تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: گفتگوی منتظران
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی *************دل بی تو به جان آمد وقتست که بازآییی
بسم الله الرحمن الرحیم
انگار غریبی نسل به نسل ارثی است.
وقتی مولایم از فرط غریبی سر در چاه میکرد و ناله ی بی همدمی اش را میزد شیعه از او یاد گرفت سر در چاه جمکران کند و شکایت از ندیدن تنها همراه و تنها مونسش .
عریضه های شیعه از بی کسی است. خدایا او پس از تو همه کس ماست. تنهاییم و تنهایی بس طاقت فرساست. عریضه هایمان را دریاب.
به نام خدا

روزي هزار بار دلت را شكسته ام
بيخود به انتظار وصالت نشسته ام
هر بار اين تويي كه رسيدي و در زدي
هر بار اين منم كه در خانه را بسته ام
هر جمعه قول مي دهم آدم شوم ، ولي
هم عهد خويش ، هم دلت را شكسته ام ...

العجل....
فاطميه آمد و آن همدم و مونس كجاست ؟
شمع مي پرسد ز پروانه گل نرگس كجاست ؟
در عزاي مادرت يابن الحسن يكدم بيا....
تا نپرسند اين جماعت باني مجلس كجاست ؟
بسم الله الرحمن الرحیم



حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) نشان داد برای دفاع از ولایت باید جان را

در كف دست گرفت ...

نمیدانم تا به حال دقت كرده اید یا نه...؟!

اینكه اصل ولایت یا امامت چه سرّی دارد كه خداوند بهترین هایش را در

این راه خرج میكند؟! ...


[تصویر: 23592_797.jpg]
کاش میشد کنار تو شعر نگاهتو سرود
کاشکی تو میدون ولیعصر عکس تو بود....
پر از دردم ،آقا برایم دعا کن مریضم سراپا،برایم دعا کن
گرفتار نفسم،اسیر گناهم تو ا ی روح تنها ،برایم دعا کن
امیدم کجایی؟اگر کربلایی بیا وهمانجا،برایم دعا کن
تو با سوز سینه روی چون مدینه بیا جان زهرا،برایم دعا کن




یار مهدی
آقا جان!!!من....من نشانی از تو ندارم ....اما نشانی ام را برای تو می نویسم ....در عصرهای انتظاربه حوالی بی كسی قدم بگذارخیابان غربت را پیدا كنو وارد كوچه پس كوچه های تنهایی شوكلبه غریبی ام را پیدا كنكنار بید مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهای رنگی امدر كلبه را باز كنبه سراغ بغض خیس پنجره بروحریر غمش را كنار بزن مرا خواهی دید....با بغضی كویری كه غرق عصاره انتظار استاللهم عجل لولیک الفرجیار مهدی
(۱۴/شهریور/۹۰ ۱۰:۲۳)N.Mahdavian نوشته است: [ -> ]مثل هر بار برای تو نوشتم :
دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟
و ای کاش که این جمعه بیایی !
دل من تاب ندارد،
"همه گویند به انگشت اشاره: مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟
... تو کجایی؟ تو کجایی...»
و تو انگار به قلبم بنویسی:
که چرا هیچ نگویند
مگر این رهبر دلسوز، طرفدار ندارد، که غریب است؟
و عجیب است
که پس از قرن و هزاره
هنوزم که هنوز است
دو چشمش
به راه است
و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش
زیاد است
که گویند
به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد!
و گویند چرا این همه مشتاق، ولی او سپهش یار ندارد!
.............
تو کجایی؟ تو کجایی؟



پاسخ امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
تو خودت
مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی
ز هجران و غمم ناله سرایی ، تو کجایی ؟
تو که یک عمر سرودی تو کجایی ؟ تو کجایی ؟
باز گویی که مگر کاستی بود ز امامت ، ز هدایت ، ز محبت
ز غمخوارگی و مهر عطوفت
تو پنداشته ای هیچکسی دل نگران تو نبوده ؟
چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده ؟
چه کسی در پی هر غصه تو اشک چکانده ؟
چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته ؟
چه کسی راه به روی تو گشوده ؟
چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد
چه زمانها که تو غافل شدی ، یار به قلب تو نظر کرد ...
و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی
تو کجایی ؟ و ای کاش بیایی !
هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود ، تو بودی ..
هر زمان بود تفاوت تو رفتی ، تو نماندی
خواهش نفس شده یار خدایت
و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت
و به آفاق نبردند صدایت
و غریب است امامت
من که هستم تو کجایی ؟ تو کجایی ؟
تو خودت ! کاش بیایی
به خودت کاش بیایی ...

از سرزمین یاس‌ها آمده‌ای که عطر نفس‌هایت از فرسنگ‌ها جانمان را می‌نوازد؟!
یا از سرزمین آیینه‌ها آمده‌ای که صداقت در کلامت موج می‌زند...؟! چشمان پرگناه ما هرگز تو را ندید. امّا با قلبمان تو را همیشه احساس می‌کنیم.
سلالة زهرا!
از دل‌تنگی زیاد گفته‌ایم و زیاد شنیده‌ای امّا مسئله این است آیا باور کردنش برایت آسان است یا دشوار!
آقای لحظه های پرالتهاب من!
جهان در پشت میله‌های زندان «چه کنم»گرفتار است و زمین با همة وجود خود «ظهر الفساد فی البرّ و البحر بما کسبت أیدی الناس» را احساس می‌کند.
مهربان‌تر از باران!
کودکان فقیری را در سرزمین‌های غنی غارت شده بارها دیده‌ام که حتی به اندازة یک نفس کشیدن به آینده امیدی ندارند. فرزندانی که از درد لاغری وگرسنگی به سادگی می‌شود دنده‌های نازک آنها را شمرد.
عزیزفاطمه!
من مادرانی را دیده‌ام که فرزندان خود را در قنداقه‌ای پر از گل‌های سرخ می‌پیچند امّا به جای گهواره آنها را در گوری سرد می‌نهند و به جای لالایی نشید زار می‌خوانند.
آقای پر از احساس!
من آوارگان پر از خاک و نیاز را که با هزاران بیم و امید به سرزمین‌های همسایه می‌گریزند و از مرگ به سوی تحقیر می‌شتابند را بارها دیده‌ام.
تنهاترین مرد خدا!
من عروسک‌های بچه‌های همسایه (فلسطین) را که چشمانش خون و دست‌هایش تیغ آتش است که می‌بینم از عروسک‌های مخمل وجودم می‌ترسم.
من تازه عروسان بیوه شده و عمر یک روزة نوزادانی را که سال‌ها در انتظارشان بوده‌اند می‌فهمم. من چنگال‌های بی‌رحم نامردان عالم که بر جوانی جوانان ما چنگ می‌اندازد را می‌بینم.
من قلم‌هایی را که تو را افسانه می‌خوانند می‌دانم.
یاور افلاکی من!
انگار هنجرة هنجارهای اسلام را غبار حرص و غفلت مسلمان آزار می‌دهد و من هنوز هم متحیّرم که خدا چقدر صبور است!
شاهد دادگاه عدل!
بگذار تا اعتراف کنم که اگر به اندازة جرعه‌ای عاشقت بودیم می‌آمدی. نیستیم که نمی‌آیی...
حکومت عشق در مملکتی علَم می‌شود که مردمش عاشق باشند؛ آری ما فقط عاشقی را «شعار» داده‌ایم و بس.
مهربانا! مگذار تسبیح نگاهمان از فرط جدایی دانه دانه شود...
اللّهمّ بلّغ مولانا الإمام الهادی المهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)



آدرس های مرجع