امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند
گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند
یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز
که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند
حافظ
طاعت
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم
شهان بی کمر و خسروان بی کلهند
به هوش باش که هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند
حافظ
صبر
گفتی که تو را شوم مدار اندیشه
دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه
کو صبر و چه دل، کنچه دلش میخوانند
یک قطرهٔ خون است و هزار اندیشه
حافظ
یغما
بسم الله الرحمن الرحیم
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد...
حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار
خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد
غربت
به نام خدا
ماه بالاي سر آبادي است، اهل ابادي درخواب.
روي اين مهتابي ،خشت غربت را ميبويم.
باغ همسايه چراغش روشن،
من چراغم خاموش.
ماه
به ماه رویت قسم که جانا
اگر که باشم گه ظهورت…
و گر تنم را حصار قبرم، میان دستان خود فشارد…
زمانه با داغ دوری تو
گدازد این قلب چاک چاکم
دوباره سر بر ره تو سایم
به جانب پرچم تو آیم
به حسرت روی تو بمیرم… و خون زخمهای شکفته من…
به پیش پایت چنین نگارد…
تمام عمرم برای مهدی
شود وجودم فدای مهدی
سپاس گویم خدای مهدی
شنیدم آخر ندای مهدی….
تمام عمرم فدای مهدی…
رمضان
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
سعدی
فرمان
بسم الله الرحمن الرحیم
نه به تنها حَیَوانات و نباتات و جَماد
هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد!
قیامت
گر مخیر بکنندم به قیامتکه چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید
دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را
«سعدی»
هشیار