو بر ماجرای کربلا
آدرس های مرجع