میگن شما پدر همه شیعیانی..
میگن شما از مادر به آدم مهربانتری..
میگن ما که توی مشکلات میفتیم شما هم ناراحت میشید..
میگن ما اگه حتی تب کنیم,شما آزرده خاطر میشید..
میگن هیچ وقت مارو فراموش نمیکنید و کارهامون و سروسامان میدید..
میگن....
میگم پدر مهربون من..
ببخش که گاهی فراموشتون کردم..
ببخش که توی مشکلاتم زود یاد شما نیفتادم..
ببخش که تا مریض شدم غر غر کردم..
ببخش که همیشه یادم بودید و من یادتون نبودم..
دیگه دلتنگیام رو به شما میگم..
توی نگرانی هام از شما کمک میخوام..
توی غربت و دوری از خویشان,شما شدی همه کس من..
هروقت هوای مادر رو کردم شما رو صدا میکنم..
هروقت هوای پدر رو کردم شما رو صدا میکنم..
شما همه کس من میشید..درست مثل حضرت معصومه(سلام الله علیها) که همه کس من اینجاست..
بالاخره غریب,خودش میدونه غربت چقدر سخته..
یا صاحب الزمان عج
غیبت تو
همان خانه نشینی علی ع است
فقط
چند صد سالی بیشتر.....
دل هوای روی ماه یار دارد جمعه ها
دل هوای دیدن دلدار دارد جمعه ها
صبح جمعه چشم در راهیم ما ای عاشقان
یار با ما وعده دیدار دارد جمعه ها
چشم های منتظر با اشک های عاشقی
هر نگاهش حرف ها بسیار دارد جمعه ها
آفتابا امرکن تا ابرها پنهان شوند
آسمان بر تابشت اصرار دارد جمعه ها
بی تو دلتنگیم جان مادرت زهرا بیا
بی تو دیگر حالت تکرار دارد جمعه ها
دلخوشم با جمله ای سرشار ازعشق و امید
:
یار با ما وعده دیدار دارد جمعه ها
من
م
ام
من
کارِ «من»!
مدرکِ «من»!
هنر ِ«من»!
جوانی ِ«من»!
من
من
من...
تکلمم همه حدیث نفس
و تنفسم همه توصیف «خود»
و پرستشم همه بت پرستی
خود پرستی
آه! که چقدر خسته ام
از این همه «من»...
ببین مرا که چگونه اسیرم
در «خود»
و در حصار ضمیرهای ناگزیری
که از مرجعشان وامانده اند
و در زندان واژگان وسوسه گری
که پیوسته بر «من ِ»من می افزایند...
تا آن جا که جز من نمی بینم
و جز من نمی گویم
به سان حلزونی
وهم زده
که در صدفی از«من»
قفسی از «خود»
نفسی می کشد
و می پندارد که زنده است...
وه! چه پندارباطلی...
ای عاری از خود!
غریب آشنا!
«آشنایان تو بیگانه ی خویش اند همه»
و من
آشنای خویشم و بیگانه تو...
ای منزه از «من»
و لبریز از «او»!
«ای که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد»
حیف باشد که تو باشی و مرا «من» ببرد...
آینه! مرا بشکن!
«تو پیش از این گفته بودی،
و حق با تو بود:
در خشکی و دریا
ناپاکی ظاهر شد»(1)
نه تنها در جهان بیرون از من،
بلکه در من!
چشمانم به تاریکی عادت کرده است؛
پاهایم به افت و خیزهای یک جاده ی ناهموار؛
دستهایم به مشت بودن خو گرفته است؛
گوشهایم به خنده ی مستانه ی ابلیس؛
امروز،
خانه ی قلبم
جز کاشانه ای آشفته و برباد رفته نیست
و در سرای عقلم
اینجا و آنجا
از شبهه و جهل
ویرانه های بُهت مانده است.
ای فریاد رس!
کجاست مردی که ویرانه ها را برکشد،
ستمها را بشوید،
دست ضعیفان را بفشارد،
جاده ها را بکوبد؟
کجاست آنکه پایه های ستم را در هم می شکند؟
مرد غریبی که دوستان خدا را
از گوشه ی تنهایی و غربت
به بلندای خلافت بر زمین برساند
و دشمنان خدا را
به قعر ذلّت افکند؟ (2)
تو پیش از این گفته بودی،
و حق با تو بود:
در خشکی و دریا
ناپاکی ظاهر شد؛
منم: کشور ستم، سرزمین ظلم، زندان ذلّت!
یک روز مانده به پایان من؛
کجاست مردی که پس از فراگیری ستم،
«عدل» می آورد؟ (3)
پی نوشت:
1. ترجمه ی فرازی از دعای عهد: فَإِنَّكَ قُلْتَ وَ قَوْلُكَ الْحَقُّ ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ. (قمی، عبّاس، مفاتیح الجنان، ذیل دعای عهد)
2. برگرفته از فرازهای زیبای دعای ندبه.
3. امام رضا (علیه السلام) می فرمایند: «اگر از روزگار باقى نماند مگر يك روز، خداوند، آن يك روز را طولانى ميكند تا او (قائم) خارج شود و روى زمين را پر از عدل و داد كند، همچنان كه پر از ظلم و جور شده است. (ابن بابويه، محمد بن على، ترجمه عيون أخبار الرضا عليه السلام، مترجم: مستفيد، حميد
رضا و غفارى، على اكبر، تهران، صدوق، چاپ اوّل، 1372، ج2، ص: 657؛ با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث نور 3/5.)
پ.میعاد
mastoor.ir