شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
دلبرجانان من برده دل وجان من
برده دل وجان من دلبرجانان من
واژه خورشید
شب رفت صبوح آمد ، غم رفت فتوح آمد
خورشیــد درخشان شد ، تا باد چنین بادا
مولانا
واژه شِکَر
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی
شیرین تر از آنی به شکر خنده که گویم
ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی
"سوختن" (یا هر فعلی با این مصدر)
آتش بگیرتاکه بدانی چه میکشم
احساس سوختن به تماشانمیشود
گردون
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
عشق
هر کس را نتوان گفت که صاحب نظر است
عشق بازی دگر و نفس پرستی دگر است
سعدی
بازم
عشق
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
بنفشه
تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
پرده غنچه می درد خنده دلگشای تو
غنچه
غنچه با دلی گرفته گفت
زندگی لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
خنده
خنده برلب میزنم تاکس نداند رازمن
ورنه این دنیاکه مادیدیم خندیدن نداشت
رقصیدن