میدانیم دلت را شکسته ایم !!
باورت نداریم ....
وگر نه می آمدی ...
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست......
سلام آقا
اومدم که دوباره باهاتون حرف بزتم راستش خجالت میکشیدم وهنوزم...
آخه به جای اینکه زینت شما باشم شدم مایه ی شرم ،خجالت ازاینکه شما بخاطر بدی ها و گناهای من ناراحت میشید و ظهورتون به تاخیر میافته ...
اما اومدم بگم دیگه خسته شدم دیگه بسه میخوام بنویسم که همیشه یادم بمونه میخوام برگردین یعنی میخوام برتون گردونم !!!!خسته شدن زمین وآدماش از این همه بدی؛ میخوام قول بدم که سعی کنم خوب باشم میخوام کمکم کنین"پدرانه..."
دستمو بگیرین تا راه بیافتم تا این باشه یه عهد بین منو شما و خدا تا دعای عهدی که میخونم برام تجلی پیدا کنه ...
چه عذابی برام بالاتر از این که اشکهای شما بخاطر گناه های من جاری بشه ،من باعث رنجش خاطر شما بشم ...اخه من بعدا جواب مادرتون رو چی بدم...؟
گذشتم , گذشتی , گذشت !
من از کنار نبودن هایت ;
تو از کنار جمعه هایم ;
و او از کنار تمام امیدهایش برای بشر ;
کاش صرف تمام فعل ها به "آمدنت" ختم میشد ...
بی همگان به سر شود بیتو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بیتو به سر نمیشود
جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند
عقل خروش میکند بیتو به سر نمیشود
بی تو نه زندگی خوشم بیتو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بیتو به سر نمیشود
روزه عشق تو از پاي بيانداخت مرا
كي شود با نمك وصل تو افطار كنم
گفته بودم چو بيايي دل من شيدايي است
هر چه باشد شكر است و همه جا زيبايي است
بي نگاه تو جهان سرد و خموش است ولي
در پس پرده شبها، رخ مه سيمايي است
ديده ام در طلبت اي مه مهتر گم شد
كه به هر گوشه چشمم ز غمت دريايي است
صحبت از ناز كمند تو به هر گل كردم
غنچه ها باز شكفته؛ سحري رويايي است
بلبلان را به تماشاي گلم بر خوانيد
گو؛ بخوانيد كه پايان شب تنهايي است
چشمم به انتظار تو تر شد نيامدي
اشكم شبيه خون جگر شد نيامدي
گفتم غروب جمعه تو از راه مي رسي
عمرم در اين قرار به سر شد نيامدي
تا خواستم به جاده ي وصل تو رو كنم
غفلت مرا رفيق سفر شد نيامدي
در مسجديم وطاعت اين ماه شغل ماست
بي قبله هر نماز به سر شد نيامدي
اين نفس بد مرام مرا خوار و زار كرد
روز و شبم به لغو سپر شد نيامدي
رسوايي گداي تو از حد گذشته است
عمرم به هر گناه هدر شد نيامدي
از ما گناه سر زد و تو شاهدش شدي
ديدي دلم به راه دگر شد نيامدي
خسران زده كسي است كه از يار غافل است
بي تو دعا بدون اثر شد نيامدي
از ما كه منفعت نرسيده براي تو
هر چه ز ما رسيده ضرر شد نيامدي
گفتيم لا اقل سر افطار مي رسي
ديده به راه ماند و سحر شد نيامدي
احسان محسني فر
[font=B Traffic][/font]
تو را درجان خود جویم، که در جانم تو پنهانی
چو دریابم تو را در جان، رَهَم از بندِ حیرانی
ز پای رفتنم بُگشا، غُل و زنجیرِ ماندن را
ملولم می کند ماندن، از آن گیرم گرانجانی
به هرجائی تو را جُستم، که بازت یابم ای دَرجان
ندانستم که اینجایی، بجز در جان، نمی مانی
ز هَر چون و چرا بیرون، نه ای افسانه و افسون
نه دانش پاسخت داند، نه مدلولاتِ نادانی
عِقالِ عقل و بندِ عشق، نبندد دست و پایت را
برون از عقل و از عشقی، وَرایِ کفر و ا یمانی
به دریاهای پر توفان، اگر باشی تو کشتی بان
نترسم از سفر دیگر، درین شب های ظلمانی
دلم را چون به دست تو، سپارم ای امین دل
رها گردم هم از ظلمت، هم از دَردِ پریشانی
جز «آزادی» چه خوانیمَت که بنماید تو را گوهر
به نام پر فروغ تو، چه جان ها گشته قربانی
نشانی هایت ای زیبا، به هر دار و چلیپائی
به لب نام تو می جوشد، چه در پیدا، چه پنهانی
اگر شب در زمینِ من، گشوده بال تاریکی
ز هم بگسل سیاهی را، به چشمم مهرتابانی
توئی سیمرغ البرزم، خجسته نام و رائی تو
بکن بایسته تدبیری، زحد بگذشته ویرانی
از من جدا مشو که توام نور دیدهای
آرام جان و مونس قلب رمیدهای
از دامن تو دست ندارند عاشقان
پیراهن صبوری ایشان دریدهای
از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک
در دلبری به غایت خوبی رسیدهای
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان
معذور دارمت که تو او را ندیدهای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا
بیش از گلیم خویش مگر پا کشیدهای
به نام خدا
تقديم به امام زمانم . .
برگرد ای توسل شب زندهدارها
پایان بده به گریهی چشم انتظارها
از یک خروش نالهی عشاق کوی تو
حاجت روا شوند هزاران هزارها
یک بار نیز پشت سرت را نگاه کن
دل بسته این پیاده به لطف سوارها
از درد بیحساب فقط داد میزنم
آیا نمیرسند به تو این هوارها ؟!
ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن
خیری ندیدهایم از این اختیارها
باید برای دیدن تو مهزیار شد
یعنی گذشتن از همگان، محض یارها
شبها بدون آمدنت صبح میشوند
برگرد ای توسل شب زندهدارها
این دستها به لطف تو ظرف گداییاند
یا ایهالعزیزِ تمام ندارها
التماس دعاي سحردارم ، آقاجانم . .
گرچه بر دل داغ هجران می دهی
نور چون خورشید پنهان می دهی
ابرهای خشک را با اذن رب
با دعایت عطر باران می دهی
رنگ می بازد دروغین عشق ها
عاشقان را مشق عرفان می دهی
جز مسیر تو کسی او را نیافت
ای که بوی ناب ایمان می دهی
محیی الموتی تو را کرده وصی
عیسی زهرا مرا جان می دهی؟
خسته ام مولا از این نالایقی
ای پزشک روح درمان می دهی؟
رایت توحید ، پر شرک است دلم
این پریشان را تو سامان می دهی؟
کاش روزی قلبمان محکم شود
و مطیع محض چو فرمان می دهی
آن زمان وقت ظهور است مهربان
برحیات ظلم پایان می دهی