۶/تیر/۹۲, ۲:۵۴
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82
۶/تیر/۹۲, ۱۳:۰۹
چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی
پــِـنــَـهان از او بپرسم به شما جواب گویم
دیوان شمس
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی
پــِـنــَـهان از او بپرسم به شما جواب گویم
دیوان شمس
زنده
۶/تیر/۹۲, ۱۸:۵۸
ما زنده از آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسایش ما در عدم ماست
۶/تیر/۹۲, ۲۰:۲۱
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است........................با دوستان مروت با دشمنان مدارا
[b]چوب
۶/تیر/۹۲, ۲۳:۲۱
داشتم تو نت میگشتم،این شعر طنزو پیداکردم..(دیگه از این کلمه ها پیشنهاد ندیدا!دیوان شعر میذارم این دفه!!
)
)از ابتدا تا انتها مشکل گشا چوب است و بس
گهواره ناز شما ، تابوت ما چوب است و بس
شمشیر موسای نبی آن چوب دست ساده اش
یا کشتی آرام نوح در آن بلا چوب است و بس
آن تیر های تلگراف چون نوکرانی قد بلند
در خدمت من یا شما بی ادعا چوب است و بس
علم و حساب و فلسفه محتاج برگ کاغذند
کاغذ به این با ارزشی در ابتدا چوب است و بس
پیدایش و ذوب فلز از چوب چیزی کم نکرد
بی شک هوادار بشر تا انتها چوب است وبس
این ماده سخت و خشن در دست خراطان خمیر
اشکال زیبا چون بلور در مبل ها چوب است و بس
می گفت استادی ز چوب آنقدر با حرص و ولع
من فکر می کردم دگر بعد از طلا چوب است وبس
هر روز محصولی جدید از چوب می گردد پدید
اما حقیر و پست و خار در دیده ها چوب است وبس
می گفت یاری با گِلِه، جنگل نباشد چوب نیست
جنگل فراموشت شده سر بیت ها چوب است وبس
گفتم به او با لحن خوش از حرف ما خرده مگیر
می گویمت من با دلیل شعرم چرا چوب است وبس
جنگل هنرمندش خداست تدبیر انسانها که نیست
زائیده ذهن بشر از قرن ها چوب است و بس
چوب ابتکار است وهنر، علم و تجارب با عمل
هر روز لوحی تازه تر بر لوح ها چوب است وبس
آن دیگری گفتا به طعن، بیکاره های عالمید
بازار جذب و کارتان تنها نکا چوب است وبس
با خط کش چوبین خود محکم به مغزش کوفتم
با خشم وکین گفتم به او حق شما چوب است و بس
شیراز را کردم رها با آن همه حسنی که داشت
چون رشته محبوب ما جان شما چوب است وبس
آینده
آینده
۷/تیر/۹۲, ۲:۵۰
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بیپر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
دیوان شمس
در هوس بال و پرش بیپر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
دیوان شمس
اینها از بهترین ابیاتی هستند که میشناسم.
بیت اول که واضح هست. نمیشه که دنبال این باشیم که بال و پر گرفتنمون از بهرهمندیهای دنیا باشه و انتظار داشته باشیم خداوند به ما سعادت بده که بال و پر گرفتنمون از با خدا بودن باشه.
بیت دوم اشاره داره به اینکه همیشه حتی وقتی انسان از خدا دور میشه، این خداوند هست که به بزرگی خودش و لطفش به سراغ انسان میاد تا بسوی خودش هدایتش کنه. مصداق آیهی
هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلایِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَ کَانَ بِالْمُوْمِنِینَ رَحِیمًا (سوره احزاب، آیه 43)
اوست کسی که بر شما درود میفرستد، و فرشتگانش نیز، تا شما را از تاریکیها بسوی نور بیرون آورد و نسبت به مؤمنان مهربان است.
یعنی تمام چیزی که در دنیا اتفاق میفته اینه که خدا دنبال انسان میاد،
و بیت سوم میگه
تنها کاری که انسان باید در دنیا بکنه اینه که از پیشش نره و پیشش بمونه، یعنی با گناه خودش رو از خدا دور نکنه.
معنای این آیه:
مَا اَصَابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ مَا اَصَابَکَ مِنْ سَیِّیَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ ... (سوره نساء، آیه 79)
هر نیکیای به تو رسد از خداست و هر بدیای به تو رسد از خود توست...
لطف
۷/تیر/۹۲, ۱۴:۳۵
لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت
زانکه کار از نظر رحمت سلطان میرفت
پادشاها ز سر لطف و کرم بازش خوان
چه کند سوخته از غایت حرمان میرفت
حافظ
گریزان
۸/تیر/۹۲, ۱۷:۵۵
یارب تو مرا به نفس طناز مده
با هر چه بجز تست مرا ساز مده
من در تو گریزان شدم از فتنهٔ خویش
من آن توام مرا به من باز مده
دیوان شمس
با هر چه بجز تست مرا ساز مده
من در تو گریزان شدم از فتنهٔ خویش
من آن توام مرا به من باز مده
دیوان شمس
مور
راستی، از توجه شما دوستان روحیه گرفتم و تشویق شدم که اون شعری که گفته بودم رو بهترش کنم
:نه هر دلی نزد موعود زمانش باشد
که نه هر خاطری از ظلم مشوش باشد
آن فقط دور گزیننده زفاحش باشد
نه اسیر شب و روز همه خواهش باشد
او مؤخر به کار منتظرانش باشد
تا که پرهیز کنند چنان که حقش باشد
که نه هر خاطری از ظلم مشوش باشد
آن فقط دور گزیننده زفاحش باشد
نه اسیر شب و روز همه خواهش باشد
او مؤخر به کار منتظرانش باشد
تا که پرهیز کنند چنان که حقش باشد
مصرع اول بیت دوم به این آیه اشاره میکنه:
سوره نساء، آیه 31: إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبَایِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّیَاتِکُمْ وَنُدْخِلْکُمْ مُدْخَلا کَرِیمًا (31)
اگر از گناهان بزرگی که از آن نهی میشوید پرهیز کنید، گناهان کوچک شما را میپوشانیم؛ و شما را در جایگاه خوبی وارد میسازیم.
ویرایش: دیدم به احتمال زیاد از مصرع آخر منظوری که مدنظرم هست برداشت نمیشه، عوضش کردم.
به این صورت "پرهیز کنند چنان که حقش باشد" هم برگرفته از این آیه هست:
سوره آل عمران، آیه 102: یَا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلا تَمُوتُنَّ إِلا وَاَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (102)
ای کسانی که ایمان آوردهاید، آن گونه که حق تقوا و پرهیزکاری است، از خدا بپرهیزید، و از دنیا نروید مگر اینکه مسلمان باشید.
ویرایش: مصرع اول بیت اول و سوم دوباره تغییر کرد.
۸/تیر/۹۲, ۱۸:۱۹
شعر معروف سعدی
میازار موری که دانه کش است ...................که جان دارد و جان شیرین خوش است
میازار موری که دانه کش است ...................که جان دارد و جان شیرین خوش است
[b]محک
۸/تیر/۹۲, ۱۹:۵۹
نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
حافظ
نوین
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
حافظ
نوین