شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
در سرزمین من زنی از جنس آه نیست
این یک حقیقت است که در برکه
ماه نیست
این یک حقیقت است که در هفت شهر
عشق
دیگر دلی برای سفر رو به راه نیست
قاصد
قاصد آمد از برش پرسيدم آن دلبر چه گفت
گفت با هجرم بسازد گفتمش ديگر چه گفت
گفت پا هرگز ز حد خويش نگذارد برون
گفتش جمعست خاطر از پا ، بگو از سر چه گفت
گفت سر را بايدت از خاك ره كمتر شمرد
گفتمش كمتر شمردم زين تن لاغر چه گفت
گفت جسم لاغرت را از تعب خواهيم سوخت
گفتمش من سوختم در باب خاكستر چه گفت
گفت خاكستر چو گردد خواهمش بر باد داد
گفتمش بر باد رفتم از صف محشر چه گفت
گفت در محشر به يك دم زنده ات خواهيم كرد
گفتمش من زنده گرديدم ز خير و شرّ چه گفت
گفت خير و شرّ نباشد عاشقان را در حساب
گفتمش اين احسان بود كو از لب كوثر چه گفت
گفت با ما در لب كوثر نشيند عاقبت
گفتمش چون عاقبت اينست ازين خوشتر چه گفت
گفت هرگز نگذرد از خاطرش ياد عظيم
گفتمش ديگر بگو گفت مگو ديگر چه گفت
غزل
ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با توام، همه عالم ازان من
آن دم که با توام، پِرم از شعر و از شراب
میریزد آبشار غزل از زبان من
گل
بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی بر او تازیم و بنیادش براندازیم...
با شهید
سالی گذشت ، باز نیامد وعید شد
گیسوی مادر از غم بابا سپید شد
امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت
امروز هم دو مرتبه باران شدید شد
مادر کنار سفره کمی بغض کرد و گفت
امسال هم بدون تو سالی جدید شد
ده سال تیر و آذر و اسفند و... خون دل
تا فاو و فکه رفت ولی ناامید شد
ده سال گریه های مرا دید وگریه کرد
اما به من نگفت چرا ناپدید شد
ده سال رنگ پنجره های اتاق من
هم رنگ چشم های سیاه سعید شد
بعد از گذشت این همه دلواپسی و رنج
مادر نگفته بود که بابا ، شهید شد!
با مدعی
و تو انگار به قلبم بنویسی:
که چرا هیچ نگویند
مگر این منجی دلسوز، طرفدار ندارد، که غریب است؟
و عجیب است
هنوزم که هنوز است
دو چشمش
به راه است
زیاد است
که گویند
به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد!
و گویند چرا این همه مشتاق، ولی او سپهش یار ندارد!
تو خودت! مدعی دوستی و مهر شدیدی
که به هر شعر جدیدی،
ز هجران و غمم ناله سرایی، تو کجایی؟
تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟
باز گویی که مگر کاستی ای بُد ز امامت،
ز هدایت،
ز محبت،
ز غمخوارگی و مهر و عطوفت
تو پنداشته ای هیچ کسی دل نگران تو نبوده؟
چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟
چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟
چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟
چه کسی راه به روی تو گشوده؟
چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد،
چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...
و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی کجایی!؟
و ای کاش بیایی!
هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی ...
هر زمان بود تفاوت، تو رفتی، تو نماندی.
خواهش نفس شده یار و خدایت،
و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت،
و به آفاق نبردند صدایت،
و غریب است امامت.
من که هستم،
تو کجایی؟
تو خودت! کاش بیایی.
به خودت کاش بیایی.
و ما چشم به راهیم...
شعر از حمید رضا برقعی
با قلب
دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی
تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم
با دست خودش داده اناری به یتیمی
حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را
بخشیده به همسایه، چه قران کریمی
در خانهء زهرا همه معراج نشینند
آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی
ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم
می سوخت حریم دل مولا چه حریمی
آتش مزن آتش در و دیوار دلش را
جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی
حالا نکند پنجره را وا بگذاریم
پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی
با سیه چشمان
بسم الله الرحمن الرحیم
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان اینست و دیگر گون نخواهد شد
رقیب، آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت
مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟
نفر بعدی با "نفس" (nafs) شعر بگه
به نام خداوندي كه منبع واقعي عشق و عقل است.
نفس نفس اگر از باد نشنوم بويش
زمان زمان چو گل كنم گريبان چاك
فراق.
یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس
شد فراق صدر جنت طوق نفس
همچو دیو از وی فرشته می گریخت
بهر نانی چند آبِ چشم ریخت
...
...
معاد