تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: مشاعره
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
زهر کشوری کرده شخصی گزین
بزرگ آفرینش بزرگ آفرین
چو گل خوردن باده‌شان نوشخند
چو بلبل به مستی همه هوشمند
همه نیم هوشیار و شه نیم مست
همه چرب گفتار و شه چرب دست
نظامی
[/b]

[b]قبیله
همه قبیله من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
- - - - - - - - - - -
مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه
که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت
- - - - - - - - - - -
مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من
وجود من ز میان تو لاغری آموخت
- - - - - - - - - - -
بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخِ وَرَع
چنان بکند که صوفی قلندری آموخت
- - - - - - - - - - -
دگر نه عزم سیاحت کند، نه یاد وطن
کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت
- - - - - - - - - - -
من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و رَوِش
ندیده‌ام؛ مگر این شیوه از پری آموخت
- - - - - - - - - - -
به خون خلق فروبرده پنجه کاین حناست!
ندانمش که به قتل که شاطری آموخت
- - - - - - - - - - -
چنین بگریم از این پس که مرد بتواند
در آب دیده سعدی شناوری آموخت
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند/نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست/کلاه داری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن/که دوست خود روش بنده پروری داند

غلام همت آن رند عافیت سوزم/که در گداصفتی کیمیاگری داند

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی/وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستم/که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست/نه هر که سر بتراشد قلندری داند

مدار نقطه بینش ز خال توست مرا/که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد/جهان بگیرد اگر دادگستری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه/که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است

کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد
چه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود

غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد
قناعت
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

صبر و آرام تواند به من مسکین داد

وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت


هم تواند کرمش داد من غمگین داد

من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم


که عنان دل شیدا به لب شیرین داد

گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست


آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد

خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن


هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد

بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی


خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد


در کف غصه دوران دل حافظ خون شد

از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد
رخ

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

حافظ



زنخدان
ای رسن زلف تو پابند من
چاه زنخدان تو زندان من
دست فشان مست کجا می‌روی
پیش من آ ای گل خندان من
مولوی
طعنه
طعنه بر ما مزن ای دوست كه خود معترفيم / دف زنان بر سر بازار به رسوايی خويش
محمودی
من می نه ز بهر تنگدستی نخورم

یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای خوشدلی میخوردم

اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم
خیام

[b]رعنا
آدرس های مرجع