تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: مشاعره
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
لب فروبسته ام از ناله و فریاد ولی
دل ماتمزده در سینه من نوحه گر است
----
گریه و خنده آهسته و پیوسته من

همچو شمع سحر آمیخته با یکدیگر است
---------

داغ جانسوز من از خنده خونین پیداست
----> ای بسا خنده که از گریه غم انگیزتر است <----

رهی معیری
--------
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مُقام است

از ننگ چه گویی؟ که مرا نام ز ننگ است!
وز نام چه پرسی؟ که مرا ننگ ز نام است
ایـام زمـانه از کسی دارد ننگ
کــو در غـم ایـام نـشیند دلتـنگ
می خور تو در آبگینه با ناله چنگ
ز آن پيش که آبگینه آید بر سنگ

خیام
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری
تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی

من نباشم با خرزوخان میخواین مشاعره کنید؟Big Grin
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا(ب) کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
مولوی
فراق
شبِ فِراق نخواهم دُواج دیبا را
که شب دراز بُوَد خوابگاه تنها را

ز دست رفتنِ دیوانه، عاقلان دانند
که احتمال نماندست ناشکیبا را

گرش ببینی و دست از تُرنج بشناسی
روا بود که ملامت کنی زلیخا را
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوائی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
----->>>گفتم حدیث مستان سری بود خدائی<<<-----
خواجو کرمانی
پروانه
Sad
Sad
Sad
من نمی گویم سمندر باش یا پروانه باش
چون به فـــکر سوختن افتاده ای مردانـــــه باش

من نمی گویم که عاقل باش یا دیوانه باش
گــــر به جانــان آشنایی از جــــهان بیگانه باش

گر شبی در خانه ‌اﻯ جانانه مهمانت کنند
گول نعمت را مخور، مشغول صاحب‌ خانه باش
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم


حافظ


فرزانه
یک عشرتی افراشتی، صد تخم فتنه کاشتی
در شهر ما نگذاشتی، یک عاقلی فرزانه‌ای

مولانا


حکمت
آدرس های مرجع