تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: گفتگوی منتظران
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
بسم الله الرحمن الرحیم

آقا سلام. یادم نمیاد کی تاحالا باهاتون حرف نزدم، عقده های دلمو براتون باز نکردم، البته لایق نبودم آقا. حرف زدن باشما، باز کردن سفره ی دل جلوی در خونه ی شما لیاقت میخواد که منه رو سیاه ندارم! حتماً الآن باخودتون میگید باز ببین کجای کارش یه گیری افتاده یاد ما کرده!؟ آره آقا جون یه جای کارم گره افتاده، فقطم با دستای مهربون شما باز میشه، هیچکس بلد نیست بازش کنه، میدونم خیلی روم زیاده، هم سیاهه، هم زیاده ولی آخه آقا جونم ما که جز شما کسی رو نداریم بریم سفره ی گداییمونو جلوی درش پهن کنیم بعد با تضرع و زاری بگیم: آقا به جان مادرت، آن مادر غم پرورت، ما را مرانی از درت! آخه هیچکس مادری مثل مادر شما نداره، آخه هیچکس دلش مثل دل شما بزرگ و مهربون نیست که زودی به رحم بیاد، دلش بسوزه واسه منه نالایق که حتی رسم گدایی رو هم بلد نیستم! آقا جون شرمنده تم، توی قنوت نماز امشب یادت نره دعام کنی، التماس دعا دارم، إذن دخول میخوام، دستم خالیه، بارم سنگین، روم نشد تنهایی برم در خونه ی خدا، بهم گفت برو با بزرگترت بیا، اومدم با بزگترم برم. إذن دخول میدی آقا؟ میدونم لیاقتشو ندارم، به حرمت اونایی بده که لیاقتشو دارنو بهم وصلن. آقا جون امضای شما اعتبار داره.
التماس دعا بزرگترم...
کوله بار غم
زیر سنگینی بار معصیت خم می شویم
روی دوشت کوله باری مملو از غم می شویم
انتظار ِ انتظار از ما نداری، وای ِ ما
پرده برداری شود ، رسوای عالم می شویم
گرچه می دانم چرا دلواپسی آقا! ولی
غصه ی ما را نخور، یک روز آدم می شویم
ما که با خشکیدگی چشمه های چشممان
روضه ی جدت که باشد مثل زمزم می شویم
ما عزاداران بیتابی که دیگر سالهاست
طی نگشته، باز دلتنگ محرم می شویم
بامداد جمعه ها شادیم چون شاید ظهور...
باز هم تا شب نمی آیی و درهم می شویم
دوستت داریم اما حیف عاشق نیستیم
بعد از این عمری اگر باقی ست کم کم می شویم
علی اصغر ذاکری
آقا اجازه! خستـه ام از این همه فریب
از های و هوی مردم این شهر نانجیب
آقا اجازه! پنجـره ها سنگ گشته اند،
دیوارهای خسته از کوچه بی نصیب
آقا اجازه! بـاز بـه من طعـنه می زنند
عاشق ندیده های پـر از نفـرت رقیب
شیــرینـی وجـود مـرا تلـخ می کـنند
فـرهادهای کـینه پرست پر از فریب!
آقا اجازه! گـنـدم و حـوا بـهــانـه بـود،
آدم نمی شویم! بیـا: ماجرای سیب!
آقا اجازه! مـا دلمـان تنـگ می شـود
آقا اجازه! یاد شمـا کـرده ام عجیب!
باشد، سکوت میکنم اما خودت ببین!
آقا اجازه! منتظرند این همـه غریب...

مژگان بهاری
ازشنبه درون خود تلمبارشدیم
تاآخرپنج شنبه تکرارشدیم
خیرسرمان منتظر دیداریم
جمعه شد ولنگ ظهر بیدارشدیم


روزگار بدی است آقا...
روزهای بی شکیبی که تلخی اش هر آن دلی را می سوزاند و قلبی به لطافت گلبرگ را می خراشد.
روزهایی که زمین در سرگیجه های ممتد خود، تو را صدا می زند.
روزهایی که اگرچه دیگر جسم دخترکان معصوم را زنده به گور نمی کنند، اما روحشان را زیر خروارها خاک حقارت و هرزگی، لگدمال می کنند و به لجن زار می اندازند.
روزهایی که دنیا بازار مکاره ای شده که غیرت را در آن می فروشند.
روزهایی که لات و هبل ها دوباره زنده شده ، اما این بار در اینترنت ها و ...
روزهایی که قفس ها بی شمارند و دیوارها بسیار.
روزهایی که آدم ها رنگ فریب شیطان را گرفته اند و دل ها در غربت خاک، غریبه و تنها جان می دهند.
این روزها تلخند و بی شکیب، اما تحمل می کنیم این تلخی و بی شکیبی را؛ چرا که مشتاق حضور توییم و آمدنت را انتظار می کشیم...
می دانیم که اگر بیایی...
می دانیم که اگر بیایی بی تحرکی و جمود دیرینه از جان ما رخت بر خواهد بست!
می دانیم که اگر بیایی قفس تنگ ماده و حصار فراموشی که ما را در برگرفته، خواهد شکست!
می دانیم اگر بیایی به تمام سؤالاتمان پاسخ مشترک خواهی داد!
می دانیم اگر بیایی گندمزارها دیگر در آتش اضطراب خاکستر نخواهد شد!
می دانیم اگر بیایی دیوارهای ظالم بی محابا بالا نخواهد رفت!
می دانیم اگر بیایی خشت های بیت المقدس با نوایی پیچیده در عالم، اذان خواهد گفت!
می دانیم اگر بیایی آفتابی که از مشرق کهکشان ولایت طلوع خواهد کرد، پایانی خواهد بود بر قرن ها ظلمت و تباهی انسان ها!
می دانیم اگر بیایی شمشیر برّان عدالت، تمام شب ها را به زانو درخواهد آورد.
می دانیم اگر بیایی زمین زیر گام هایت به تپش می افتد، خاک جوانه می زند و رحمت بر سر انسان می بارد!
می دانیم اگر بیایی خمودی از جا بر می خیزد و طراوت می گستراند.
می دانیم اگر بیایی آیین بندگی خدای مهربان، جهانی خواهد شد و دنیا از ستم و بی عدالتی و ظلم پاکسازی!
می دانیم اگر بیایی توحید در جهان حاکمیت خواهد یافت و سختی های زمان برای همیشه رخت برخواهد بست از زندگی آدمیان!
می دانیم اگر بیایی عدل و نان و طراوت، میهمان سفره های خالی می شود!
می دانیم اگر بیایی اوج نیک بختی انسان خواهد رسید؛ آن هم درزمانه ای که حجم درد و مصیبت ازظرف تحمل فراتر می رود.
می دانیم اگر بیایی زخم دردهای کهنه تاریخ درمان می شود!
زمین، سخت تشنه تنفس در هوای صبح گاهی حضور توست.
عدالت، تو را فریاد می زند و عطوفت، تو را استغاثه می کند. این آرزوی هر کیش و آیین است که حقیقت پشت ابر، چشم ها را به جمال خود روشن کند تا شعله های آتش درون با خنکای ظهور، خاموش شود.
زمین منتظر قدوم آسمانی توست، سرگشته خیال تو...
... بیا و قدوم بر صحن نگاهمان بگذار ...
چه شعر زیبایی!!!

جمعه هایم بی تو بی معناست، مهدی جان بیا

دل درون سینه ام تنهاست، مهدی جان بیا

در فراقت می چکد اشک روان از دیده ام

حال و روز خلوتم غوغاست، مهدی جان بیا

یاد پرشور تو زینت بخش افکار من است

دم به دم نام تو بر لب هاست، مهدی جان بیا

بی وجود تو ندارد کل هستی رنگ و بو

این جهان با بودنت زیباست، مهدی جان بیا

گرچه دیدارت میسر نیست بر چشمان من

این دل اما با غمت شیداست، مهدی جان بیا

دست های التماسم در دعای ندبه ها

خود نشان غصه در دنیاست، مهدی جان بیا

جمکران قلب من دارالولای عشق توست

مجلس شوقت در آن برپاست، مهدی جان بیا

تا همان صبح ظهورت انتظارت می کشم

آرزویم دیدن مولاست، مهدی جان بیا

داغ غربت عاشقان مخلصت را خسته کرد

چشم بر در حضرت زهراست، مهدی جان بیا
بسم رب المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
خدا كند كه دل من در انتظار تو باشد
درون كلبه قلبم همیشه جای تو باشد
مرا نسیم نگاهت به باغ آینه‌ها برد
خوشا كبوتر عشقی كه در هوای تو باشد
قنوت سبز نمازم به التماس درآمد
چه می‌شود كه مرا سهمی از دعای تو باشد
به گور می‌برد ابلیس آرزوی دلش را
اگر كه تكیه دستم به شانه‌های تو باشد
در این دیار حریمی برای حرمت دل نیست
بیا حریم دلم باش تا سرای تو باشد
خدا كند كه دلم را به هیچكس نفروشم
خدا كند كه دل من فقط برای تو باشد

[b]مولا جان !!! میدانم که در طول زندگیم هیج عملی ندارم تا بتواند یک از هزاران رحمتی که به واسطه مولایی چون شما بر من رسیده جبران کنم .شرمنده ام مولا جان !!! مولا جان !!! تمام هم وغم منتظر تویی ولی نمیدانم چرا هم وغم من هم شما شده اید!!! من لایق شما نیستم . اگر بگویید چه داری ؟؟؟ مگر جز گناه و شرمساری چیزی دارم که سخن بر لب بنشانم و گستاخی کنم. مولا جان !!! من ترسم از این است که اگر روزی بیایی و بخواهی از کنارم بگذری بخاطر اعمالم روی از من بگردانی!!! اگر خدای نا کرده این اتفاق بیافتد روزی هزاران بار آرزوی مرگ میکنم چرا که تمام زندگانیم شمائید .
مولا جان !!! وبی تو ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت .......
ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت
[/font]
دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت


مانند مرده ای متحرک شدم، بیا
بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت


می خواستم که وقف تو باشم تمام عمر
[font=Arial]
دنیا خلاف آنچه که می خواستم گذشت


دنیا که هیچ، جرعه آبی که خورده ام
از راه حلق تشنه من، مثل سم گذشت


تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم
یک گوشه بغض کرده که این جمعه هم گذشت


مولا شمار درد دلم بی نهایت است
تعداد درد من به خدا از رقم گذشت
[/b]

[b]الهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)


چشم آلوده کجا، دیدن دلدار کجا؟ * دل سرگشته کجا ، وصف رخ یار کجا؟

قصه عشق من و زلف تو دیدن دارد * نرگس مست کجا ، همدمی خار کجا؟

سرعاشق شدنم لطف طبیبانه توست * ورنه عشق توکجا ،این دل بیمار کجا؟

هر که را توبپسندی بشود خادم تو * خدمت عشق کجا ،نوکر سربار کجا؟

کاش در نافله ات نام مرا هم ببری * که دعای تو کجا، عبد گنه کار کجا؟


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و لعنة علی اعدائهم اجمعین و جعلنا من خیر انصاره و المستشهدین
بین یدیه
اللهم عجّل لولیک الفرج...
بسم الله الرحمن الرحيم
آقاجون سلام


آقاجون دارم تمام سعي خودمو مي كنم ؛ ميدونم كه كافي نيست ، اما راه ديگه ايي بلد نيستم جز اينكه بيام در خونه خودتون و به حق مادرتون بخوام كه خودتون دستمو بگيرين ، ميدونم ...... ميدونم كه من لياقتشو ندارم ولي وقتي ميگم به حق مادرتون مطمئنم كه دستمو مي گيريد .
آقاجون راه هست اما مشكل از چشماي منه كه اونو نميبينم . به اين چشا بصيرت و بينايي بده تا راه و ببينه و به اين پاها توان بده تا قدم برداره و به اين دل كه پر از غباره نوري بتابون كه از ضلالت نجات پيدا كنه .

يا صاحب الزمان ادركني

اللهم عجل لويك الفرج

الهي آمين
بسم الله العلی العظیم
دلم گرفته از این جمعه های تكراری
دلم گرفته از این انتظار اجباری
چه قدر ندبه بخوانم! چرا نمی آیی؟
چه دیده ایی كه از این دل شكسته بیزاری!؟
نیا! به درد خودم گریه می كنم، باشد
شما كه از بدی حال من خبر داری
«صلاح مملكت خویش خسروان دانند»
ازاین به بعد غزل، من ندارم اصراری
نیا! كه وُسع خرید كلافِ نخ هم نیست
شما كه با خبر از نرخ هایِ بازاری
امان نمی دهدم گریه، درد و دل دارم
به سینه مانده چه ناگفته هایِ بسیاری
به جان مادرت آقا به كار می آیم
مرا اگر تو در این روضه ها نگه داری
به درد می خورم آقا، مرا تحمل كن
به جای «شیعه» بخوانم «غلام درباری»
تو شاهدی! جگرم خرجِ روضه هاتان شد
گمان كنم كه به من اندكی بدهكاری
ببخش، حرف زیادی زدم، غلط كردم
شما امامی و من هم غلام، مختاری
مرا فراق و غمت می كشد، تو خواهی دید

كه خورده برگۀ ترحیم من به دیواری
وحید قاسمی
آدرس های مرجع