لب فروبسته ام از ناله و فریاد ولی
دل ماتمزده در سینه من نوحه گر است
----
گریه و خنده آهسته و پیوسته من
همچو شمع سحر آمیخته با یکدیگر است
---------
داغ جانسوز من از خنده خونین پیداست
----> ای بسا خنده که از گریه غم انگیزتر است <----
رهی معیری
--------
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مُقام است
از ننگ چه گویی؟ که مرا نام ز ننگ است!
وز نام چه پرسی؟ که مرا ننگ ز نام است
ایـام زمـانه از کسی دارد ننگ
کــو در غـم ایـام نـشیند دلتـنگ
می خور تو در آبگینه با ناله چنگ
ز آن پيش که آبگینه آید بر سنگ
خیام
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری
تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجبست اگر نگردد که بگردد
آسیابی
من نباشم با خرزوخان میخواین مشاعره کنید؟

شبِ فِراق نخواهم دُواج دیبا را
که شب دراز بُوَد خوابگاه تنها را
ز دست رفتنِ دیوانه، عاقلان دانند
که احتمال نماندست ناشکیبا را
گرش ببینی و دست از تُرنج بشناسی
روا بود که ملامت کنی زلیخا را
من نمی گویم سمندر باش یا پروانه باش
چون به فـــکر سوختن افتاده ای مردانـــــه باش
من نمی گویم که عاقل باش یا دیوانه باش
گــــر به جانــان آشنایی از جــــهان بیگانه باش
گر شبی در خانه اﻯ جانانه مهمانت کنند
گول نعمت را مخور، مشغول صاحب خانه باش
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
حافظ
فرزانه
یک عشرتی افراشتی، صد تخم فتنه کاشتی
در شهر ما نگذاشتی، یک عاقلی فرزانهای
مولانا
حکمت