۲۰/اسفند/۹۰, ۲:۴۲
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118
۲۰/اسفند/۹۰, ۲۳:۴۵
(۴/اسفند/۹۰ ۱۱:۵۳)saloomeh نوشته است: [ -> ](۸/بهمن/۹۰ ۱۱:۲۶)منتقم زهرا نوشته است: [ -> ]هیچیکی اینجا نیست بگه: من دارم میرم کربلا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه خبر خوش دارم !
به امید خدا 28 اسفند راهیم حرم یار ، کربلا
اسم بچه های گردانهای
علي بن ابي طالب
سيدالشهداعباس بن حیدر
رو هم نوشتم میخام ان شاءالله بندازم تو ضریح آقا . حالا هر کدوم از همسنگرای گلم هر چی دوست دارند جلوی اسمشون بنویسن. قول میدم امانت دار خوبی باشم . از خوشحالی نمیدونم چی بگم سال تحویل به امید خدا نجفم . سر سفره مولا همگی شما حضور خواهید داشت ان شاءالله شک نکنید. محضر مولا دعاگوی همه شما هستم بالاخره این دعاها نتیجه داد . دوستانی که از حرم آقا تبرک میخوان در خدمتشون هستم تو پیغام خصوصی به بنده اطلاع بدن . بی تعارف میگم.بچه ها دارم میرم باورم نمیشهخدایا شکرت
خوشا به سعادتون
اشکمو درآوردین...ان شاءالله سفرتون پر خیرو برکت و بی خطر
خیلی خیـــــــــــــــــــــــلی التماس دعا
۲۳/اسفند/۹۰, ۱۰:۳۸
انشاءالله تو زندگيت فقط يه جا بين دو راهي گير كني
اون هم وسط بين الحرمين باشه
۲۳/اسفند/۹۰, ۱۱:۰۹
غروب روز دلگیری
دلم غرق پریشانی
هوا هم مثل چشمم سرخ بود و خیس و بارانی
منو و دل تنگی و غربت دلی غرق پریشانی
نمی دانستم از کی آمدم بیرون کجا هستم
نمی شد پیش این مردم نشست و درد دل کرد
نمی شد قفل غمها را شکست و درد دل کرد
که نا گه آمد از نزدیکی ام آوای زیبای دل انگیزی
که گویی بند بر این رشته های پاره میزد
تو گویی که خدا از عرش بهر هر کسی که گشته آواره میزد
و یا از بهر هر بیچاره ای میزد
نمی دانستم از کی آمدم بیرون کجا هستم
دلم پر غم
که ناگه دیدم آنجا را
ز بس که غرق غم بودم نفهمیدم چگونه
نزدیک حرم بودم
و نزدیک اذان بود
و آوای دل انگیزی که گویی حق از عرش بهر مردم بیچاره میزد
اذان بود و حرم نقاره میزد
دلم طاقت نیاورد
ایستاده نه بروی سنگ فرش صحن افتادم
صدا دادم : سلام ای ضامن آهو
[/b]
ببین بیچاره ام آقا
برس بر داد من آقا
که من بیچاره ام آقا
که ناگه یک کبوتر با صدای بالهای خود سکوتم را شکست
کبوتر ناز و سرمست
کنار حوض آن صحن حرم بنشست
کبوتر تشنه بود و آب میخورد
دل من بین سینه تاب میخورد
صدایش کردم و گفتم : کبوتر خوش بحالت
چه جایی میزنی پر خوش بحالت
دلم میخواست آقا مثل تو اینجا به من هم لانه میداد
خودش با دستهای مهربانش به من هم دانه میداد
دلم میخواست من هم مثل تو پرواز میکردم
به روی گنبد زردش پرم را باز میکردم
و یا با بالهایم پرچم سبز حرم را ناز میکردم
کبوتر دارم ز تو یک سوالی
کبوتر راستی جایی جز این صحن و سرا رفتی؟
اگر رفتی بگو که تا کجا رفتی؟
چه می دانی که دردم چیست؟
اصلا تا به حالا تو به عمرت کربلا رفتی؟
کبوتر از سر شب تا کنون در فکر آنجایم
اگر که جان ندادم چون که من هم پیش آقایم
کبوتر تویی که لانه ات بر عرش دنیاست
تویی که صاحبت فرزند زهراست
برو پیشش بگو آقا گدایت بی قرار است
از آن روزی که رفته کربلا چشم انتظار است
برو پیشش بگو آقا گدایت سخت اندر شور و شین است
برو پیشش بگو آقا گدایت سخت دلتنگ حسین است
![[تصویر: 24989967341877719828.jpg]](http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up2/24989967341877719828.jpg)
دلم غرق پریشانی
هوا هم مثل چشمم سرخ بود و خیس و بارانی
منو و دل تنگی و غربت دلی غرق پریشانی
نمی دانستم از کی آمدم بیرون کجا هستم
![[تصویر: 26518632872316966852.jpg]](http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up2/26518632872316966852.jpg)
نمی شد قفل غمها را شکست و درد دل کرد
که نا گه آمد از نزدیکی ام آوای زیبای دل انگیزی
که گویی بند بر این رشته های پاره میزد
تو گویی که خدا از عرش بهر هر کسی که گشته آواره میزد
و یا از بهر هر بیچاره ای میزد
نمی دانستم از کی آمدم بیرون کجا هستم
دلم پر غم
که ناگه دیدم آنجا را
ز بس که غرق غم بودم نفهمیدم چگونه
نزدیک حرم بودم
و نزدیک اذان بود
و آوای دل انگیزی که گویی حق از عرش بهر مردم بیچاره میزد
اذان بود و حرم نقاره میزد
دلم طاقت نیاورد
ایستاده نه بروی سنگ فرش صحن افتادم
صدا دادم : سلام ای ضامن آهو
[/b]
![[تصویر: 84416453006555890808.jpg]](http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up2/84416453006555890808.jpg)
برس بر داد من آقا
که من بیچاره ام آقا
که ناگه یک کبوتر با صدای بالهای خود سکوتم را شکست
کبوتر ناز و سرمست
کنار حوض آن صحن حرم بنشست
کبوتر تشنه بود و آب میخورد
دل من بین سینه تاب میخورد
صدایش کردم و گفتم : کبوتر خوش بحالت
چه جایی میزنی پر خوش بحالت
دلم میخواست آقا مثل تو اینجا به من هم لانه میداد
خودش با دستهای مهربانش به من هم دانه میداد
دلم میخواست من هم مثل تو پرواز میکردم
به روی گنبد زردش پرم را باز میکردم
و یا با بالهایم پرچم سبز حرم را ناز میکردم
کبوتر دارم ز تو یک سوالی
کبوتر راستی جایی جز این صحن و سرا رفتی؟
اگر رفتی بگو که تا کجا رفتی؟
چه می دانی که دردم چیست؟
اصلا تا به حالا تو به عمرت کربلا رفتی؟
کبوتر از سر شب تا کنون در فکر آنجایم
اگر که جان ندادم چون که من هم پیش آقایم
کبوتر تویی که لانه ات بر عرش دنیاست
تویی که صاحبت فرزند زهراست
برو پیشش بگو آقا گدایت بی قرار است
از آن روزی که رفته کربلا چشم انتظار است
برو پیشش بگو آقا گدایت سخت اندر شور و شین است
برو پیشش بگو آقا گدایت سخت دلتنگ حسین است
![[تصویر: 24989967341877719828.jpg]](http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up2/24989967341877719828.jpg)
۲۴/اسفند/۹۰, ۱۰:۳۰
به نام خدا
دلم به یاد تو ای دوست خلوتی دارد
در این سکـوت غـم بی نهایتی دارد
نسیم یاد تو بر باغ جان صفا بخشد
حسین (علیه السلام) نام تو بردن چه لذتی دارد
اگر که بغض گلویم امان دهد دل من
به قدر فرصت گل با تو صحبتی دارد
بهشت با همه سر سبزی و طراوت و حسن
به پیش کرب و بلایت چه قیمتی دارد
به یاد داغ تو هر لاله ای که می روید
به وسعت دل صحرا مصیبتی دارد
هر آنکه همچو من آلوده و گنه کار است
ز آستان تو چشم شفاعتی دارد
۲۴/اسفند/۹۰, ۲۲:۳۰
زینب (سلام الله علیها)
اسیر "مهربانی" تو بود
یا حســــــــــین [b](علیه السلام)
اسیر "مهربانی" تو بود
یا حســــــــــین [b](علیه السلام)
۶/فروردین/۹۱, ۱۷:۳۷
بسم الله الرحمن الرحیم
حسین جان؛
سائل و سینه زن و سیب، سحر، سوره فجر
سوز دل بهر عزای تو دمادم داریم
هفت سین کرمت جوره همیشه آقا
ما فقط یک "سفر کرب و بلا" کم داریم
.
.
.
در پناه خدا .
حسین جان؛
سائل و سینه زن و سیب، سحر، سوره فجر
سوز دل بهر عزای تو دمادم داریم
هفت سین کرمت جوره همیشه آقا
ما فقط یک "سفر کرب و بلا" کم داریم
.
.
.
در پناه خدا .
۱۱/فروردین/۹۱, ۲:۰۸
امشب (شب جمعه) ساعت 2:2 بامداد یکی از دوستان از کربلا پیام داد:
یا حسین (علیه السلام)؛ کربلا عجیب بارانی می بارد...
یا حسین (علیه السلام)؛ کربلا عجیب بارانی می بارد...
۱۶/فروردین/۹۱, ۱۵:۰۸
حسين ع
پايان راه تو به خدا ختم مي شود
از راه كربلاست مسير خداي من
۱۷/فروردین/۹۱, ۴:۴۸
بسم الله النور
امشب با خوندن خبر سفر 110 های تالار
(علی آقا و آقا وحید) به عتبات دلم رفت یه جایی و گفتم بهتره شما عزیزان رو هم با خودم ببرم.متن زیر از آقای سعید شیرودیه.
اگه آسمون دلتون بارونی شد التماس دعا برای همه مخصوصا ما کربلا نرفته ها.
امشب با خوندن خبر سفر 110 های تالار
(علی آقا و آقا وحید) به عتبات دلم رفت یه جایی و گفتم بهتره شما عزیزان رو هم با خودم ببرم.متن زیر از آقای سعید شیرودیه.اگه آسمون دلتون بارونی شد التماس دعا برای همه مخصوصا ما کربلا نرفته ها.
تمام مردان که رفته باشند....
وقتی تنها محـــــــــــــرم زینب(سلام الله علیها)حســـــــیــــن (علیه السلام)باشـــد وعــــــباس(علیه السلام)
وقتی که فقط پرچمدارو علمدار از تمام سپاه مانده باشد...
وقتی فقط یک عباس(علیه السلام)از بنی هاشم مانده باشد....
وقتی که فقط یک "عمو" برای بچه ها مانده باشد . . .
وقتی فقط همین یک باقیمانده . . .
وقتی این تنها "امید"...
وقتی علمدار و پرچمدارسپاه . . .طلب اذن کند...
حــــــــــســـــــــــیــــن (علیه السلام)
هم که باشــــد . . .
هزار و هزار و هزار داغ هم که دیده باشد . . .
با تمام صبرش...
فَبَکی الحُسَین بُکاءً شَدیدا
نگاهش با نگاه عباس(علیه السلام)یکی میشود:
یا أخی أنتَ صاحِبُ لِوایی...یَعولُ جَمعُنا إلی الشِّطاط، عِمارَتُنا تَنبَعُ إلَی الخَراب
برادرم......تو ستون خیمه ها ی منی . . . اگر بروی . . . خیمه ها. . .
کودک به کودک....زجه به زجه..ناله به ناله . . . میان کلام ابا عبدالله پیچید.....بوی تشنگی. . . نوای العطش . . .هرم بی طاقتی . . .
فَطلُب لَهؤلاءِ الأطفال قَلیلاً مِنَ الماء
فقط کمی ....
آبــــــــــ
. . .فقط کمی . .
نیزه میزد....شمشیر میزد..میتاخت..می افتادند..دانه دانه نه...فوج فوج
فرصت نمیداد..هلاک میشدند....دانه دانه نه...گروه گروه
میدرید سپاه ظلم را...رشته رشته میکرد کوچه های نبرد را .. . .
متلاشی میکرد...حلقه های محاصره را...
مگـــــــر کـــــــسی جرات داشتـــــــ رو به روی ماه بنی هاشم نبرد کـــند؟
"رو"..به.."رو"..
مگر کسی جرات داشت روی ماه را بیند و . . .
راهش به شریعه باز شد . . . زانو زد کنار فراتـــ. ...
و فرات....عکس قمر بنی هاشم را . . . به صورت میکشید و میبویید و میبوسید . .
دست گرمش را به زیر خنکای آب برد . . .ترک لبانش میسوخت...زبانش در طلب آب خون میتراوید...
نفسش فقط یک قطره آب را نفس نفس میزد...
آب را با دست بالا آورد . . .اما
.
.
.
آب روی آب ریخت..
قمر
...روی آب...متلاطم شد . . .فرات...متلاطم شد . .
..متلاطم شد...
شتاب کرد...
مشک را به دوش انداخت....
به اسب نشست...
تاخت..
باران تیر بر زره اش مینشست...سی هزار گرگ دوره اش کرده بودند....میهراسیدند و میجنگیدند...
عباس
بود و مشک..
عباس
بود و ترک لبان علی...
عباس
بود و خواهش حسین
عباس
بود و العطش سکینه
عباس
بود و مشک . ..
تن به تن..نه...
تن به سپاه میجنگید و می خروشید..
که شمشیری...دست راستش را ........
فرصت فعل گذاشتن هم نیست....
مشکپ را به دست چپش سپرد....میتاخت..میشتافت....
به خدا قسم اگر دست راستم را قطع کنید من دست از حمایت دینم....
دیگر دستی نماند. . .
کسی از پشت نخل دست چپش را . . .هم..
عباس
بود و مشک.....مشک بود و دندان
دیگر نتوانست رجز بخواند که اگر دست چپم را هم.....مشک به دندانش بود . .
خوابید بر مشک تا بتازد...
بی دست....بی شمشیر...بی دست...
با مشک...
اما . . .
تیر . . . همه جارا خون کرد . . . .تیر همه جا سرخ کرد...
تیر نخلستان و میدان و شریعه را به خون کشید ...
اما ...
عباس(علیه السلام) با چشم نمیدید که بی چشم نبیند. . .
عباس
وقتی فهمید نمیبیند. . .
که شنید ...جرعه های آب . .. بر تن اسب . . . شره میکند
عباس
وقتی حس کرد دست ندارد . . .
که فهمید . . مشک
. دیگــــــــر مشک نیست .
آه...چقدر
عباس
در خود شکست . . .وقتی که که آب . . جرعه جرعه در مشک . . . میشکست . .
عمود . . .بر علمدار . . عمود شـــــــد . .
و شکـافتـــــــ . . تا ابروانش . . .و شکــــــــافت . . ماه . .
عباس
. . . در محراب پیشانی اش . . .به خون نشست . . .
طاقت بدنش رفت.....توان پایش رفت..
دیگر دستی نمانده بود..که رمق از دستانش برود...
علمدار....با تیر بر چشم....با مشک خالی . . . با جای خالی دست هایش به زمین افتاد . .
حالا دیگـــــــــــــــر وقتش رسیده بود . . .
اگر تمام عمر ذکر لبش مولا و سیدی بود...حالا وقتش رسیده بود . .
اینجا باید...برادری...برادرانه....به داد برادر میرسید . . .
صاحَ إلی أخیهِ الحُسین أدرِکنی
حسین شنید....
حسین دوید.....
حسین خم شـــد . . .
ألانَ إنکَسَرَظهری . .
آه. . .
عباس
حسین.. . دارد بر بالین تو...
وَ غَلَّت حیلَتی میخواند . . .
عباس .. . برخیز و ببین . . . شکسته های تو . . . شان نزول آیه ی امن یجیب شده است . . .
بلند شو پناه حرم . . . نگذار حسین اینگونه "مضطر "را به تفسیر بکشد . . .
یل ام البنین....بلند شو . . .
حسین دارد جلوی دشمنان وَ وَ نَقطَعَ رَجائی را زمزمه میکند . . .
مگذار هلهله ی دشمن . . . بر زبان حسین "وَ شَمُطَ بی عَدوّی" بنشاند . .
اصلا جواب سکینه را......نه جواب العطش...نه ....
عباس
حسین جواب "أبَتا هَلَ لکَ عِلمٌ بِعَمّی العَبّاس"را چه بدهد؟
وقتی تنها محـــــــــــــرم زینب(سلام الله علیها)حســـــــیــــن (علیه السلام)باشـــد وعــــــباس(علیه السلام)
وقتی که فقط پرچمدارو علمدار از تمام سپاه مانده باشد...
وقتی فقط یک عباس(علیه السلام)از بنی هاشم مانده باشد....
وقتی که فقط یک "عمو" برای بچه ها مانده باشد . . .
وقتی فقط همین یک باقیمانده . . .
وقتی این تنها "امید"...
وقتی علمدار و پرچمدارسپاه . . .طلب اذن کند...
حــــــــــســـــــــــیــــن (علیه السلام)
هم که باشــــد . . .
هزار و هزار و هزار داغ هم که دیده باشد . . .
با تمام صبرش...
فَبَکی الحُسَین بُکاءً شَدیدا
نگاهش با نگاه عباس(علیه السلام)یکی میشود:
یا أخی أنتَ صاحِبُ لِوایی...یَعولُ جَمعُنا إلی الشِّطاط، عِمارَتُنا تَنبَعُ إلَی الخَراب
برادرم......تو ستون خیمه ها ی منی . . . اگر بروی . . . خیمه ها. . .
کودک به کودک....زجه به زجه..ناله به ناله . . . میان کلام ابا عبدالله پیچید.....بوی تشنگی. . . نوای العطش . . .هرم بی طاقتی . . .
فَطلُب لَهؤلاءِ الأطفال قَلیلاً مِنَ الماء
فقط کمی ....
آبــــــــــ
. . .فقط کمی . .
نیزه میزد....شمشیر میزد..میتاخت..می افتادند..دانه دانه نه...فوج فوج
فرصت نمیداد..هلاک میشدند....دانه دانه نه...گروه گروه
میدرید سپاه ظلم را...رشته رشته میکرد کوچه های نبرد را .. . .
متلاشی میکرد...حلقه های محاصره را...
مگـــــــر کـــــــسی جرات داشتـــــــ رو به روی ماه بنی هاشم نبرد کـــند؟
"رو"..به.."رو"..
مگر کسی جرات داشت روی ماه را بیند و . . .
راهش به شریعه باز شد . . . زانو زد کنار فراتـــ. ...
و فرات....عکس قمر بنی هاشم را . . . به صورت میکشید و میبویید و میبوسید . .
دست گرمش را به زیر خنکای آب برد . . .ترک لبانش میسوخت...زبانش در طلب آب خون میتراوید...
نفسش فقط یک قطره آب را نفس نفس میزد...
آب را با دست بالا آورد . . .اما
.
.
.
آب روی آب ریخت..
قمر
...روی آب...متلاطم شد . . .فرات...متلاطم شد . .
..متلاطم شد...
شتاب کرد...
مشک را به دوش انداخت....
به اسب نشست...
تاخت..
باران تیر بر زره اش مینشست...سی هزار گرگ دوره اش کرده بودند....میهراسیدند و میجنگیدند...
عباس
بود و مشک..
عباس
بود و ترک لبان علی...
عباس
بود و خواهش حسین
عباس
بود و العطش سکینه
عباس
بود و مشک . ..
تن به تن..نه...
تن به سپاه میجنگید و می خروشید..
که شمشیری...دست راستش را ........
فرصت فعل گذاشتن هم نیست....
مشکپ را به دست چپش سپرد....میتاخت..میشتافت....
به خدا قسم اگر دست راستم را قطع کنید من دست از حمایت دینم....
دیگر دستی نماند. . .
کسی از پشت نخل دست چپش را . . .هم..
عباس
بود و مشک.....مشک بود و دندان
دیگر نتوانست رجز بخواند که اگر دست چپم را هم.....مشک به دندانش بود . .
خوابید بر مشک تا بتازد...
بی دست....بی شمشیر...بی دست...
با مشک...
اما . . .
تیر . . . همه جارا خون کرد . . . .تیر همه جا سرخ کرد...
تیر نخلستان و میدان و شریعه را به خون کشید ...
اما ...
عباس(علیه السلام) با چشم نمیدید که بی چشم نبیند. . .
عباس
وقتی فهمید نمیبیند. . .
که شنید ...جرعه های آب . .. بر تن اسب . . . شره میکند
عباس
وقتی حس کرد دست ندارد . . .
که فهمید . . مشک
. دیگــــــــر مشک نیست .
آه...چقدر
عباس
در خود شکست . . .وقتی که که آب . . جرعه جرعه در مشک . . . میشکست . .
عمود . . .بر علمدار . . عمود شـــــــد . .
و شکـافتـــــــ . . تا ابروانش . . .و شکــــــــافت . . ماه . .
عباس
. . . در محراب پیشانی اش . . .به خون نشست . . .
طاقت بدنش رفت.....توان پایش رفت..
دیگر دستی نمانده بود..که رمق از دستانش برود...
علمدار....با تیر بر چشم....با مشک خالی . . . با جای خالی دست هایش به زمین افتاد . .
حالا دیگـــــــــــــــر وقتش رسیده بود . . .
اگر تمام عمر ذکر لبش مولا و سیدی بود...حالا وقتش رسیده بود . .
اینجا باید...برادری...برادرانه....به داد برادر میرسید . . .
صاحَ إلی أخیهِ الحُسین أدرِکنی
حسین شنید....
حسین دوید.....
حسین خم شـــد . . .
ألانَ إنکَسَرَظهری . .
آه. . .
عباس
حسین.. . دارد بر بالین تو...
وَ غَلَّت حیلَتی میخواند . . .
عباس .. . برخیز و ببین . . . شکسته های تو . . . شان نزول آیه ی امن یجیب شده است . . .
بلند شو پناه حرم . . . نگذار حسین اینگونه "مضطر "را به تفسیر بکشد . . .
یل ام البنین....بلند شو . . .
حسین دارد جلوی دشمنان وَ وَ نَقطَعَ رَجائی را زمزمه میکند . . .
مگذار هلهله ی دشمن . . . بر زبان حسین "وَ شَمُطَ بی عَدوّی" بنشاند . .
اصلا جواب سکینه را......نه جواب العطش...نه ....
عباس
حسین جواب "أبَتا هَلَ لکَ عِلمٌ بِعَمّی العَبّاس"را چه بدهد؟
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118