تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: درد دلی با کربلا
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
(۹/دی/۹۰ ۱۲:۳۵)Seyed Mohsen نوشته است: [ -> ]
بسم الله الرحمن الرحیم


خیلی حیفه که آدم بمیره و
کربلا
نرفته باشه...

خداییش بین بچه های تالار که این
پست رو می خونن
کدوماشون
کربلا نرفتن...

ما کربلا رفته ها برای شما دعا می کنیم
و شما هم برای ما دعا کنید...
امروز شهادت عمه سه ساله امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) هست
من به شخصه برات کربلا ام رو از حضرت رقیه(سلام الله علیه)
گرفتم...
شما هم دامن خانوم رو بگیرین
و به عمو جانشان حضرت ابولفضل(علیه السلام)
قسم بدین...
ان شاء الله قسمت همگیتون بشه


نقل قول:هیچیکی اینجا نیست بگه: من دارم میرم کربلا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اون روز که این پست رو خوندم خیلی دلم گرفت به قول آقا سید اون شب دست به دامن حضرت رقیه (سلام الله علیها) شدم البته قبلا هم اسم نوشته بودم ولی اینقدر مشکلات زیاد بود که.......
اما از فرداش نمی دونم چی شد ولی اینقدر کارا سریع پیش رفت که هفته دیگه انشاالله دارم میرم کربلا هنوزم باورم نمیشه، واقعا راه آقا سید کار ساز بود.
خدا خیرتون بده برام دعا کنید.
بسم الله الرحمن الرحیم
دلم ملال گرفت از جهان و هر چه دراوست
درون خاطر من نگنجد کس الا دوست
اگر از گلشن وصلت رسد به ما بویی
دلم چو غنچه ز شادی نگنجد اندر پوست
[/font]


....شنیده بودارواح مومنین هر پنج شنبه شب میرن کربلا خدمت امام حسین(علیه السلام)... میگفت منم هر پنج شنبه واسه یه مومن فاتحه میخونم که وقتی رسید پیش حسین (علیه السلام) سلام مرا برساند.....


[font=B Zar]آقا رضا خوش بحالتون.... تو رو خدا اون جا که رفتید ما را یادتون نره... زیر قبه که دارید دعامیکنید.... وقتی بی اذن دخول وارد حرم عباس (علیه السلام) میشید.... روی تل زینبیه( که من نرفتم....)... وقتی توی مقام های امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در مسجد کوفه و سهله نماز میخونید... ما را یادتون نره....
خوش باشی آقــــــــــا با زائــــــرات..............
(۱۵/خرداد/۹۰ ۹:۴۶)paradise نوشته است: [ -> ]
[تصویر: 202.png]


ان شاء الله برسه روزی که یه کاربری بیاد اینجا و فریاد بزنه، که تونسته برات کربلا بگیره... الهـــی آمیــــن...
این پست اول همین تاپیک هست...
و حالا...
.
.
.
(۱۲/بهمن/۹۰ ۱۲:۴۲)Reza14 نوشته است: [ -> ]
نقل قول:هیچیکی اینجا نیست بگه: من دارم میرم کربلا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اون روز که این پست رو خوندم خیلی دلم گرفت به قول آقا سید اون شب دست به دامن حضرت رقیه (سلام الله علیه) شدم البته قبلا هم اسم نوشته بودم ولی اینقدر مشکلات زیاد بود که.......
اما از فرداش نمی دونم چی شد ولی اینقدر کارا سریع پیش رفت که هفته دیگه انشاالله دارم میرم کربلا هنوزم باورم نمیشه، واقعا راه آقا سید کار ساز بود.
خدا خیرتون بده برام دعا کنید.
آقا رضای عزیز ما رو هم دعا بفرمایید...خصوصا بین الحرمین...
با سلام خدمت دوستان
دوست داشتم شما هم این شعر رو خونده باشید:
در دل دشتی خشک
در بیابانی گرم
زیر تیغ خورشید
دورتر از لب آب
تب پر آب فراتی بی تاب
پیش چشمانی مات
اهل بیتی جمع اند
مثل پروانه به گرد شمع اند
آن طرف در تب نخلستان ها
مردمی پنهانند
مثل نخلستانند
همگی میبینند
همه از دور تماشاگر آن بزم
در اندیشه خدایا
دل آن پهنه چه راز است
مگر دشت حجاز است
مگر کعبه در آنجاست
که آن قوم همه حلقه زنان محو جلال و جبروتش شده
حیران شکوه ملکوتش
چه در آن حلقه مگر هست خدایا
این طرف در این سو
آسمانی هایند
اخترانی از نور
جلوه هایی پر شور
همه آری جمعند
مثل پروانه به گرد شمع اند
و همه منتظرند
کعبه هم آمده تا روزی خود را ببرد
آسمان اینجا خاک
کهکشان اینجا گرد
و بهشت اینجا گم
همه آری جمع اند
در طواف حرم آل الله
در سراپرده شاه
محمل آینه ثارالله
گرچه فرمود رسیدیم
ولی تا نیاید بانو
نزند پرده محمل بالا
نگذارد قدمش را بر خاک
آمدن بی معناست
ماندن اینجا رویاست
خیمه برپا نشود
خود ارباب نماند حتی
گرد بانو تا عرش
هاله ای از نور است
جز محارم همه ی دیده ی عالم کور است
آرزوی همه این است تبرک ببرند
آرزوی همه این است رکابش گیرند
با خودش قاسم گفت:
کاش میشد که عنانش گیرم
کاش میشد بنهد پا به سر شانه من
پیش خود عبدالله:
کاش روزی من هم دامن پرده محمل گیرم
و علی اکبر هم
گرچه در دست عنان را دارد
گرچه از میر نشان را دارد
آرزو داشت که یک روز رکابش گردد
لیک اینها همه میدانستند
تا عمو هست کسی پرده نگیرد
که قدم عمه سادات نهد روی زمین
تا عمو هست کسی اذن ندارد که رکابش گردد
سر به پایین آورد
با ادب گفت که رخصت دارم
سیدی سیدتی
آنچنان بر جگر خاک علم را کوبید
موج برخاست ز دریا و زمین را لرزاند
باز هم مثل علی طوفان کرد
غیر سادات عوالم همگی کور شدند
زانویش خم شد و بانوی دو عالم به زمین پای نهاد
آه از سینه زینب برخاست
بوسه ای زد به تلاقی دو ابروی علمدار خودش
و علمدار پر چادر زینب بوسید
چند روزی که گذشت
شعله مهمانش شد
عاقبت شام غریبانش شد
همه جا تیره و تار
دود اطراف حرم میپیچید
خیمه ها در آتش
چادرش خاک آلود
معجرش خونین بود
دلش از غم ها پر
همه را کرد سوار و همه جا نامحرم
چشم ها مینگرد
ناغه اش عریان است
طرفی بر سر راسی دعواست
نه علمدار
نه اکبر
نه برادر آنجاست
که رکابش گیرند
باد میسوزد و از دور و برش میگذرد
چشم های جبریل پای او میگریند
ناغه اش عریان است
غیرت الله تنش میلرزد
همه جا میلرزد
علقمه
قربان گاه
تا نبیند چشمی
خواهرش را این بار
تا حواس همه جای دگری پرت شود
تا که بانو به سر ناغه رود
سر عباس ز نیزه افتاد
گرچه اورا بستند سر ارباب ز نیزه افتاد
سر اکبر
قاسم
سر عبدالله اش
سر طفلان خودش
نیزه داران مبهوت
سر شش ماهه ز نیزه افتاد
پیش چشمان رباب

التماس دعا.
بسم الله الرحمن الرحیم

آدم تو بین الحرمین سر در گمه...وقتی که وارد می شی...با پای برهنه نمی دونی که اول باید کدوم طرف بری...

بین الحرمین فقط یه خیابون نیست بلکه همه دنیاست

به شخصه اول رفتم سر مزار آقام ابولفضل العباس(علیه السلام)...و از آقا اجازه گرفتم که برم سر قبر اباعبدالله الحسین(علیه السلام)

اذن دخول حرم امام حسین(علیه السلام) یه یا ابولفضل هست...اگه آقا اجازه دادن می تونیم بریم داخل حرم

آقا دلم خیلی تنگه...
خودتون یه نگاهی به این دل سیاه ما بکنید
.
.
.
امام صادق (علیه السلام) فرمود :

هر کس که خدا خیر خواه او باشد محبت حسین (علیه السلام) و زیارتش را در دل او مى ‏اندازد و هر کس که خدا بدخواه او باشد کینه و خشم حسین (علیه السلام) و خشم زیارتش را در دل او مى‏ اندازد .

وسائل الشیعه ، ج 10 ص 388، بحار الانوار ، ج 98، ص76
این روزها غم تو مرا می‌کشد حسین
شب های ماتم تو مرا می‌کشد حسین
تا آن دمی که منتقم تو نیامده ست
سرخی پرچم تو مرا می‌کشد حسین
از لحظه‌ی ورودیه تا آخرین وداع
هر شب ، محرّم تو مرا می‌کشد حسین

هنگام پر کشیدن یاران یکی یکی
اشک دمادم تو مرا می‌کشد حسین
داغ علی اصغر و عباس و اکبرت
غم‌های اعظم تو مرا می‌کشد حسین
از قتلگاه تو چه بگویم؟ حکایتِ
انگشت و خاتم تو مرا می‌کشد حسین
بر نیزه در مقابل چشمان خواهری
گیسوی درهم تو مرا می‌کشد حسین
سالار سر بریده‌ی زینب سرم فدات
هستی فاطمه! پدر و مادرم فدات

یوسف رحیمی
عباس بچه ها
به دست هایش که رسید مداد رنگی را محکم تر فشار داد و گفت: «دیگه هیشکی ِ هیشکی نمی تونه دستاتو بِبُره...»


یا ابوالفضل(علیه السلام)
حسین
بیشتر از آب تشنه لبیک بود
اما افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند
و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند!
آدرس های مرجع