تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: مشاعره
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
کم دهدت گیتی بسیار دان
به که بسنجی کم و بسیار را

هیچ خردمند نپرسد زمست
مصلحت مردم هشیار را

خانم پروین اعتصامی


خِرَد
بسم الله الرحمن الرحیم

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست / منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست...
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد / در خرابات بگویید که هشیار کجاست...
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی / عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست
...

خدا
آغاز شاهنامه

به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برترست
نگارندهٔ بر شده پیکرست

به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد
نیابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزیند همی
همان را گزیند که بیند همی

ستودن نداند کس او را چو هست
میان بندگی را ببایدت بست

خرد را و جان را همی سنجد اوی
در اندیشهٔ سخته کی گنجد اوی

بدین آلت رای و جان و زبان
ستود آفریننده را کی توان

به هستیش باید که خستو شوی
ز گفتار، بی‌کار یکسو شوی

پرستنده باشی و جوینده راه
به ژرفی به فرمانش کردن نگاه

توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود

از این پرده برتر سخن‌گاه نیست
ز هستی مر اندیشه را راه نیست

فردوسی


خستو شوی: اعتراف کنی
بی کار: بی جنگ، بی نبرد
ز گفتار، بی‌کار یکسو شوی: بی جنگ از گفتار دست بکشی.

اندیشه
مرا به عشق تو اندیشهاز ملامت نیست

و گر کنند ملامت نه بر من تنهاست

هر آدمی که چنین شخص دلستان بیند

ضرورتست که گوید به سرو ماند راست
«سعدی»
ملامت
بسم الله الرحمن الرحیم

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت / بازآید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید / تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
فریاد که از شش جهتم راه ببستند / آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتی کن / فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
ای آن که به تقریر و بیان، دم زنی از عشق / ما با تو نداریم سخن، خیر و سلامت...


خاک
خیام
هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا
سینا
رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند

مستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند

در عشق گشتم فاش تر وز همگنان قلاش تر

وز دلبران خوش باش تر مستان سلامت می‌کنند...

آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو

وان طور سینا را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو

وان نور روزم را بگو مستان سلامت می‌کنند...
«مولوی»
حیران
گویا از سوی شاعر به امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) تقدیم شده بوده است.


چشمها پرسش بی‌پاسخ حیرانی‌ها
دستها تشنه‌ی تقسیم فراوانی‌ها

با گل زخم سر راه تو آذین بستیم
داغهای دل ما جای چراغانی‌ها

حالیا دست کریم تو برای دل ما
سر پناهی است در این بی‌سروسامانی‌ها

وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی
ای سر انگشت تو آغاز گل افشانی‌ها

فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید
فصل تقسیم غزلها و غزلخوانی‌ها

سایه‌ی امن کسای تو مرا بر سر بس
تا پناهم دهد از وحشت عریانی‌ها

چشم تو لایحه‌ی روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پایان پریشانی‌ها

قیصر امین‌پور

کسای: جامه, لباس, عبا (از کسوت)

لبخند
لاله سیراب

نفسی داشتم و ناله و شیون کردم


بی تو با مرگ عجب کشمکشی من کردم

گرچه بگداختی از آتش حسرت دل من

لیک من هم به صبوری دل از آهن کردم

لاله در دامن کوه آمد و من بی رخ دوست

اشک چون لاله سیراب به دامن کردم

در رخ من مکن ای غنچه ز لبخند دریغ

که من از اشک ترا شاهد گلشن کردم

شبنم از گونه گلبرگ نگون بود که من

گله زلف تو با سنبل و سوسن کردم

دود آهم شد اشک غمم ای چشم و چراغ

شمع عشقی که به امید تو روشن کردم

تا چو مهتاب به زندان غمم بنوازی

تن همه چشم به هم چشمی روزن کردم

آشیانم به سر کنگره افلاک است

گرچه در غمکده خاک نشیمن کردم

شهریارا مگرم جرعه فشاند لب جام

سال هابر در این میکده مسکن کردم


استاد شهریار
اشک
ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن
مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن

دیبه‌ها بی کارگاه و دوک و جولا بافتن
گنجها بی‌پاسبان و بی‌نگهبان داشتن

بنده‌ی فرمان خود کردن همه آفاق را
دیو بستن، قدرت دست سلیمان داشتن

در ره ویران دل، اقلیم دانش ساختن
در ره سیل قضا، بنیاد و بنیان داشتن

دیده را دریا نمودن، مردمک را غوصگر
اشک را مانند مروارید غلطان داشتن

از تکلف دور گشتن، ساده و خوش زیستن
ملک دهقانی خریدن، کار دهقان داشتن

رنجبر بودن، ولی در کشتزار خویشتن
وقت حاصل خرمن خود را بدامان داشتن

روز را با کشت و زرع و شخم آوردن بشب
شامگاهان در تنور خویشتن نان داشتن

سربلندی خواستن در عین پستی، ذره‌وار
آرزوی صحبت خورشید رخشان داشتن

خانم پروین اعتصامی



البته منظور از ملک دهقانی مزرعه‌ی اعمال انسان هست. کشت و زرع که مشخص هست. شخم هم می‌تواند زیر و رو کردن خود باشد و آماده کردن قلب سخت انسان برای پذیرش دانه‌های نیکو.


ساده
آدرس های مرجع