شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
یوسف آخر زمان آید به دوران غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
رفیق
آقای امینی، فکر کنم درستش این باشه:
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور / کلبهی احزان شود روزی گلستان غم مخور
شعر با رفیق:
با ما چه نهای؟ مشو رفیق اوباش
کاول قدمت دمند و آخر پرخاش
گل باش و بهر سخن که خواهی میخند
مرد سره باش و هرکجا خواهی باش
دیوان شمس
عقل
(۳۰/خرداد/۹۲ ۱:۳۵)درست پسند نوشته است: [ -> ]آقای امینی، فکر کنم درستش این باشه:
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور / کلبهی احزان شود روزی گلستان غم مخور
بسم الله
سلام
شعری که جناب امینی گذاشتن درسته، از فیض کاشانیه که از شعر حافظ هم بهره برده
عقل دشنامم دهد من راضیم/ زانکه فیضی دارد از فیاضی ام
نبود آن دشنام او بی فایده/ نبود آن مهمانیش بی مایده
احمق ار حلوا نهد اندر لبم/ من از آن حلوای او اندر تبم
مولوی
شور
بسم الله الرحمنه الرحیم
سلام
بعضی دوستان اینجاراباتریبون آزاد اشتباه نگیرند؛درصورتی که با مطالب واشعار!!نامربوط مزاحم سایر کاربران بشیداجازه ارسال دراین موضوع رو دیگر نخواهید داشت.
باعرض معذرت ازهمراهان وفعالین این تاپیک.
امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم باشد رازی با ستارگانم
امشب یکسر شوق و شورم از این عالم گویی دورم
از شادی پر گیرم که رسم به فلک سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمانها غوغا فکنم سبو بریزم ساغر شکنم
با ماه و پروین سخنی گویم وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها
ماه و زهره را بطرب آرم از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لبها
امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم باشد رازی با ستارگانم
امشب یکسر شوق و شورم از این عالم گویی دورم
شعر : کریم فکور
قاصد
به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بیگه
کز آن راه گران قاصد خبر دشوار میآورد
سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود
اگر تسبیح میفرمود اگر زنار میآورد
حافظ
پیمانه
بهانه
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کنند
فاضل نظری
پیمانه ام ز رعشه ی پیری به خاک ریخت
بعد از هزار دور که نوبت به ما رسید
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه پر درد شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
خیام
مطرب
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالی
که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد