ز نسیم سحر خبر آمد
که سیاهی شب به سر آمد
ناشناس
کلمه ی بعد:تقوا
شاعر: خلیل الله صالح زاده
من باز گشته ام
از مرز ذهن خویش
واز سرزمین عقل
اینک پروبالم را
در خلوت تفکر خود
باز میکنم
من عمق وجودم را
با چشم دلم دیدم
در اندرون کشور جسمم
شهری بزرگ جلوه همیکرد
ودر انتهای آن
فرمانروای پیر
با دیدگان خیره و منفور خویشتن
فرمان جنگ را
بالشکر ملایکه اصدارمینمود
و میگفت:
ای مایه هستی به تن زار آدمی
برخیز
زنجیره های نازک تقوا را
با تیشه گناه
زهم بگسل
فرمان مرد پیر
دردادگاه کوچک مغزم طنین فگند
که تکرار مینمود...
برخیز
زود باش
مهد
عماری دار لیلی را که مهد ماه درحکم است
خدارا دردل اندازش که برمجنون گذارآرد
(حافظ)
شکرانه
شکرانه بازوی توانا
بگرفتن دست ناتوان است
فرار
ای آبشارنوحه کنان بهرچیستی
چین برجبین فکنده زاندوه کیستی
دردت مگرچه بودکه چون من تمام عمر
سررابه سنگ میزدی ومیگریستی
عباس(علیه السلام)
من که از روز ازل احساسیم
هرچه بادا تا ابد عباسیم
ناله
در ودیوار به حال دل من زار گریست
هرکجا ناله ی ناکامی خود سر کردم
استاد شهریار
کلمه: پریشان
پريشان كن سر زلف سياهت شــــانه اش با من
سيه زنجير گيسو بـــاز كن ديوانـــــــــه اش با من
كه مي گويـد كه مي نتوا ن زدن بي جـام وپيمانه
شراب از لــــعل گلگونت بده پيمـــــــانه اش با من
مگرنشنيده اي گنجينه در ويــــــرانه دارد جـــــــاي
عيان كـن گنج حسنت اي پري ويـــرانه اش با من
ز سوز عشق ليلي در جهان مجنون شد افسانه
تو مجنون ساز از عشقت مرا افســانه اش با من
بگفتم صيد كـــــــردي مرغ دل نيكو نگهــــــــدارش
سر زلفش نشانم داد و گفتــــــــــا لانه اش با من
ز تــــــــــرك مي اگر رنجيد از من پير ميخـــــــــــانه
نمودم تـــوبه زين پس رونق ميخــــــانه اش با من
مگو شمع رخ مـــــــــه پيكران پروانه هـــــــــــا دارد
تـــــو شمع روي خود بنمـــــا بُتا پروانه اش با من
پي صــــــــيد دل آن بلبل بــــــــــاغ صفــــــا ساقی
به گلزار صفـــــــا دامي بگستر دانـــــــه اش با من
حميد نقوي
ارباب
: تو سر کیسه رو باز کن خرج کردنش با من
تو سوئیچ ماشین بابات رو بده چپ کردنش بامن
تو یه دست غذا با سلاد بده خوردنش با من
تو پرتقال رو پوست بکن و بجو قورت دانش با من
تو شروع کن شعر گفتن مسخره کردنش با من
تو ادرس خونتون رو بده خراب شدنش با من
: بگفتم صيد كـــــــردي مرغ دل نيكو نگهــــــــدارش
: بیاور کندن سر پختن و خوردن همش با من
ز سوز عشق ليلي در جهان مجنون شد افسانه
: تو مجنون باش و دیوانه لیلیش با من
ز تــــــــــرك مي اگر رنجيد از من پير ميخـــــــــــانه
که از ترکان همین اید برگرداندنش با من
مگو شمع رخ مـــــــــه پيكران پروانه هـــــــــــا دارد
تو شمع مه پیگران باش خوردن پروانه ها با من
بگفتم صيد كـــــــردي مرغ دل نيكو نگهــــــــدارش
:کندن سر . پختن و خوردن همش با من
نمودم تـــوبه زين پس رونق ميخــــــانه اش با من
همش شد من . قبول . همین هم من
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت
چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده ای
حافظ گرامی
کلمه : سرگردان