تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: مشاعره
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
درويش مكن ناله ز شمشير حبا
كه اين طايفه از كشته ستانند غرامت.
تا دل به مهرت داده ام
در بحر فکر افتاده ام
چون در نماز استاده ام
گویی به محراب اندری
يا رب تو ان جوان دلاور نگاه دار
كه از تير آه گوشه نشينان حذر نكرد.
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ ، کانجا
سرها بریده بینی بی جـرم و بـی جنــایت
حافظ
تورا سری است که با ما فرو نمی آید
مرا دلی که صبوری ازو نمی آید

حضرت حافظ
دي ميشد و گفتم صنما عهد به جاي آر
گفتا غلطي خواجه كه در اين عهد وفا نيست.
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
حافظ
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من این کار ها کمتر کنم
ما شبي دست برآريم و دعايي بكنيم
غم هجران ترا چاره زجايي بكنيم.
مگر تو شانه زدی زلف عنبر افشان را
که باد غالیله ساگشت و خاک عنبر بوست
آدرس های مرجع