تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: مشاعره
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
تنها تر از انسان در لحظه مرگ --- ساده تر از شبنم رو سفره ی برگ
متروده هم قبیله -- محکوم خویشم
غریبه ای طعمه ی این کندوی نیشم -- نفرینیه آسمون مغذوب خاکم
بیگانه با نور و هوا -- هوای پاکم
تن خسته از تقویم -- از شب شمردن
با مرگ ساعت ها -- بی وقفه مردن
هم قربت بغض شب -- مرگ چراغم
تو غروق زمستونی -- اندوه با هم
ای دست تو حادثه -- تو بغض تکرار
وابسته این مردابم -- بیا سراغم

ابراهیم حامدی - کندو 1355 شمسی

میلاد
باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقای ها را
جشن میگیرد
وبهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
ودرخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی هارا
گل به دامن باز کرده ست.....
فریدون مشیری
مطهّر
[/font]
[font=Arial]

پاکی آموز بچشم و دل خود گر خواهی
که سراپای وجود تو مطهر گردد


خانم پروین اعتصامی


طلوع

بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد

خیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد

ساقی به سوی جام رو ای پاسبان بر بام رو

ای جان بی‌آرام رو کان یار خلوت خواه شد

اشکی که چشم افروختی صبری که خرمن سوختی

عقلی که راه آموختی در نیم شب گمراه شد

جان‌های باطن روشنان شب را به دل روشن کنان

هندوی شب نعره زنان کان ترک در خرگاه شد

باشد ز بازی‌های خوش بی‌ذوق رود فرزین شود

در سایه فرخ رخی بیدق برفت و شاه شد

شب روح‌ها واصل شود مقصودها حاصل شود

چون روز روشن دل شود هر کو ز شب آگاه شد

ای روز چون حشری مگر وی شب شب قدری مگر

یا چون درخت موسیی کو مظهر الله شد

شب ماه خرمن می‌کند ای روز زین بر گاو نه

بنگر که راه کهکشان از سنبله پرکاه شد

در چاه شب غافل مشو در دلو گردون دست زن

یوسف گرفت آن دلو را از چاه سوی جاه شد

در تیره شب چون مصطفی می‌رو طلب می‌کن صفا

کان شه ز معراج شبی بی‌مثل و بی‌اشباه شد

خاموش شد عالم به شب تا چست باشی در طلب

زیرا که بانگ و عربده تشویش خلوتگاه شد

ای شمس تبریزی که تو از پرده شب فارغی

لاشرقی و لاغربیی اکنون سخن کوتاه شد
مولوی
شب قدر
شب قدر است و طی شد نامه هجر
سلام فیه حتی مطلع الفجر





حافظ






غافل
روزها فکر من این است و همه شب سخنم . . که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود . . به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا . . یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم. . رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک . . چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
کیست آن گوش که او می شنود آوازم . . یا کدام است سخن می کند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد . . یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی . . یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد . . به یکی عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم . . آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم . . تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
(مولوی)

وطن


هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد


به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد


حریم
هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد / سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است / کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد


عشق
سلام

گر عشق نبودی و غم عشق نبودی
چندین سخن نغز که گفتی که شنوید
گر باد نبودی که سر زلف ربودی
رخساره معشوق به عاشق که نمودی

اقیانوس
خیمه برچیده شب سرد، خروسان گفتند
سحر دهکده گل کرد، خروسان گفتند

همه گفتند و به تاکید، که آنک خورشید
گر ندیدید، ببینید که آنک خورشید

ای جماعت نه اگر بیش، کمی عار کنید
کی شما روزه گرفتید که افطار کنید

سرفرازی نه متاعی است که ارزان برسد
سحر آن نیست که با بانگ خروسان برسد

سحر آن است که بیدار شود اقیانوس
سحر آن است که خورشید بگوید نه خروس

الغرض بیشتر از مائده مهمان دیدیم
رمه آنقدر ندیدیم که چوپان دیدیم

شادمان چه نمازند؟ وضو باطل بود
آب این جوی همان از ده بالا گل بود

آسیا بود، ولی راه عمل را گم کرد
آرد را چرخ زد و چرخ زد و گندم کرد

از درختی که چنین است، نچیدن بهتر
از چنین راه، به منزل نرسیدن بهتر

ظاهراً مرده که پوسید کفن می‌آید
نوح این قوم پس از غرق شدن می‌آید

با چنین بی‌نفسان حرف و سخن بیهوده است
ما نمی‌میریم پس فکر کفن بیهوده است

در کفن هم اثر از وضع جنون خواهد ماند
دست ما با تیغ از خاک برون خواهد ماند

هر که با عذر و بهانه است، خداحافظ او
هر که پابسته خانه است، خداحافظ او

چشم از آنسان نگشودیم که خوابش ببرد
بند از آنگونه نبستیم که آبش ببرد

خصم گفتند و دروغ است، که دیگر گشته
آنچنانی که توان گفت ابوذر، گشته

دل مبندید که صد فتنه در این پنهان است
این همان قصه اسلام ابوسفیان است

مثل بیمار که صد بار تب و نوبه کند
دم به دم توبه کند، بشکند و توبه کند

کفر کفر است اگر مسجد اگر قرآن است
خصم خصم است اگر بوذر اگر سلمان است

پای این طایفه جز در پی شیطان فلج است
قبله کج نیست، نمازی که نخواندند کج است

محو فرعون مشو، نیل شدن آسان است
سنگ پیدا کن ابابیل شدن آسان است

هر که با عذر و بهانه است، بهل تا برود
هر که پا بسته خانه است، بهل تا برود
محمد کاظم کاظمی
[b]توبه
آدرس های مرجع