تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: مشاعره
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
رَستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا
زنده و مرده وطنم نیست بجز فضل خدا

رَستم از این بیت و غزل، ای شه و سلطان ازل
مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا!

قافیه و مغلطه را، گو همه سیلاب ببر!
پوست بُوَد پوست بُوَد درخور مغز شعرا!

ای خمشی، مغز منی، پرده آن نغز منی
کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا

دیوان شمس


مولانا خصوصیات ادبی شعرهایش را بی‌ارزش می‌شمارد و می‌گوید آن سخنی که در آن خوف و رجا نباشد، فضلش از خاموش ماندن کمتر است...من مثل این مجری‌های برنامه‌های ادبی توضیح می‌دمBig Grin

غافل
دلا غافل ز سبحانی چه حاصل
مطیع نفس وشیطانی چه حاصل
[/font] بود قدر تو افزون از ملایک
تو قدر خود نمی دانی چه حاصل
[fsize=medium][/size]
بابا طاهر
هر کی او نعره تسبیح جماد تو شنید
تا نبردش به سراپرده سبحان ننشست
تا سلیمان به جهان مهر هوایت ننمود
بر سر اوج هوا تخت سلیمان ننشست
گر بهار عمر باشد باز بر

تخت

چمن

چترگل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

حافظ
نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقلباشی
صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست
باز به یک جرعه می

عاقل

و فرزانه شد




حافظ
واله و شیدا و مستم لیک محتاج توام
یک نظر بر من نما ای عارففرزانه ام
لبت هزار نغمه عشق در نگاهت هزار نور امید
در خزان زرد رنگ زمان نوبهار را داده‌ای تو نوید
چشم به دست تو دوخته وطن دستی که پینه ز خستگی دارد
دستت اگرچه خسته است اما هنوز توان همبستگی دارد
کشتی به موج افتاده وطن [u]عارفا[/b] تو را ناخدا خواهد
برای سرودن شعر آزادی وطن تو را همصدا خواهد
به شب اگرچه جا ماندیم گرچه آسمان تاریک است
بگو دوباره به شب زدگان اندکی صبر سحر نزدیک است

خس
قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن
با نان جوین خویش حقا که به است
کالوده و پالوده هر خس بودن


خیام



کوزه




درکارگه کوزه گری بودم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
آدرس های مرجع