بلبلان را مست گردان مطربان را شیرگیر *** تا که درسازند با هم نغمه داوود را
شمس تبریزی
غم
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم كه غم از دل برود چون تو بیایی
سعدی
سلام
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
ان را که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار افرین بر غم باد
پاییز
زان روشنی بزاید یک روشنی نو
از هر حسن بزاید هر لحظه احسنی
بر میوها نوشته که زینها فطام نیست
بر برگها نبشته، ز پاییز، ایمنی
شمس تبریزی
دوستی
(۲۲/آبان/۹۱ ۲۲:۴۸)Anti-satanism نوشته است: [ -> ]سلام
شعر با ن تموم شده!...
سلام
ایشون کلمه حافظ رو گذاشتن و منم با این کلمه شعر گفتم
به راستی که نخواهم بریدن از تو امید
به دوستیکه نخواهم شکست پیمانت[/b]
عطر
سلام
با همه عطر دامنش ایدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند.
زمستان
کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
بر زمستان صبر باید طالب نوروز را
سعدی
سراب
سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم / دست از سر آبی که جهان جمله سراب است
دل خسته
یکی را عسس دست بر بسته بود
همه شب پریشان و دلخسته بود
به گوش آمدش در شب تیره رنگ
که شخصی همی نالد از دست تنگ[/b]
شنید این سخن دزد مغلول و گفت
ز بیچارگی چند نالی؟ بخفت
برو شکر یزدان کن ای تنگدست
که دستت عسس تنگ بر هم نبست
مکن ناله از بینوایی بسی
چو بینی ز خود بینواتر کسی
سعدی
ستاره