چون خاك در هواي تو از پا فتاده ام چون اشك در قفاي تو با سر دويده ام
من جلوه ي شباب نديدم به عمر خويش از ديگران حديث جواني شنيده ام
جلوه
بیگلستان تو در دست بجز خاری نیست
به ز گفتار تو بیشائبه گفتاری نیست
فارغ از جلوهی حسنت در و دیواری نیست
ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست!
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
[font=Times New Roman][/font]
ساقی
چه مستیست ندانم که رو به ما آورد
که بود ساقی و این باده از کجا آورد
جناب حافظ
کلمه بعدی :
مهربان
یار پيمان شکنم !برسرپيمانم من
نه چوتوعهدشکن شهره ی دورانم من
سلام
صبحدم مرغ چمن با گلِ نوخاسته گفت:
« ناز كم كن كه در اين باغ بسي چون تو شكفت!»
گل بخنديد كه: «از راست نرنجيم، ولي
« هيچ عاشق سخنِ سرد به معشوق نگفت!
« گر طمع داري از اين جامِ مُرصّع مِيِ لعل
« دُرّ و ياقوت به نوكِ مژهات بايد سفت! »
جناب حافظ
کلمه : چشم
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
آیینه
از قضا آیینه چینی شکست
خوب شد اسباب خود بینی شکست
نور
صبح ز مشرق چو کرد بیرق نور آشکار/ خنده زد اندر هوا بیرق او برق وار
خاقانی
گردون'