تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: درد دلی با کربلا
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
پارسال همین موقع ها بود که من کربلا بودم . اونجا که بودم قدرشو ندونستم ، اما حالا هر وقت یاد حرم می افتم دلم آتیش می گیره ... خدا میشه یه بار دیگه حرم آقا رو ببینم
باز باران عاشقانه...
میخورد بر بام خانه
یادم آرد کربلا را
دشت پر شور و بلا را
چرخش یک روز غمگین
گرم و خونین
لرزش طفلان نالان
زیر تیغ و نیزه ها را
با صدای گریه های کودکانه
و اندرین صحرای سوزان
میدود طفلی سه ساله
پر ز ناله، دل شکسته، پای خسته،
خیره گشته کشته ها را
باز هم خون قطره قطره
میچکد از چوب محمل
میگدازد آشنا را
آی باران...
کی بباری برتن عطشان یاران
ثبت کن این لحظه ها را
وای باران...
آه باران...
قرآن بخوان از روی نیزه دلبرانه
یاسین و الرحمان بخوان پیغمبرانه
قرآن بخوان تا خون سرخت پا بگیرد
هم چون درخت روشنی در هر کرانه
باید بلرزانی وجود کوفیان را
قرآن بخوان با آن شکوه حیدرانه
خورشید زینب شام را هم زیر و رو کن
قرآن بخوان با لهجه ای روشنگرانه
کوثر بخوان تا رود رود این جا ببارم
در حسرت پلک کبودت خواهرانه
قرآن بخوان شاید که این چشمان هرزه
خیره نگردد سوی ما خیره سرانه
اما چه تکریمی شد از لب های قاری
تشت طلا و بوسه های خیزرانه
گل داده از اعجاز لب های تو امشب
این چوب خشک اما چرا نیلوفرانه
در حسرت لب های خشکت آب می‌شد
ریحانه ات با التماسی دخترانه
آن شب که می‌بوسید چشمت را سه ساله
خم شد ز داغت نیزه هم ناباورانه
از داغ تو قلب تنور آتش گرفته
تا صبح با غمناله هایی مادرانه
یوسف رحیمی
[تصویر: 202.png]




قلم به دست گرفتم كه ماجرا بنویسم
غریب‌وار پیامی به آشنا بنویسم

نرفته یك غمی از دل، غمی دگر رسد از راه
ز خانه‌ی دل تنگ و برو بیا بنویسم

غریبی من و دل را كسی چه داند و بهتر
كه مویه‌های غریبانه با رضا بنویسم

پی رضای امام رئوف بودم و گفتم
روم به توس ولیكن ز كربلا بنویسم

به یاد كودكی و درس و مشق و مدرسه افتم
دوباره مشق ز بابا و طفل و آ بنویسم

چه كودكانه و خوش‌باورانه بود و فسانه
نه آبی آمد و نه یادی و من چرا بنویسم؟

گهی ز پشت حسین و گهی ز فرق اباالفضل
یكی‌یكی كه شنیدم، دو تا دو تا بنویسم

به یاد قامت عباس و دست و همت سقا
رسا اگر چه نگویم ولی رسا بنویسم

به جای دست روی چشم تیر نهادم
مركبی ز بصیرت بیار تا بنویسم

به فرش خاك بیابان، به عرش نیزه دونان
تنی جدا بسرایم، سری جدا بنویسم

چه بر سر تنش آمد؟ ز من مپرس كه باید
ز توتیا شده در چشم بوریا بنویسم

بنی‌اسد بگذارید من به قبر شهیدان
غزل نه قطعه از آن قطعه‌قطعه‌ها بنویسم

ز نوك نیزه و كنج تنور و دیر نصارا
تمام سیر و سفر بود، از كجا بنویسم؟

چه‌ها گذشت به بزم یزید با دل زینب
شراب را بگذارم كباب را بنویسم

لبی لبالب قرآن، لبی به طعنه و طغیان
دگر مپرس سزا نیست ناسزا بنویسم
با سوز و گداز و شور و اخلاص بخوان
با حنجره ی زخمی احساس بخوان
صحن دل من عین حسینیه شده
ای عشق بیا روضه ی عباس بخوان

[b]عبدالرحیم سعیدی راد
چون خونِ خدا، بیا مسلمان باشیم
یا حداقل، شبیه سلمان باشیم
مولا، سگ آستان نمی‌خواهد مرد!
او کرده قیام، تا که «انسان» باشیم


تردید مکن که کربلا آغاز است
بر بام سپهر، مژده پرواز است
لبیّک بگو به «هَل ِمن ...» عاشورا
این پنجره تا ابد به دنیا باز است


ای مرثیه خوان! ز فهم مولا دوری
از دیدن جلوه‌های دریا دوری
چون لهجه زینبی نداری، افسوس!
از خواندن «ما َرَایتُ ِالاّ...» دوری


وقتی که حسین را تو «سین» می‌خوانی!
در تعزیه، روضه حزین می‌خوانی
یعنی که حماسه را غلط می‌فهمی
وقتی که ز کوه اینچنین می‌خوانی


تردید مکن، امام را باید گفت
این خطبه ناتمام را باید گفت
با لهجه زینبی به گوش فردا
زیبایی این قیام را باید گفت


بر خیز و ببین قیامت کبرا را
پایان حماسه رنگ این دنیا را
برخیز و برقص مرگ را در میدان
با خون بنویس، فصل عاشورا را


ای مرثیه‌خوان ! اهل حرم را دریاب
مولای حماسه و کرم را دریاب
با پای ادب به کربلا وارد شو
در روضه، حضور «محتشم» را دریاب


ای دلشدگان! حسین «عبدالله» است
گوینده «لا ِالهَ ِالاّ الله» است
هر کس که حدیث دیگری می گوید
سوگند به نور، مشرک و گمراه است


این مرد سپیده پوش، نامش نور است
در گوش زمینیان، پیامش نور است
بر ظلمت کربلا سَحر می‌پاشد
جان مایه ی نهضت و قیامش نور است


در کرب و بلا، اسیر بودن زیباست
همبستر تیغ و تیر بودن زیباست
مانند شغال زنده بودن زشت است
در بیشه مرگ، شیر بودن زیباست


در غربت کربلا، اسیری عشق است
در مسلخ عشق، سر به زیری عشق است
در حضرت مرگ، سرخ‌رو رقصیدن
وقتی که ز مرگ ناگزیری، عشق است


این شیر، مرام سر به زیری دارد
از آب ُفرات ، چشمِ سیری دارد
او دل نگران غنچه‌ای لب‌تشنه است
این ماه، نظر به راه شیری دارد


چون روح بهار، سبز و آبادست او
از هر چه به غیر دوست، آزادست او
آمیزه عشق و آتش و فریادست
شیری به قفس، حضرت سجادست او


در کرب و بلا، خوش ست «اصغر» بودن
هم خیمه لاله‌های پرپر بودن
سیراب‌شدن ز آب خنجر... عشق است
سرباز حسین، پور حیدر بودن


ای کاش، به دشت کربلا، حُر بودن
چون باغ، ز بوی لاله‌ها پُر بودن
چون لاله، زبان داغ را فهمیدن
با عشق شبانه‌روز دمخور بودن
پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
چون شیشه عطری که درش گم شده باشد.


من و یک درد، یک اندوه رایج
و بیم روز اعلام نتایج
بدون دست‌های مهربانت
چه خواهم کرد، یا باب‌الحوائج؟
بسم الله الرحمن الرحیم


خیلی حیفه که آدم بمیره و
کربلا
نرفته باشه...

خداییش بین بچه های تالار که این
پست رو می خونن
کدوماشون
کربلا نرفتن...

ما کربلا رفته ها برای شما دعا می کنیم
و شما هم برای ما دعا کنید...
امروز شهادت عمه سه ساله امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) هست
من به شخصه برات کربلا ام رو از حضرت رقیه(سلام الله علیها)
گرفتم...
شما هم دامن خانوم رو بگیرین
و به عمو جانشان حضرت ابولفضل(علیه السلام)
قسم بدین...
ان شاء الله قسمت همگیتون بشه
[تصویر: 202.png]



هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد
نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده
و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد

به یاد چایی شیرین کربلایی ها
لبم حلاوت "احلی من العسل" دارد

چه ساختار قشنگی شکسته است خدا
درون قالب شش گوشه یک غزل دارد

بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟
بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

غلامتان به من آموخت در میانه ی خون
که روسیاهی ما نیز راه حل دارد

سید حمیدرضا برقعی
11 دی 90
آدرس های مرجع