من گریه میکنم که تماشا کنی مرا
مانند طفل گمشده پیدا کنی مرا
حَجت قبول دلبر احرام بسته ام
ای کاش در دعایِ خودت جا کنی مرا
با گریه کردن این دلِ من زنده می شود
دلمرده آمدم که تو احیا کنی مرا
اسباب زحمتِ تو شده این گدا ، ولی
هرگز مباد از سر خود وا کنی مرا
ای کاش شبی که تو راهیِ مشعری
همراه خویش راهی صحرا کنی مرا
تو سفره دارِگریه ماه مُحَرمی
چشمی پُر اشک می شود اعطا کنی مرا ؟
آیا شود که مثلِ شهیدان دمِ وصال
با رویِ غرق خون شده زیبا کنی مرا
بیت الحرام سینه زنان خاک کربلاست
دارم امید مُحرِم آنجا کنی مرا
همراه خویش زائر شش گوشه ام کنی
مسند نشین عرشِ مُعلا کنی مرا
ای روضه خوان تنگ غروب مِنا بیا
پرچم به دوشِ ماتمِ کرب و بلا بیا
رضا رسول زاده
اینقدر شعرتون زیبا بود که دلم نیومد رسما از تون تشکر نکنم
واقعا زیبا بود
هر شب چشمامون به آسمونه
پس کي مي آيي خدا مي دونه
عزيز زهرا اميد آخر
تويي اي مولا تويي اي سرور
مهربوني کن مولا جان برگرد
سرپناهي کن دستاتو اي مرد
فدای اسمت يوسف زهرا
دلامون تنگه برات يا مولا
اگه برگردي به پات ميميريم
مولا جان از تو نفس مي گيريم
عزيز زهرا اميد آخر
تويي اي مولا تويي اي سرور
به نام خدا
سلام به همگی
رحمت و برکات خدا به این بنده هاش (یعنی شماها)
همونایی که برادران پیامبرن که برای دیدنشون بی قرار بود. مطمئن باشید که مورد عنایت آقایید که اینطور می نویسید
من یه مدتی یه که آقا شده شب و روزم. همه جا دنبالش می گردم. نشانه های ظهور رو با حوادث اطرافمون تطابق میدم. خلاصه بگم تنها امید زندگیم شده.
تو کتاب طوبای محبت خوندم که: دلی که غمگینه ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) رو میخاد. و این غم رو خود آقا جور میکنه تا منتظرش بشیم.
وقتی یه نگاه به خودم و گذشته ام میندازم می بینیم که لیاقت ندارم حتی صداش بزنم.
اما وقتی یاد این حرف می افتم میگم شاید خودش بی قرارم کرده و خدا رو شکر میکنم که دلم تنها با یاد خودش آروم میگیره.
فداش بشم فدای غمهاش
مولا! سلام، جز غم دوری ملال نیست
دارم هزار سینه سخن ... كو؟ مجال نیست
آلودهست آب و هوای جهان، عزیز!
آبی درون چشمه دنیا، زلال نیست
مولا! دروغ نه، به خدا یك حقیقت ست
«انسان» در این زمانه به جز یك محال نیست!
دنیا شدهست انجمن گنده لاتها
جایی در این میانه برای «كمال» نیست
طاعون ظلم، روح زمین را جویدهست
در چشم این زمانه «عدالت» سؤال نیست
«دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
كز دیو و دد ملولم و من ...»، بیخیال نیست!
سیرم از این جهان دغل، سیرِ سیرِ سیر
امّا برای شِكوه دگر، حسّ و حال نیست
در سر هوای وصل تو دارم، همین و بس
چون شیعه نگاه تو هستم، محال نیست
روحم قیام كرده به شوقِ ظهور تو
ای نازنین، زمان ظهور و وصال نیست؟!
این من و هجر تو و حال به هم ریخته ام
رحم کن بر من و احوال به هم ریخته ام
به گمانم که قرار است نبینم رویت
با غمت خورده رقم فال به هم ریخته ام
درد، بالاتر از این نیست برایم انگار
دوری از توست در اقبال به هم ریخته ام
خوش به حال شهدایی که سبکبال شدند
به پریدن نرسد بال به هم ریخته ام
همه دلشوره ی من ماه محرم باشد
مادرت با خبر از حال به هم ریخته ام
به تو و گریه هنگام غروبت سوگند
فکر جدّ تو و گودال به هم ریخته ام
چه کنم دست خودم نیست دلم بی تاب است
وقت آوارگی قافله ی ارباب است
رضا رسول زاده
بسم ا...
قصه ی عجیبی ست
چندین میلیون نفر شامگاه هر جمعه در انتظار سریال مختار بودند
تا انتقام حسین علیه السلام را بگیرد
غافل از اینکه
1174 سال است........
که یوسف زهرا
منتقم اصلی خون حسین علیه السلام
فقط منتظر 313 نفر است.......
تا انتقام جد غریبش را بگیرد ........
اللهم عجل لولیک الفرج....
من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم
ازآن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم
رها کن صحبت یعقوب و کوری و غمِ فرزند
من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم
همه گویند این جمعه بیا، امّا درنگی کن
از این که باز عاشورا شود تکرار می ترسم
شده کارحبیب من سحرها بهر من توبه
ز آه دردناک بعد استغفار می ترسم
تمام عمر، خود را نوکر این خاندان خواندم
از آن روزی که این منصب کند انکار می ترسم
شنیدم روز و شب از دیده ات خون جگر ریزد
من از بیماریِ آن دیده ی خون بار می ترسم
به وقت ترس و تنهایی تو هستی تکیه گاه من
مرا تنها میان قبرخود نگذار می ترسم
دلت بشکسته از من لکن ای دلدار رحمی کن
من از نفرین و از عاق پدر بسیار می ترسم
هزاران بار رفتم از درت شرمنده برگشتم
ز هجرانت نترسیدم ولی این بار می ترسم
دمی وصلم، دمی فصلم، دمی قبضم، دمی بسطم
من از بیچارگیّ آخر این کار می ترسم
جهان را قطرۀ اشک غریبی می کند ویران
من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم
چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح ظهر نه غروب شد نیامدی