تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: مشاعره
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت




چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست


[b]همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت



حافظ


شکرانه


چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست / همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم / خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت



دروغ

شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان
برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان

چون ملک ساخته خود را به پر و بال دروغ
همه دیوند که ابلیس بود مهترشان

همه قلبند و سیه چون بزنی بر سر سنگ
هین چرا غره شدستی تو به سیم و زرشان

دیوان شمس


عزیز



پر کن دوباره کیل مرا ایها العزیز
دست من و نگاه شما ایها العزیز

[b] رو از من شکسته مگردان که سالهاست
رو کرده ام به سمت شما ایهاالعزیز

جان را گرفته ام به سر دست و آمدم ...[/b]
از کوره راه های بلا ایهاالعزیز

وادی به وادی آمده ام از درم مران[/b]
وا کن دری به روی گدا ایهاالعزیز

چیزی که از بزرگی تو کم نمی شود[/b]
این کاسه را ... فاوف لنا ... ایهاالعزیز

ما جان و مال باختگان را رها مکن[/b]
بگذار بگذرد شب ما ایهاالعزیز

دستم تهی است راه بیابان گرفته ام[/b]
محتاج یک نگاه تو یاایهاالعزیز ...


(مریم سقلاطونی)
[/b]

چشمه
از آسمان،ستاره اشکی نمی چکد
زین غم،نهال های جوان پای در گلند
بار غم بزرگ جهان بر دل من است
اما کبوتران مسافر سبکدلند

هر شاخه پنجه ای است که از آستین خاک
سر بر زده ست و حاصل او میوه غمی است
هر برگ،چون زبان عطش کرده درخت
در آرزوی قطره نایاب شبنمی است

این چشمه ای که در دل من جوش می زند
گم باد و نیست باد که خون است و آب نیست
گر آب بود،خود رگ خود می گسیختم
تا تشنه را نوید دهد کاین سراب نیست

افسوس!خون گرم،عطش را نمی کشد
افسوس!چشمه نیز نمی جوشد از سراب
من تشنه ام،زمین و زمان نیز تشنه اند
اما درین کویر،چه بینی جز آفتاب؟
نادر نادرپور

خراش
[/font]
بگذار مراخراش دیگر بخورم
افلاک شوم تراش دیگر بخورم
ای دیدهبیا بر دهنت شرم بکش
نگذار که من فـَـراش دیگر بخورم
سیدعلیرضا رئیسی گرگانی
حسن
[font=Times New Roman]
پرتو حسن تو عالم را گرفت
تیرگی های شب را گرفت
اشک چشم زائران کوی تو
جلوه های صبح شبنم را گرفت
گوشه ای از منظر دارالشفات
رونق عیسی بن مریم را گرفت
می توان چون گل ز خاک تربت
بهر زخم سینه مرهم را گرفت
جویبار ساکت صحنت کنون
التهاب موج زمزم را گرفت
آفتاب روشن رخسار تو
منظر زیبای خاتم را گرفت
چشم بگشا گونه های خشک غم
دسته گلها ی سرشکم را گرفت
گلشن عمر تو از روز نخست
نقش رنگارنگ ماتم را گرفت
قامتت خم گشت و یاسر از غمت
نقشی از این قامت خم را گرفت
موج
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم
پل الووار
آشیان
دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد / که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد
سر ما فرونیاید به کمان ابروی کس / که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد
............
شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن / مگر آن که شمع رویت به رهم چراغ دارد
من و شمع صبحگاهی سزد ار به هم بگرییم / که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد
سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریم / طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ / که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد
حافظ
فتنه
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست
حافظ
خمار
آدرس های مرجع