مگریز ز آتش که چنین خام بمانی
...........گر بجهی از این حلقه در آن دام بمانی
×
مگریز ز یاران تو چو باران و مکش سر
................گر سر کشی سرگشته ایام بمانی
××
با دوست وفا کن که وفا وام الست است
..............ترسم که بمیری و در این وام بمانی
مولوی
کبر و تکبر بگذار و بگیر
در عوض کبر چنین کبریا
گفت الست و تو بگفتی بلی
شکر بلی چیست؟ کشیدن بلا
سرّ بلی چیست؟ که یعنی منم
حلقه زن درگه فقر و فنا
مولانا
باغ
هر نور را ناری بود، با هر گلی خاری بود
بهر حرس ماری بود بر گنج هر ویرانهای
ای گلشنت را خار نی، با نور پاکت نار نی
بر گرد گنجت مار نی، نی زخم و نی دندانهای
مولانا
شور
بسم الله الرحمن الرحیم
شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت:
«فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت»
حدیث هول قیامت، که گفت واعظِ شهــــــر
کنایتی ست که از روزگار هجران گفت ...
"حافظ"
حدیث
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی
....
برجه که سماع روح برپای شده است
وان دف چو شکر حریف آن نای شده است
.....
سودای قدیم آتش افزای شده است
-->> آن های تو کو که وقت هیهات شده است <<--
....
برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات
مانندهی حاجیان به کعبه و به عرفات
....
چه چسبیدی تو بر زمین چون گل تر
آخر حرکات شد کلید برکات
....
برکان شکر چند مگس را غوغاست
کی کان شکر را به مگسها پرواست
مولوی
...
خوبه بگم مگس؟!

شِکَر
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم
از شوق شکر خنده لبش جان نسپردم
شرمنده ی جانان ز گران جانی خویشم